من و دلنوشته هام

شنبه گند خانواده (2)
نویسنده : آي تك - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۸
 

دخترک رو آماده اش میکنی و راه می افتید دوتائی به سمت کلاس استخر ،کل راه رو دخترک با شیرین زبونی هایش تو را از دنیای غصه دور می کند ،وقتی می رسید دخترک از همان دم در بدون اینکه معطل کند تند و تند آماده می شود و دوش می گیرد و می پرد توی آب و تو باز فرصت فکر کردن در روی صندلی های کنار استخر را داری ، یاد می افتد که کتاب (من اورضا امین خانی که روز تولدت توسط یکی از همکاران قدیمی ات به تو رسیده و در واقع او با این کار سورپرایزت کرده در کیفت است ،‌خوش حال می شوی که چنین اخلاقی داری که همیشه باید کتابی توی کیفت باشد که در اینجور مواقع بخوانیش ، با خواندن کتاب قبلی اش بیوتن دیگر نمی خواستی کتابی از این نویسنده بخوانی ( یادتان هست که برعکس خیلی ها زیاد از بیوتن خوشم نیامده بود؟) کتاب قبلی بد نبود ولی اغوا کننده نبود و با توجه به صحبتهای زیادی که شده بود راضیت نکرده بود شاید توقعت بالاتر بود .در هرصورت بازش میکنی ،‌تا کجا خوانده ای ؟ تا صفحه 101 آخر فصل (سه من) شروع میکنی

همه چیز می گذرد .اصلا دنیا محل گذر است ،گذر پامنار ،گذر خان نایب .....کمی که میخوانی صدای خنده ها و غش کردنهای دخترک تو را از دنیای کتابت بیرون می کند سرت را بلند میکنی و لبخندی می زنی و بوسه ای برایش میفرستی که سرمستانه پاسخت را می دهد. سرت را پائین می آوری تا بقیه اش را بخوانی تنها چیزی که حد ندارد ،رفاقته!وسط گریه خندید ...... می خوانی و احساس میکنی ایندفعه کتابش را می فهمی....از کلیسای کوچک و ساده و بی زرق و برقش خوشت می آید چقدر خودت هم به این اعتقادات علی توی کتاب معتقدی ،گذر خدا چه تعبیر جالبی ، شاید خداشان بیش تر به درد مرده هاشان می خورد تا زنده شان.... با خواندن این جمله یاد اسلام بیچاره می افتی و ته دلت میگویی کاش خدا به درد اسلام هم بخورد. .... من از خدای جاهای ساده و زیبا خیلی خوشم می آید .. باز ته دلت می گویی آره علی جان کتاب، منم مثل تو ام ... برعکس از خداهای جاهای پرزرق و برق و از آن خداهای دهاتی خرکن لجم میگیرد. ... آی گفتی علی جان ....چقدر از اینکه هرروز روزنامه جدید لوموند را می خریده نه برای خواندنش که برای خواندن نمازش آنهم توی کلیسا خوشت می آید خیلی برایت حرف داشت خیلی

صدای دخترک شادت که فریاد میزند تا نگاهش کنی که از این طرف استخر بدون کمک مربی اش به آن طرف شنا می کند حواست را برمی گرداند بدون اختیاربلند می شوی و میخندی آنهم به پهنای صورتت خدایا اگر این موجود دوست داشتنی نبود همه امیدت را از دست می دادی خدایا شکرت مطمئنی این موجود را همان خدای ساده کتاب آفریده

ارحم ترحم ! رحم کنید تا به شما رحم کنند . چه جمله دلنشینی

یا علی مددی !چقدر این نویسنده زمانها و آدمها را خوب به هم لینک کرده است.

و و و و یک ساعتی را که آنجا بودی کیف کردی ، کتاب و صدای خنده دخترک و شرجی آب تو را از این دنیا خارج کرده بود به خودت قول دادی بعد از اتمام من او دوباره بیوتن را با دیدی دیگر بخوانیش .

---

میائید بیرون و سوار ماشین آقای همسر که دم در منتظر است می شوید در راه به بقیه داستان مرگ اسلام و تاریخ تشییع جنازه مادرشوهر عمه جان و .. می گذرد ولی تو بیشتر حواست به گذر عاشقان پاریس توی کتاب هستی انگار آرامت کرده درست مثل یک کتاب روانشناسی.

به آقای همسر می گویی که چون حال روحی اش مناسب نیست امشب را خانه بمانیم تا تمدد اعصابی باشد ( از بس هرشب بیرون هستید خانه ماندن برایتان حکم تمدد اعصاب را دارد )

شام مورد علاقه آقای همسر را درست می کنی ،‌فیلم می گذاری تا کار مورد علاقه آقای همسر را انجام داده باشی ، دخترک را تشویق به بازی با خودش می کنی تا خانه را محیطی آرام کنی .

ساعت ده شب شده و تو خیالت راحت شده که شنبه بدتان تمام شده که تلفن زنگ می خورد.....

بله مادر یکی از دوستانت در سن 60 سالگی فوت کرده مادری که بچه هایش بخاطر نداشتن پدر دو چندان دوستش دارند آنهم به چه صورتی .... شنبه متوجه میشوند سرطان دارد و یکشنبه فوت کرده است ،خیلی ناراحت میشوی زنگ میزنی نیم ساعتی حرف میزنی حرف که نه او گریه میکند و تو دلداری میدهی همراه بغضی سنگین بغضت تا زمانی که آرزو می کند همیشه سایه پدرو مادر داشته باشی شکسته نشده بود ولی می شکند .

تمام پنبه هایت رشته شده اند ،‌تمام آرامشی که تلاشت را کرده ای و ساخته ای از بین رفته چون این بار خودت هم آرام نیستی ولی می دانی باید خودت به خودت کمک کنی فقطو فقط .

دخترک را تشویق میکنی زود بخوابد و با پدرش روانه اتاق خوابتان می کنی ،‌ساعت 11.5 شب هردو نفس عمیق و آرامی دارند و تو به هم ریخته ای .

فیلمی می گذاری و تا انتها میبینی ولی هنوز آرام نیستی فیلم بعدی را میبینی وووو تا ساعت 2 صبح 4 فیلم را دیده ای و خواب به چشمانت آمده است.

 و بدین ترتیب شنبه خانواده تمام می شود.

 

 

پ.ن: جملات پررنگ عینا جملات کاتب (من او ) است .