من و دلنوشته هام

تصمیم گیری در نقطه بحران
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱
 

تقریبا 14 سال پیش بود که توی  شرایط بحرانی خانواده ام که  کوچ کرده بودند تهران و هنوز جا نیفتاده بودند و منم این وسط تازه میخواستم برم  دانشگاه و اونم تازه توی یه شهر غریب که فقط دو سه بار تابستونا یکی دوروز به قصد گردش دیده بودمش و هنوز تجدیدی های آخرین سالم رو هم پاس نکرده بودم و خلاصه اوضاع قمر در عقربی داشتیم آقای همسر رو دیدم و تازه عاشقش هم شدم و این یعنی یه درگیری فکری به بقیه قضایایم اضافه شد یعنی فکرش رو بکن یه دختر 18 ساله که تازه از یه شهر دیگه مجبور به کوچ به تهران شده و تماتم راه رو تا تهران زار زده و گریه کرده  و هنوز خونه زندگی پدر و مادرش هم مشخص نشده باید بار و بندیل رو جمع کنه و مامانی رو که همیشه توی ناز و نعمت زندگی کرده  و الان بخاطر کار بابا آواره این شهر بزرگ شده و هنوز تکلیف ساده ترین و مهمترین قضیه زندگیش که خونه شه معلوم نیست و دچار افسردگی شدید شده تنها بذاری و بری یه شهر کوچیک شمالی دانشگاه تازه توی این ترم توی سر خودت بزنی و 6 تا تجدیدی رو که برای توئی که همیشه شاگرد ممتاز بودی و اوضاع به همریخته خونه  باعث شده یه همچین اتفاقی برات بیفته رو هم پاس کنی وگرنه دانشگاهت هم بی دانشگاه( بگذریم که سر ترم سوم اینقدر از رشته دانشگاهی ات متنفر شد که ولش کردی)  تازه توی این هیروویری عاشقی هم میاد سراغت و من چیکار کردم؟ هیچی توی شدید ترین وضعیت عشقم رو حفظ کردم و جنگیدم بماند که چه ها کشیدم ،منظورم اینه که توی بد ترین شرایط تصمیم گرفتم که عاشقی کنم.

 

تقریبا 8 سال پیش توی شرایطی که دانشگاه آقای همسر به بحرانی ترین وضعیت ممکنه رسیده بود و هرلحظه امکان اخراجش بود ،‌از کار هم بیکار شد و هم خودم و هم اون افسردگی گرفته بودیم ، فکرش رو بکن 6 سال عاشقی کرده باشی و آخرش نه تنها به نقطه مطلوب نرسیده باشی تازه عقب گرد هم داشته باشی ، بماند که چقدر سرکوفت شنیدی ، آقای همسر یه قرون پول نداشت (دروغ چرا 300 هزار تومن فکر کنم داشت) ، دانشگاهش رو داشت از دست می داد ، ولی من درسم رو تموم کرده بودم و دوسالی بود کار می کردم و پول جمع می کردم وای اوضاع روحیمون در حدا منهای هزار بود  توی این اوضاع و احوال باز هم توی بدترین شرایط تصمیم  گرفتم که یا عاشقی ام رو برای همیشه از یادم ببرم یا همین الان وضعیت رو درست کنم و من راه دوم رو با تمام سختی هایی که وقتی بهشون فکر می کنم باورم نمیشه از پسش براومدم رو انتخاب کردم آخر سال یعنی درست یه هفته مونده به سال 81 ازدواج کردیم .(خیلی دلم میخواد قدرتی داشتم و همه اون سالها رو می نوشتم ولی ....)

 

تقریبا 5 سال پیش مادربزرگ که از زمانی که چشم باز کرده بودم با ما زندگی می کرد و بیشتر اون مادری ما رو کرده بود سرطان گرفت داشتم دق می کردم ، می دونستم چند وقت دیگه ،دیگه ندارمش توی دوروز متفاوت توی اوج ناراحتی ما هم به من هم به آقای همسر گفت آی تک اولین نوه منه آرزو داشتم بچه اش رو ببینم و من باز توی بدترین شرایط روحی و توی شرایطی که هنوز برای ما زود بود بچه داشته باشیم تصمیم گرفتیم این آخرین آرزوی مادربزرگ رو برآورده کنیم( هرچند دو ماه قبل از به دنیا اومدن دخترک رفت ولی کاملا خوشحالیش رو می دیدم) یعنی باز هم توی بدترین شرایط برای بچه دار شدن ما ،‌تصمیم گرفتیم.

 

تقریبا 4سال و نیم پیش که تازه بچه دار شده بودیم و هنوز عزادار بودیم و به خاطر زایمان توی اوج بی پولی گیر کرده بودیم (باز یکی از شرایط وانفسا) از اجاره نشینی به تنگنا رسیده بودیم که تصمیم گرفتیم خونه بخریم و خریدیم

 

وقتی عمیقا فکر می کنم می بینم ما دو تا همیشه توی بحرانی ترین شرایط قدرت ریسکمون رفته بالا ، یعنی حتما باید به یه درجه ای از فشار زندگی مبتلا بشیم تا بتونیم ریسک کنیم البته بماند که 14 سال گذشته ما در عین لذت و عشق همیشه تنگناهایی داشته که شاید فقط یه دونه از این شرایط برای دیگران قابل تحمل نباشه ولی ما تا اینجا بالا و پائین تونستیم زندگی کنیم .

 

امسال هم دوباره مشکلاتی داریم که فعلا نمی خواهیم زیاد بهش فکر کنیم ولی با توجه به تجارب 14 سال گذشته احساسم اینه که دوباره یکی از اون شرایط سخت رو پیش رو داریم برایش فکر هایی هم کرده ایم ولی چون هنوز به آستانه تحملمان نرسیده ایم سکوت اختیار کرده ایم ولی می دونم که این آستانه تا اواخر امسال بیشتر طاقت نخواهد داشت و این یعنی آخر امال هم یک تصمیم گیری در نقطه بحران را خواهیم داشت امیدوارم هرچه به صلاحمان است پیش بیاید.