من و دلنوشته هام

زن
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٩
 

زن پشت میز نشسته بود و دفترچه قسطها و قبضهای آب و برق و تلفن با یک کاغذ سفید جلویش بود ، با خودکار لای انگشتانش بازی می کرد و فکرش مشغول بود.

مدتها بود که دخل و خرج خانه بهم نمی خورد ، زندگی خیلی سخت شده بود ،همه میگفتند برای همه همینجور شده ولی وقتی با دیگران صحبت می کرد هیچ کسی اوضاعش به وخامت زندگی خودشان نبود و این در حالی بود که زن خیلی حسابگرانه خرج می کرد هیچ چیز اضافه ای در خانه شان خریده نمی شد این روزها حتی چیزهای ضروری خانه شان هم خریده نمی شد . 

        

یادش افتاد که برنج هم تمام شده سریع روی کاغذ نوشت ،‌هزینه کلاس دخترک را هم باید می نوشت ، قسط خانه هم نباید فراموش شود .... هرچه یادش می افتاد می نوشت ته دلش گفت کاش همه اینها را که می نشوتم پولش را هم داشتم که خیالم راحت باشد.

یادش افتاد از عید به این ور یک کیلو گوشت نخریده اند یعنی این می شود چند ماه؟ نزدیک شش ماه نگاهی به دخترک در حال رشدش انداخت و آهی کشید .

یادش افتاد که مادر شوهرش زنگ زده بود و با لحن خاصی بصورت غیر مستقیم گفته بود که چند ماه است دعوتشان نکرده است . سریع روی کاغذ نوشت دعوت مامان اینا بعد فکر کرد چقدر هزینه باید بکند تا دعوتشان کند .زن نمی خواست کسی بداند وضع مالی شان ناجور است.

یادش افتاد مادرش زگ زده در مورد لباسی که در مزون دیده صحبت کرده و اصرار دارد که او بخرد ،‌زن نمی خواست مادرش بداند که آنها به نان شبشان محتاجند و لباس نمی تواند بخرد.

یادش افتاد چند روز دیگر پائیز است و کفشهای خودش ÷اره شده اند دخترک هم کفشهایش کوچک شده است.

یادش افتاد احضاریه دادگاه برای قسطهای عقب افتاده از بانک آمده و نمی داند که به چه طریقی باید پول 5 قسط عقب افتاده را باید تهیه کند .

دخترکش بستنی خواست ، با من من رفت در کیفش را باز کرد 200 تومان بیشتر نداشت نمی دانست چه کار کند سعی کرد دخترک را راضی به صبر کردن تا عصر کند شاید پدرش کاری بکند.

یادش افتاد دخترک دوماهی میشود که میگوید دندانش درد میکند و زن ندارد که پول دکتر بدهد.

یادش افتاد که دیروز در جائی کارگری میگفت شوهرم 400 تومان میگیرد و بعد از دادن اجاره خانه و قسط هایشان تا آخر برج 50 تومان بیشتر ندارد و به فکر فرو رفته بود چرا که شوهرش مهندس است و خودش هم ناسلامتی ..... ولی قدر آن 50 تومان تا آخر برج ندارند.

هرچه فکر میکند به نتیجه ای نمی رسد نه ولخرجی دارند نه مسافرتی نه قسط وحشتناکی فقط درآمد شوهرش پائین است نمی خواهد از امکانات دخترکش کم کند ولی دیگر نمی تواند دیر نمی کشد .

کاغذ را نگاهی میکند و پوزخندی میزند ترجیح می دهد پاره اش کند چه فایده ای دارد وقتی فقط در حد نوشتن است.

شقیقه هایش را می مالد شاید دردش کمتر شود.درکشو دنبال قرص می گردد آنهم تمام شده است.

ساعت را نگاه می کند چائی دم می کند دیگر وقت آمدنش است . وقتی صدای کلید در را میشنود جلوی آینه دستی به صورتش می کشد و لبخندی به خودش می زند و خود را درآغوش همسرش جا می دهد .سعی میکند در چشمانش نگاهی نکند که شرمنده اش نکند .

زن عاشق مردش است دلش نمیخواهد شرمندگی اش را ببیند.