من و دلنوشته هام

نازنينم
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 
نازنينم :

بازم مثل خيلي از شبها دلم برات تنگ شده بود ولي ايندفعه بدجوري هميشه وقتي يادت ميفتادم سعي ميكردم بغضم رو قورت بدم و اشكامو بيرون ندم
ولي ديشب نشد

چرا ؟

نميدونم

شايد اثر داروهايي بود كه اين چند روزه براي سرماخوردگيم خورده بودم و ضعيفم كرده بود
شايدم سرماخوردگي نيروانا تو اين چند روزه داغونم كرده بود
شايدم چون هيچوقت طاقت مريضي همسر رو ندارم
نميدونم
هرچي بود نتونستم بغضم رو فرو بدم

ميدوني ياد چي افتاده بودم ؟

ياد مهربونيات
ياد دوا درمونهات وقتي كه مريض ميشدم
خنده داره اگه بهت بگم ولي براي من گريه داشت كه ياد لواشكهايي كه رو پشت بوم خونمون براي من كه يكي يه دونه ات بودم و نوه عزيزت درست ميكردي و من قبل از اينكه كاملا خشك بشن يواشكي ناخنك ميزدم
ياد دستپخت بينظيرت كه تو همه فاميل زبانزد بود : اون آش ها اون ته چين ها اون .....
ياد مظلوميتهات
ياد دردهات
ياد غصه هات
ياد دل نگرانيهايت
ياد اينكه تا آخرين لحظه نتونستي تنها برادرت رو ببخشي چون تورو تنها گذاشته بود
ياد اينكه تا آخرين لحظه نگران حاملگي من بودي و اينكه چرا منو با اون وضعيت برده بودن كه تو بيمارستان ببينمش
ياد نگاهت آخرين باري كه ديدمت
ياد اينكه چون حامله بودم نذاشتن يه دل سير گريه كنم
نذاشتن برم سرخاكش
ياد اين افتادم كه تقريبا سه سال از نبودنت گذشته ولي من نتونستم فراموشت كنم آخه خب تا چشم باز كرده بودم تو رو خونه خودمون و در كنار خودم ديده بودم

باز هم هميشه پيش مني
مادربزرگ نازنينم