من و دلنوشته هام

کوچکترین مدرسه دنیا
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠
 

این بار دوم است که پلاکارد تبلیغ نمایشگاه عکسش را می بینی یک بار هفته پیش که دخترک کلاس داشت یک بار هم دیروز باز وقتی که دخترک کلاس داشت بار قبل به آقای همسر توضیح کوتاهی دادی و اون گفت آره درباره اش توی تلوزیون هم چیزهایی گزارش داده بودند و تو کنجکاوتر میشوی ، تادیروز که مسئول آموزش آموزشگاه به سراغ مادرهایی که منتظر تمام شدن کلاس بچه هایشان هستند می آید و خواهش میکند سری هم به نگارخانه بزنید تو مصمم تر می شوی البته در برنامه ات بود که حتما سری بزنی ولی با این درخواست راغب تر از قبل هستی

میروی با عده ای از مادران ولی تمام فکر و ذکرت پر میکشد به سوی عکسها ، با بعضی عکسها اشک در چشمانت جمع می شود نه برای اینکه حس ترحم ایجاد می کنند نه ابدا فقط برای اینکه حس ها را خوب منتقل می کند

کوچکترین مدرسه دنیا فقط با 4 شاگرد و معلمی که به نظرم دارد پا میگذارد جای پای صمد بهرنگی

در یک لحظه معصومیت عکسها تو را از این دنیا خارج میکند دیگر به فکر مادران بغل دستی یا شیطنتهای بچه هایتان نیستی فقط بغضت را قورت میدهی و فقط و فقط به این فکر میکنی که چطور می توانی سهمی در پیشرفت این مدرسه داشته باشی و برای بار هزارم در این چند وقت اخیر از اینکه پولداری نیستی و نمی توانی کمکی بکنی افسوس می خوری ولی ته دلت امیدواری که شاید کمک غیر مادی بتوانی داشته باشی

 

راهروهای تودرتوی نگارخانه را پشت سرگذاشته ای که روی یک میز کتابهایی را میبینی که جلب توجه می کند کتابهایی که همه شکل هم هستند و نشان از این دارد که این معلم مهربان خاطراتش را چاپ کرده است بدون لحظه ای تامل یکی را برمی داری و دو رو برت را نگاه میکنی تا متصدی نگارخانه را ببینی و بهایش را پرداخت کنی در یک لحظه کسی را میبیبنی که بسیار شبیه معلم توی عکسهاست ،درست دیده ای معلم مهربان این کلاس که خیلی کوچکتر و ریزه میزه تر از عکسها به نظر می آید گوشه نگارخانه نشسته و تو که محو عکسها بوده ای متوجه حضورش نشده ای . به طرفش می روی ،محجوب تر از این است که جواب سئوالاتت را مشتاقانه جواب دهد این را کاملا متوجه می شوی ، میپرسی برای بچه ها چه کاری میشود انجام داد و میبینی که با چه خضوعی جواب می دهد ما احتیاج به چیزی نداریم یک خیر پیدا شد و مکدرسه جدید و آب و برق و ... برایمان فراهم کرد و تو باز اصرار میکنی و در نهایت پیشنهاد کتاب می دهی که خوشحالی معلم را از چشمانش می خوانی .

وقتی می گوید که آدرس وبلاگش را در کتابش دارد هم خوشحال می شوی هم شرمنده که نمی شناسیش، تا آخرین لحظه داری به این فکر میکنی که چرا هیچ درخواستی نداشته ؟ چقدر این آدم متواضع و خجالتی بود .

با خوشحالی و سبک بالی میایی بیرون و همان شب کتابش را می خوانی ،‌تمام مدت به این فکر میکنی که این سرباز معلم حق داشته که چیزی نخواسته چون از همه جای دنیا کمکهای محبت آمیزی شده است ولی همچنان دلت میخواهد هدیه ای ولو در حد چند جلد کتاب بکنی . و از خودت ناراحتی چرا که وبلاگ به این مهمی را نمی شناختی و نمی دانستی در دور ترین نقطه کشور مدرسه ای با چهار شاگرد وجود دارد که در چهار مقطع مختلف درس می خوانند و کامپیوتر دارند و .....

تصمیم میگیری هرجوری شده تا قبل از 13 خرداد که روز آخر نمایشگاه عکسش هست دوباره ببینیش و ایندفعه چند جلد کتاب ببری و یک بار دیگر با دقت چهره معلم را ببینی . دلت میخواهد بگویی که خیلی دلت میخواهد کاری برای این بچه ها انجام دهی نه برای اینکه آنها نیازمندند نه فقط برای اینکه دوستشان داری.

 

http://www.dayyertashbad.blogfa.com

 

دلت میخواد هم آدرس وبلاگش رو اینجا بذاری هم از بقیه خواهش کنی اگه دلشون یه فضای مملو از معصومیت رو می خواد تا 13 خرداد یه سری به نگارخانه فرهنگسرای مدرسه در پارک اندیشه پائین تر از سید خندان بزنن و تجربه شیرینی رو داشته باشند.