من و دلنوشته هام

اونجا خیلی چیزها میفهمی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

این روزها به معنای واقعی کلمه به این نتیجه رسیدم که آدما از فرداشون خبر ندارن و همین عمل باعث شده که به این موضوع هم برسم که چون از فردا خبر ندارم باید قدر الانم رو بیشتر بدونم البته نمی دونم این حس چقدر دووم داره

وقتی روز عیدت قربان با وجود داشتن برنامه مهمانی مامان  و قرار  ماهانه خانوادگی مجبور میشی این دوره دوست داشتنی رو کنسل کنی و سر از بهشت زهرا در آری اولین جرقه زده میشه که واقعا آدم از فرداش خبر نداره

وقتی اون آدمی که به خاطرش میری بهشت زهرا ، فقط 19 سالشه  و یه دختر دوست داشتنی و خوشگل و معصوم حساب میشه و مرگش جیگرت رو آتیش میزنه بیشتر میفهمی دنیا ارزش زیادی جنگیدن رو نداره

وقتی دلیل مرگش رو هم میفهمی به این نتیجه میرسی که زیادی معصوم بودن هم خوب نیست زیادی خوب بودن یه جاهایی به ضررت تموم میشه چون سیاهی های دنیا رو نمیشناسی که بتونی درمقابلش قد علم کنی یادمه یه بار یکی بهم گفت نجابت زیادی کثافت میاره

وقتی برادر دوقلوی دخترک زیبا رو میبینی که از اینکه قلش رو دارن میذارن توی خاک داره تلف میشه و حالش خرابه و عین مستها تلو تلو میخوره میفهمی که قدر داشته هات رو بدونی حتی شده اون داشته ها یه جاهایی با عقایدت جور نباشه میفهمی که عاشق تنها خواهرتی و حاضر نیستی خار تو پاش بره

وقتی  مادرش رو میبینی که رنگ به رخش نیست و نا نداره  میفهمی که تا میتونی باید به بچه ات محبت کنی و آغوشت رو ازش دریغ نکنی

وقتی پدر دندانپزشکش رو میبینی که چطور میخواد بخاطر زن و بچه هاش خودش روکنترل کنه میفهمی که مرد بودن سخته خیلی هم سخته

وقتی خواهر بزرگترش رو میبینی که فحش به زمین و زمان میده و غش میکنه و خواهر کوچولوش رو صدا میزنه میفهمی که حق داره میفهمی که آدمها یه ظرفیت مشخصی دارن

وقتی واستادی تا دخترکی رو که میدونستی خیلی خوش هیکله  رو روی تخت بیارن میبینی بطور متوسط هر دودقیقه یه بار از هردو قسمت مردونه و زنونه یه نفر میاد بیرون و جمعیتی با گریه و فریاد میرن زیر تابوت رو میگیرن میفهمی واقعا چقدر دنیا بی ارزش و خرده

وقتی میبینی هنوز هم مثل همیشه جرات نداری تو اون قسمت که مرده ها رو میشورن و تو حتی جرات نداری اسمش رو به زبون بیاری میفهمی هنوز کوچکی هنوز حقیری

وقتی میری خونه صاحب عزا که میشه گفت توی یکی از گرونترین خیابونهای شهره و خونه رو از زیر نظرت ردمیکنی یه خونه 4 اتاق خوابه لوکس حداقل 300 متری میدونی و مطمئنی که دلشون میخواست هنوز همون سوئیت 40 متری 15سال پیش رو داشتند ولی همه 5 نفرشون با هم بودند.

در و دیوار خونه  پر از عکسهای سه تا بچه ها و خانواده پنج نفره شونه توی همه عکسها همه خندون و شادن عکس دوقلوها جا به جای خونه هست و همیشه بغل همدیگه بودند. عکس دخترک که زیباترین بچه این خونه است توی ابعاد بزرگتر از بقیه هست انگار میدونستن که...

روی در اتاقک نوشته ای جبل توجهت رو میکنه :

اینجا اتاق .... جون دانشجوی دکترای باستان شناسی از دانشگاه تهران

میدونستی دخترک دانشجوی سال اول همین رشته بوده چقدر آرزو داشته چقدر درس خون بود چقدر پدر و مادرش برای این بچه ها زحمت کشیدند تا هر کدوم تو رشته های خوب درس بخونن....

به تنها خواهرت نگاه میکنی ، چقدر برات عزیزه حتی یه لحظه نبودنش رو طاقت نداری چقدر دلت میخواد توی مشکلی که داره کمکش کنی ، کاش میشد خواهرکم به آرزوش برسه چون من امروز فهمیدم دنیا ارزش این رو نداره که اینقدر سختی رو توش تحمل کنی ولی حیف ، حیف که تو توان نداری ، تو نمی تونی، چون قدرت نداری

چقدر مادیات بی ارزشه

چقدر دنیا حقیره

چقدر زیاده خواهی ها پوچه

دنیا ارزش اینهمه تنش و دلچرکینی از همدیگرو نداره معلوم نیست چقدر وقت داشته باشیم

هرچی فکر میکنم این خانواده ، حقشون این نبود ،خانواده ای که می دونی نه مادی بودند نه اهل کار خلاف نه زیاده خواه یه خانواده تحصیلکرده که پدر خانواده با زحمت و علمش به یه زندگی خوب رسیده و سه تا بچه مثل دسته گل بار اوردن چرا باید این بلا سرشون بیاد که یه آدم از همه جا بی خبر توی یه مهمونی یه چیزی تو آبمیوه این بچه معصوم بده که سنکوب کنه ؟ اونم ندانسته !!!  

چقدر دیدن چهره مست قل پسر این خانواده برام دردناک بود ، هیچوقت یادم نخواهد رفت