من و دلنوشته هام

بالاترین- معمولی ترین -منتظرترین
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
 

آدم تا وقتی بچه است فکرهای بلند پروازانه ای دارد یعنی یه جورایی آرزوهای دست نیافتنی اش بیشتر است از آرزوهای ساده اش .

تا وقتی بچه است دلش می خواهد بزرگ شد قصری داشته باشد با شاهزاده ای اسب سوار ،‌دلش می خواهد پروفسور شود،‌دلش میخواهد همه ازش امضا بگیرند ، دلش میخواد بالاترین باشد حالا ممکن است بزرگ هم شد به آرزوهایش برسد یا نرسد یا به بعضی هایشان برسد بحث من این نیست .

بزرگ که میشود آرزوهایش رنگی دیگر دارند دلش آرامش می خواهد دلش چهاردیواری برای خودش داشت باشد دلش میخواهد بچه هایش موفق باشند و سالم ، دلش میخواهد زندگی مرفهی داشته باشد تا شرمنده بچه هایش نباشد ،‌دیگر دلش قصر نمی خواهد ولی بدش نمی آید جایی برای آرمش گرفتن داشته باشد ،‌دلش نمی خواهد پروفسور باشد ولی دلش میخواهد شغلی آبرومند داشته باشد ،‌در واقعا می شود گفت منطقی تر می شود ولی در این منطقی شدن خودش را فو آرزوهایش را ممکن است فراموش کند و وای به آن روز که دچار روزمرگی و خود فراموشی شود.فراموش میکند روزی را که می خواست بالاترین باشد الان فط میخو.اهد معمولی ترین باشد.

پیر که می شود همه آرزوهایش یادش می رود فقط منتظر است منتظر روزیکه که باید برود.دلش میخواهد بچه هایش مایه سربلندی اش شود دلش نمی خوهد خودش کاری بکند می خواهد بچه هایش توقعاتی که داشته را رفع کنند .یادش نیست روزی میخواسته بالاترین و یا معمولی ترین باشد الان تبدیل شده به پرتوقع ترین و منتظرترین.