من و دلنوشته هام

شنبه گند خانواده (1)
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧
 

صبح روز شنبه است و تو با دیدن خواب سر سوخته دو نفر از عزیزانت از خواب میپری .

 

تپش قلبت رفته بالا کمی توی تخت می شینی و سرت رو چپ و راست تکون میدی تا فکرت منحرف بشه و میری سراغ زندگیت و سعی میکنی دیگه بهش فکر نکنی چون خیلی کارداری.

 

مثل هرروز صبح صبحانه دخترک رو میدی ،اتاق خودت و دخترک رو مرتب میکنی ،‌نسکافه ات رو می خوری و زنگ صبح به خیر آقای همسر رو میزنی .

 

می بینی صداش مثل همیشه نیست و تو باز مثل همیشه از همون سلام کردنش متوجه شدی ازش میپرسی میگه اعصابم خورده دلیلش رو که میپرسی سر درد دلش باز میشه.

 

صبح رفته دنبال کارت ATMاش که سوخته و بهش وعده ده روز دیگه رو دادند و تو میگی خب اشکالی نداره عزیزم سخت نگیر تازه هرچقدر پول بخوای از حسابت بهت میدند تا کارتت آماده بشه و میشنوی که  وقتی ازشون خواسته که این کاررو بکنند گفتند فردا صبح باید بیائی باز دلداری میدی که خب بابا کاری نداره که سرراهته فردا صبح میگیری این که غصه نداره باز میشنوی که میگه آخه وقتی حسابش رو چک کردند معلوم شده مبلغ حقوقش رو یه مقدار قابل توجهی کم کردند و تو سکوت میکنی ولی سریع به خودت مسلط میشی و میگی خب به اونا ربط نداره باید از مدیرت بپرسی که چرا کم شده و اون بهت یادآوری میکنه که دو هفته پیش چه اتفاقی افتاده ، یادت میفته که دوهفته پیش مدیر آقای همسر یک کاری رو اشتباه کرده و آقای همسر بهش تذکر داده و جواب شنیده که سخت نگیر بابا جان و وقتی آقای همسر تاکید کرده که بعدا از مرکز گیر میدند با تحکم گفته اون با من ولی دقیقا یه هفته بعد همون گیری رو که آقای همسر پیش بینی میکرده رو به آقای مدیر دادند و اون اومده آقای همسر و همکارانش رو مقصر دونسته و آقای همسر هم که هیچوقت حرف زور رو تحمل نمی کنه با تحکم گفته این اشتباه ما نبوده و از شل بازی جنابعالی بوده و یادت افتاد که آقای همسر بهت گفته بود که مطمئنم این عقده ای به خاطر ضایع شدنش زهرش رو می ریزه و راست میگفت و مبلغی رو از حقوقش کسر کرده بود ،‌با اینحال بهش دلداری دادی و با اینکه می دونستی این ماه خیلی مشکل خواهید داشت میگی فدای سرت یه کاریش میکنیم ما کی لنگ موندیم که این دومیش باشه؟  از اون طرف خط صدای نفس های عمیقی رو میشنوی و ترس برت می داره و می فهمی که حالش خراب تراز این حرف هاست شروع میکنی قربون صدقه رفتن تا حالش رو جا بیاری و می شنوی که میگه برو سراغ کارهات منم کار دارم میدونی میخواد قطع کنه که بیشتر از این حال خرابش رو منتقل نکنه ، تو هم برای راحتیش قبول میکنی .

 

میری سراغ بقیه کارهای خونه ،دو تا رون مرغ رو برای ناهار دخترک از فریزر در میاری تا سرخشون کنی ،یه سری لباس میریزی توی ماشین لباسشوئی،وسایل کلاس شنای دخترک رو آماده میکنی ،سی دی کارتون دخترک رو عوض میکنی،‌دخترک رو که در حال نق زدنه می بوسیش و قلقلکش میدی تا سرحال بیاد  ولی هنوز صدای نفسهای عمیق آقای همسر توی گوشت زنگ میزنه ساعت رو نگاه میکنی یک ساعت از اون موقعی که باهاش حرف زدی میگذره سابقه نداره تند تند بهش زنگ بزنی فقط همون زنگ اول صبحه مگر اینکه کار واجبی داشته باشی ،چه کار واجبی بزرگتر از این که حالش رو بپرسی.

 

می بینی که صداش اینبار میلرزه میگی چی شده و میشنوی که چه روز گندیه امروز ،روز اول هفته که اینجوری شروع بشه خدا به داد آخر هفته اش برسه باز دلداری میدی و در عین حال موهای دخترک رو که از پاهات آویزون شده که بیا بازی کنیم رو نوازش میکنی ، میگی مگه دوباره چی شده و میشنوی که عمه اش زنگ زده و گفته مادرشوهرش فوت کرده و تاریخ و آدرس تشییع جنازه رو داده و تو میگی خب خدا بیامرزدش و باهاش شوخی میکنی که حالا تو خیلی ناراحتی که مادرشوهر عمه ات مرده ؟میشنوی که نه بابا تو هم دلت خوشه ها میگی پس چی شده هنوز ناراحت صبحی میگه ای بابا ، یادته ما یه باغبون ک‍ْرد داشتیم که 8،7 ماه پیش این مدیر احمق بیرونش کرد؟ میگی اره بابا اسمش اسلام بود هی به تو از رزهای باغچه تون می داد میاوردی خونه خب چطور؟ با بیحوصلگی میگه تو چه اسمش رو هم یادته ، بعد میگه یادته گفتم خانمش یه سال پیش دوقلو زایمان کرده؟ گفتم آره دختر بودند یادمه تو تا اسم خوشگل هم گذاشته بود .میگه وقتی از اینجا بیرونش کردند من خیلی اعتراض کردم آخه جوونه بیچاره بیخود اخراج شد بعد از اینکه از اینجا رفت کلی دنبال کار گشت و آخرش هم با کلی قرض و قوله تاکسی خرید میگی خب؟ میگه هیچی الان خبر دادندتوی جاده تصادف کرده و مرده البته دو تا بچه هاش هم همین طور ،ایندفعه دیگه نمی دونی چی بگی واقعا دردناکه دیگه دلداری دادنت نمیاد فقط میگی کاش مادرشون هم مرده باشه و بغضت میگیره ، میشنوی که میگه منم به همکارم گفتم خون اسلام و بچه هاش گردن این مرتیکه فلان فلان شده است و تو چیزی نداری که بگی.

 

گوشی رو قطع میکنی و میری سراغ دخترکت و محکم بغلش میکنی و قلقلکش میدی شاید بغضت نشکنه .

 

 

 

 

داستان روز اول هفته ما ادامه دارد ......