من و دلنوشته هام

انتظارات مادرانه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٢
 

یادمه اون موقعها که می رفتم مدرسه بیدار شدن سر صبحم پروسه ای بود برای خودش اینقدر قربون صدقه مامان و نوازش  مامان بزرگ و اعلام ساعت بابا رو میشنیدم و بازم روم تاثیری نداشت که آخرش موضوع به داد و بیداد مامان و سیخونک های مامان بزرگ و تهدیدهای بابا ختم میشد   تا من رضایت بدم و پاشم .تازه صبحونه هم داستانی داشت برای خودش ،یه روز شیر کاکائو یه روز مخلوط تخم مرغ خام و شکر و وانیل و کاکائو همین ، حاضر نبودم و نشدم که غیر از این بخورم.

صد البته برگشتن از مدرسه هم جریاناتی داشت تا میرسیدم با اون مانتوی سرمه ای کروکثیف و گچی میشستم پای میز ناهار و غرغرهای مامان اثری نداشت بعدشم فقط مانتو و مقنعه رو درمیاوردم و پرت میکردم روی صندلی میز تحریرم تا فردا همونجوری می موند وبا شلوار چرک و کثافت مدرسه که باهاش ولو شده بودم توی خاک و خلای حیاط مدرسه میپریدم توی تخت و دو سه ساعتی می خوابیدم

وای که هنوز داد و بیدادهای مامان تو گوشمه تازه فکر میکردم چقدر مامان وسواسیه !

حالا من با این اوصاف چرا انتظار دارم دخترک 4 ساله ،حتما صبحانه اش رو بخوره( البته بیدار شدنش خیلی خیلی راحت تر از بنده است ونیازی به سیخونک نداره در همون مرحله ناز و نوازش معمولا بیدار میشه) و بعد از برگشتن از مهد حتما لباسهاش رو در بیاره و آویزون کنه از چوب لباسی اتاقش و دست و صورت شسته و لباس خونه پوشیده بشینه پای ناهار خدا میدونه!