من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳٠
 

1-هورااااااااااااااااااااااااااااا
بعد از چند روز بالاخره به من اجازه داده شد اينجا چيزي بنويسم
نميدونم همه تون اينجوري بودين يا من فقط نميتونستم پست جديد بذارم
دلم يه جورايي تنگ شده بود چقدر وابسته شدم

 2-اين چند روز تونستم من چراغها را خاموش ميكنم رو بخونم
يه احساس خاصي نسبت بهش داشتم مثل اين بود كه قسمت اول اين كتاب رو خانم پيرزاد توي يه حال و هواي ديگه نوشته بود و بعد كه حالش تغيير كرده بود قسمت دومشرو نوشته بود ( حسي كه هيچ كدوم از خواننده هاش تا حالا نگفتن يا حداقل به من نگفتن ) اصلا تا وسطاي كتاب يه جور ديگه نوشته شده بود و از وسطاش حالتش تغيير كرده بود . ولي در كل كتابي بود كه مي ارزيد بخونيش من برخلاف حرفهاي ديگران كتاب عادت ميكنيمش رو هم دوست داشتم حتي شايد بيشتر از اين يكي . شايد به دليل اينكه اول عادت ميكنيم رو خوندم باشه ولي هردوتا خوب بود نميشه گفت فوق العاده بود ولي در كل خوب بود .

 3- بابا يكي يه چيزي به من بگه من دو تا پروژه عظيم دارم كه بايد يكيش رو اول شهريور تمومش كنم ( امتحان پيام نور با شش عدد كتاب ناقابل ) و اون يكي رو اول مهرماه ( تدوين جلد دوم يه كتاب درسي  براي سازمان فني و حرفه اي ) ولي دريغ از كوچكترين حركت از جانب بنده . يكي دعوام بكنه شايد غيرتي شم .

4-من دلم مسافرت ميخواد كل خانواده بنده ( پدر و مادر و خواهرم ) رفتن تركيه
مادرهمسر رفتن آلمان پيش خواهر همسر بنده
اون يكي خواهر همسر هم با شوشوشون رفتن تركيه
مامونديم و حوضمون .
من دلم همون شمال خودمونو ميخواد بخدا