من و دلنوشته هام

کلاس دوست داشتنی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

یک کلاس 6-35 نفره که بیشتر نفراتش دخترا هستند طبق معمول تمام این سالهای اخیر که دخترا توی کلاسهای دانشگاهها بیشتر شدند.

روز اولی که در کلاس رو باز کردم حس بچه های مدرسه رو اونم توی اول مهر رو داشتم یه حس شیرین شادی توام با دلشوره ، در کلاس پشت سر صندلی هاست و عده ای که توی کلاس هستند سرشون رو برمیگردونند به عقب ،‌همگی لبخندی شیرین روی لبشونه و اون حس من فقط تبدیل به یه لبخند بزرگی میشه و بلند سلام میکنم همه یک صدا جواب میدهند.

 از قبل خداخدا می کردم ردیف دوم سمت چپ کلاس جا باشه همیشه این ردیف و سمت رو ترجیح دادم با یه نگاه میبینم ردیف سوم سمت چپ خالیه ولی ردیف اول دو نفر بیشتر نیستند که نشسته اند و ردیف سوم زیاد عقب محسوب نمیشه .میشینم و برای خواهرک و دوستم جا میگیرم. با ردیف جلوئی هایم که نگاه برانداز کننده ای توام با لبخند دارند احوالپرسی میکنم . به سمت راستم که نگاه میکنم پسری را میبینم که با لبخند نگاهم میکند و با سر سلام میکند من هم جوابش را می دهم.

حالا از روز اول یک ماه و نیم گذشته ،‌همچنان جایم ردیف سوم سمت چپ است اصلا مسئله جالب اینجاست که همه جاها مشخص است و هرکسی به حریم دیگری احترام میگذارد ،‌همه با هم دوست شده ایم ،‌همه 6-35 نفرمان به دور از جنسیت و سن ،‌همه مان روزشماری میکنیم که شنبه شود و دور هم جمع شویم ،‌همه را دوست دارم از آن دختری که چشمهای گیرایی دارد تا دختری که دستها و پاهایش معلول است ولی انرژی خاصی را به همه منتقل میکند تا آن دو خانمی که خودشان بچه های کنکوری دارندو ما پابه پایشان دلشوره رتبه کنکورشان را داریم تا آن پسر جدی کلاس را که هر جلسه کلاس زیبا شناسی مطالب مفیدی را بدون اینکه استاد بخواهد برایمان میاورد و نیم ساعت کلاس را اختصاص به تبادل اطلاعاتش میدهد تا آن پس تپلی را که کوله پشتی و موتور قرمزی دارد و با دخترها راحت تر است تاپسرها و یا آن دو برادر شیطان کلاس که وقتی فهمیدند به غیر از خودشان دو خواهر هم در کلاس است مسخره بازی و شوخی هایشان بیشتر شد یا آن دخترک با مزه شیطان که خیلی باسواد است و تیپ خیلی خوبی دارد یا آن آقایی که کارمند دانشگاه هم هست و همیشه خدا در ردیف اول می نشیند و چرت می زند و یه وری مینشیند یا .... در واقع همه 6-35 نفرمان دوست داشتنی هستند برایم جالب است که در این مدت کم به همه شان وابسته شده ام و وقتی یک هفته یکی نمی آید چشمم به در می ماند. 

خوشحالم چون با توجه به دوره 12 سال پیش و صمیمیت آن موقع فکر نمی کردم دوباره گروه همکلاسی هایم را دوست داشته باشم .  

 

از یکی از دوستان که توی یک گروه دیگه است پرسیدم که آنها چه شرایطی دارند ولی اصلا حس و حال من و دوستانم رو نداشت پس جای شکرش باقی است که یک کلاس صمیمی و دوست داشتنی نصیبم شده .