من و دلنوشته هام

یه تیکه از خوشبختی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱
 

یادمه روزی که تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم خیلی ها (میشه گفت همه) نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردند و گفتند آخه میتونی؟ تو عادت داری به کار حوصله ات سر میره ها تو نمیتونی بیکار بمونیا .

هرچی توضیح میدادم که بابا اتفاقا برعکسه این کار لعنتی دست و پام رو بسته خیلی کارا دلم میخواد انجام بدم که مفیدتره یا حداقل روح من رو ارضا میکنه ولی وقت نمی کنم بهشون برسم کارهایی که همین اندازه شاید وقتم رو اشغال کنه ولی شادابم می کنه و احساس مفید بودن بهم میده هیشکی حرفم رو نفهمید.

یادمه فقط ماه اول بعد از استعفا استراحت کردم و از اون روز تا الان که نزدیک دوسال و خورده ای شده وقت سرخاروندن ندارم ولی با کارایی که یه عمر آرزوشون رو داشتم در حال حاضر هم یه موقعهایی همون آدم خسته از کارم ولی یه آدم خسته که از این خستگی احساس شادابی میکنم. شاید یه چیزهایی رو از دست دادم ولی چیزهایی رو به دست آوردم که دوستشون دارم و این یعنی یه تیکه کوچیک از سهم خوشبختی من.