من و دلنوشته هام

نیاز و ارزو
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢
 

یادمه اون موقعها وقتی که یه دختر مجرد بودم و 16-15 ساله بودم خیلی به خودم و جنسیتم می نازیدم و شعارم این بود که اه اه من که حاضر نیستم  ازدواج کنم چقدر ناراحت کننده است که با یه نفر تختت رو شریک بشی و چقدر ناراحت کننده تره که بخوای خانه داری کنی و غذا بپزی و خونه جارو کنی و بچه داری کنی و .... من که در حد و شانم نیست!!! من باید یه خانم موفق تحصیلکرده بشم که دنیا بشناسمتم البته از نظر تحصیلی فقط

 

کمی که بزرگتر شدم حدودای 17-18 سال هورمونها کار خودشون رو کردند و من رو کمی احساسی تر کردند! دیگه اعتقاد داشتم که می تونم عاشق باشم ولی هنوز میخواستم از نظر تحصیلی خیلی مطرح باشم و اصلا اصلا نمی خواستم به ازدواج و خانه داری و .. فکر کنم. توی همین سن ها بودم که بر حسب تصادف با آقای همسر هم آشنا شدم البته تا یک سال توی بهت بودم و نمی دونستم دارم چیکار میکنم بیشتر از اینکه به زندگی فکر کنم به این فکر می کردم که یعنی من واقعا عاشق این آدم شدم!!!!

توی سن 20 سالگی می دونستم که میخوام عاشق باشم ،‌می خوام ازدواج کنم ولی نه برای خانه داری و ... فقط برای اینکه می خوام عاشق باشم و عاشق زندگی کنم ،اعتقادم این بود که دو تا آدم عاشق می تونن روی یه گلیم پاره با خوشی زندگی کنند کله ام پر بود از افکار این مدلی !!!ولی هنوز هم عشق به درس خوندن وجود داشت و کمرنگ نشده بود ولی به این نتیجه رسیده بودم که فقط و فقط همین درسی رو که دارم می خونم رو میخوام ادامه بدم نه اینکه حتما حتما باید به بالاترین درجه علمی برسم . در واقع به این معتقد بودم که آدم به خاطر هر رشته تحصیلیی که دوسش نداره نباید زحمت بکشه فوق دیپلم یه رشته محبوب خیلی بهتر از دکترای یه رشته غیر محبوبه.

ولی همچنان اعتقاد داشتم جنسیت برتری دارم که نباید تن به هرکاری توی خونه بزنم!!!نه که خانه داری رو دوست نداشتم و ندارم ،نه اینطور نیست دلم نمیخواست کسی بهم فقط و فقط به چشم کسی که وظیفه اش تر و خشک کردن مرد خونه است نگاه کنه. آقای همسر رو ناز و نوازش میکردم فقط چون دلم میخواست نه بخاطر اینکه وظیفه مه یا نه بخاطر اینکه دلش رو به دست بیارم چون خود خودم دوست داشتم این کاررو بکنم.(یه جور غدی ذاتی)

الان که به اون دوران و الانم نگاه می کنم می بینم خوشبختانه شخصیتم حداقل در این مورد همونه که قبلا هم بوده و زیاد تغییری نکرده هنوزم درس خوندن رو دوست دارم هنوز هم اگه کارهایم رو سعی می کنم به بهترین وجه ممکن انجام بدم ولی زمانهایی که دلم نخواد هیچ کسی نمی تونه وادارم کنه، هنوزم دلم نمی خواد همه کسی فکر کنه وظیفه من فقط و فقط رسیدگی به مرد خونه و بچه خونه است ولی در عین حال دلم میخواد که بهترین همسر و مادر دنیا باشم (شاید این تضادها بخاطر خردادی بودنم باشه)در واقع می دونی نسبت به اون موقعها چه فرقی کردم؟ الان برام مهمترین مسئله اینه که بهترین همسر و مادر دنیا باشم و در کنارش بتونم به آرزوهای شخصی ام هم برسم، نمی دونم چقدر موفق شدم یا خواهم شد ولی یه چیزی بین خودمون باشه اینو به حساب یه صحبت در گوشی دوستانه دارم بهتون میگم احساس می کنم توانم مثل اون موقعها نیست یه جورایی خسته میشم ،‌کم میارم از نظر جسمی هم کششم کم شده هرجوری هست خودم رو می کشونم ها ولی نمی تونم تمام و کمال به کارهام برسم .

یه موقعهایی بهش فکر میکنم که چرا اینقدر قدرتم کم شده ولی نتیجه درستی نمی گیرم . یه موقعهایی از دست خودم شاکی میشم یه موقعهایی دلم به حال خودم می سوزه یه موقعهایی پرتوقع میشم ولی در نهایت نصف آمال و آرزوها و کارهام رو نمی تونم به نتیجه برسونم .

الان یه موقعهایی برعکس اون قدیما که بهم برمی خورد از کسی برای کارهام کمک بخوام دلم میخواد به کسی تکیه کنم دلم میخواد یکی کارهام رو بکنه یه موقعهایی به دستهای مهربون آقای همسر که همیشه همراهم بوده نیاز دارم یه موقعهایی دلم میخواد لوسم کنه و  نوازشم کنه ،‌کاری که تمام این سالها کرده ولی الان بهشون نیاز دارم اون موقع دوستشون داشتم ، الان هم دوسشون دارم هم نیاز دارم . به نظرم یه موقعهایی احساس نیاز بالاتر از احساس دوست داشتن تاثیر داره .

خدا کنه بتونم کاری برای خودم بکنم که باز مثل همیشه میدونم این خودمم که می تونم به خودم کمک کنم.