من و دلنوشته هام

جائی دیگر
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۳
 

ساک  سنگینش را روی شانه هایش جابه جا میکند و به راهش ادامه میدهد دقیقا سه ساعت است که    بدون وقفه راه رفته است

خودش هم نمیداند به کجا؟ برای چه؟

فقط می داند میخواهد فرار کند!از کجا؟ از دست کی؟ نمی داند شاید از دست خودش و یا شاید از دست شوهرش و شاید از دست گرفتاریهای زندگی ، ولی به کجا؟ جائی را ندارد که

نه مادری برای دل سوزاندن نه پدری برای حمایت ، لحظه ای به این فکر می افتد که خانه دخترش برود ولی چه بگوید نه نمی خواهد پیش داماد سرافکنده شود اصلا چه دارد که بگوید!

 

همه دور وبریها او را زنی خوشبخت می دانند ، تا چند وقت پیش خودش هم همین فکر را می کرد ولی الان دیگر نه

شوهرش مرد خوبی است یا لااقل همه همین فکر را می کنند ولی همیشه مشغول کار است و هروقت که خانه است از زور خستگی نای حرف زدن ندارد،دختر بزرگش خوشبخت است و با شوهر و بچه اش مشغول،‌دختر کوچکش سرگرم کارهای معمول دختران مجرد است ولی او چه؟

 هیچکسی را ندارد که فقط پای درددلش بنشیند

ساک را جابه جا می کند و روی نیمکت پارکی که رسیده می نشیند ، به اطراف نگاه می کند پیرمردان و پیرزنانی را می بیند که دور هم نشسته اند هنوز خودش را اینقدر پیر نمی داند

 دلش میخواهد لااقل هفته ای یکبار با شوهرش برای خرید و قدم زدن بیرون برود ولی شوهرش ،همان کسی که زمانی ادعای عاشقی داشته حوصله حرف زدن با او را ندارد

باز به فکر فرو می رود ،‌کجا دارم می روم؟ جائی را ندارم ،کاش لااقل خواهر و برادری داشتم ،چقدر دلم میخواست موقعی که با دخترانم درددل می کنم بجای طرفداری از پدرشان یا متهم کردنم به پرتوقع بودن فقط گوش شنوائی بودند و با من همدردی میکردند .

زن بلند می شود ،خاک مانتویش را می تکاند ،ساکی که پر از چیزهای بدرد نخوری که فکر میکند بعد از رفتن به جائی که نمی داند کجاست پرکرده را بلند میکند و روی شانه پردردش می گذارد و راهی را که رفته بر میگردد .

در خانه اش را باز میکند ،شوهرش جلوی تلویزیون مثل هر شب خوابش برده و لیوان آب و ظرف غذای نیم خورده اش را روی میز ول کرده ،زن به آرامی وارد اتاق خوابش می شود لباسهایش را در می آورد و ساکش را در کمد جا میدهد تا بعدا سرفرصت خالی اش کند ،تلویزیون را خاموش می کند و پتویی روی شوهرش می کشد ،ظرفها را از جلوی شوهرش برمی دارد و به آشپزخانه می رود.