من و دلنوشته هام

اگه می شد چی میشد ؟!
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥
 

توی فرودگاه تبریز که از پله ها اومدم پائین بوی شهر بچگیهام من رو برد توی 20 سال پیش دلم میخواست همون بالای پله ها چند دقیقه ای بمونم و اطراف رونگاه کنم . بوی اون خاک و بوی اون باد تند .بادی که داشت روسری ام رو از جا میکند .دخترک رو سفت توی بغلم گرفتم تا باد نبردش و سریع رفتم توی سالن فرودگاه .

سوار تاکسی که شدیم دلم نمی خواست شیشه پنجره رو بدم بالا میخواستم هواش رو تنفس کنم ولی نمی شد باد اجازه نمی داد . درجه دمای اون روز 23 بود و این یعنی وسط بهار بودیم.

خونه دختر عموم طبقه چهارمه و اصلا نیازی نبود کولر رو روشن کنی و باد کل خونه رو خنک خنک کرده بود طوری که باید شب تا چشمات رو زیر لحاف نگه میداشتی تا یخ نزنی مخصوصا برای مائی که از تهران گرمازده رفته بودیم . چقدر غرغرهای مامان رو شنیدم که گفت حالا دیدی برای این بچه ژاکت نیاوردی و منو مسخره کردی که کی وسط تابستون با شال و کلاه میره مسافرت؟ ولی دخترک کیف کرد غیر از دوروز آخر سفر که بهانه پدرش رو میگرفت بقیه رو با هوای شهر مادری اش کیف کرد .کیف که نمیشه گفت مست کرد ،توی خیابونهای تبریز دقیقا مثل اسب یورتمه میرفت و میگفت هورا طوفان قشنگ بیا بغلم و خنکم کن .

تمام مردم شهر از دید من ساکن تهران آروم و مهربون بودند و هیچ اثری از عجله و استرس نمیدیدی و این برای من تهرانی نعمتی محسوب می شد. وقتی تاکسی ها و راننده هایشان را با 10 سال پیش مقایسه می کردم هم از نظر تیپ و قیافه و کلاس هم از نظر ترو تمیزی پیشرفت زیادی کرده بود. یکی از راننده ها به دخترک شاد و مست من دفترچه راهنمای توریستیی رو داد که فوق العاده بود از تمام مکانهای دیدنی آذربایجان عکس داشت با آدرس دقیقشون.

به محله قدیمی دوران بچگیم رفتیم و خونه یکی ازهمسایگان ، نوستالوژی خوبی رو برام ایجاد کرد که تا یه ربع بعد از ورود به خونه شون که دقیقا همشکل خونه قدیمی خودمون هست بغض گلوم رو گرفته بود.

اصلا نتونستم به حلوا فروشی برم یعنی در واقع وقت نکردم از بس که برنامه چیده بودم . تازه به چهارراه آبرسانی و شهناز و شاهگلی هم نتونستم سر بزنم بیشتر از این خونه به اون خونه رفتم ولی خوش گذشت.

آهان اتفاق جالبتر هم اینکه در پی ولیعصر گردی از یه مغازه که کفش بچگونه می فروخت سندلی برای دخترک خریدیم که آقای خوش اخلاق و خوش تیپ مغازه دار25% تخفیف داد بعلاوه دو عدد کارت شهر بازی باغلار باغی که اون موقع من خیلی بی توجه ازش گرفتم و گفتم میدم بچه های دخترعموم برن خوش باشن چون قویا میخواستم که دخترک رو ببرم شهربازی شاهگلی نه باغلار باغی وقتی رسیدم خونه دیدم بچه های دخترعموم جیغ و ویغ که آخ جون میتونیم با این کارتها 8 بازی اونم 4 نفره سوار شیم و تازه من فهمیدم که دو کارت معادل 16000 تومن هدیه گرفته ام !!!!! ( حالا هی بگین تبریزیا خسیسن دست و دلبازی رو دیدین ؟)

خلاصه که تمام 5 روز رو داشتم حساب کتاب میکردم که برگردم تبریز زندگی کنم البته به همراه آقای همسر و دخترک حتی خنده داره که قیمت خونه ها رو هم میپرسیدم با اجاره خونه 70متری خودمون توی تهران میتونیم یه خونه ١٢٠ متری اونم جای خوب تبریز اجاره کنیم ،‌تازه هواش هم خوبه و دخترکم هم تائید می کرد ،‌از این سر شهر به اون سر شهر با آژانس 2000 تومنی جابه جا میشدیم از همه مهمتر که دود و آلودگی نداره و ترافیکش قابل مقایسه با اینجا نیست همه این حساب کتابها رو کردم و آخرش از اینکه امکانش نیست آهی کشیدم .

ولی اگه میشد چی میشد.

البته یه بدی هایی هم داره ها مثلا من عادت کردم به زندگی تهرانی رفت و آمدهای بدون قید و شرط و نه اجباری ولی اونجا باید خونه خاله خانباجی هایی که اصلا دوسشون هم نداری اجبارا بری و بیایی فلانی مهمونی ماه رمضون داره حتما باید بری فلانی دوره فلان داره باید بری رفتی باید سریع دعوتشون کنی و هفتاد مدل غذا جلوش بذاری که حرف در نیاره آهان از همه مهمتر باید مبلمان آنچنانی و فرش اینچینینی داشته باشی و تازگیها هم که مد شده اونجا یه بوفه پر از نقره داشته باشی تا کم نیاری و اوووووووووووه اونم برای کی؟ برای منی که فقط و فقط و برای خودم زندگی می کنم نه دیگران.

ولی در کل اگه می شد چی می شد.

 

 

 

پ.ن: پروانه جون شدیدا بخاطر فقط تو میخواستم برم حلوا بخرم ولی نشد در عوض از قنادی افتخاری نوقا و ریس تازه تازه همون لحظه از فر در اومده گرفتم هروقت خواستی بهت میرسونمش .