من و دلنوشته هام

گم شده
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
 

چشماتو می بندی و فکر میکنی

چرا این روزها حتی برای فکر کردن توی تنهائی هم تمرکز نداری؟

 چی شده؟

 از خودت دور شدی؟

چرا ؟ هان؟

جا نداری برای تنهائیهات؟

خب این که کاری نداره جا پیدا کن؟ هان؟

تو خونه جا نیست ؟

برو بیرون هان؟

 وقت نداری بری بیرون؟

 همیشه یکی باهات همراهه؟هان؟

خب ازشون بخواه ماهی یه بار اونم به مدت نیم ساعت تنهات بذارن هان؟

‌همیشه این حس رو نداری؟ خب اون موقعهایی که این حس رو داری ازشون بخواه؟ هان؟

نمی تونی اینقدر خودخواه باشی که هروقت این حس بهت دست داد ازشون بخوای؟هان؟

خب ولی این حقته!میدونستی اینو؟ این حقته هروقت دلت خواست بتونی با خودت خلوت کنی البته به شرط اینکه زیادی نباشه که از حق اونا بزنی!هان؟ 

نه نه فکر میکنم خودت هم نمیدونی چی می خوای!درسته؟

خب پس اونا گناهی ندارن این توئی که خودت رو گم کردی!ولی برای چی؟

چرا احساس میکنی کلاف زندگی ات رو گم کردی؟هان؟

اون بهت میگه که فقط زندگی شماست که بی برنامه است!ولی مگه دیگران چیکار می کنند؟

نمیخوای بهش فکر کنی؟

چرا چرا میخوای فکر کنی ولی نمی دونی فکرت رو کجا متمرکز کنی

ای بابا!بازم رسیدیم اول خط که

ولش کن همین زندگی بی فکر و بی تمرکز رو بکن تا بعد

ای بابا!نمیشه که باید یک کاری بکنی

چقدر چرت و پرت گفتیا

اصلا بیا یک کاری بکنیم بیا دوباره برنامه هایت رو بگیر دست خودت شاید باعث بشه کلاف زندگیت هم کمی گره هاش بازتر بشه هان؟

باشه ؟سعی کن خب؟

آفرین آفرین

حالا جایزه ات بفرما پسته تازه