من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦
 
چند روزيه بدجور بهم ريختم ميشه گفت قاطي پاطيم
اين كار لعنتي خسته ام كرده
من هميشه اهل كار بودم و كاركردن رو دوست دارم ولي محيط كاريم.....

يه موقعهايي وقتي حسابي قاطي ميكنم يه اتفاقي برام ميفته كه قدر موقعيتم رو بدونم
امروز صبح موقعي كه ميومدم سركار زير لب غر غر ميكردم كه اه بازم بايد برم ريخت مديرا رو تحمل كنم و اين حرفها
ميدون ونك كه منتظر تاكسي بودم بيام سركار يه خانم و آقا با يه پسر بچه كه من از پشت ميديدمشون بغل دستم وايساده بودن براي تاكسي
كمي جلوتر اومدم
زير چشمي پسر بچه رو نيگاه كردم چون از پشت خيلي با مزه بود
صحنه اي ديدم كه الان بعد گذشت چند ساعت حالم منقلبه
تمام صورتش و نصف سرش سوخته بود . دقيقا مثل اينايي كه اسيد ميپاشن بود
يك حال بدي شدم تمام تنم ميلرزيد همونجا يه آن يه چيزي تو دلم رد شد
تو دلم گفتم اگه محيط كارم بد شده عوضش دخترم سالمه خودم سالمم همسرم سالمه
تو دلم گفتم اي كاش راهي باشه اين پسر كوچولو هم سلامتيش رو بدست بياره
سريع به مامانش نگاه كردم واقعا غم داشت
كاش بخاطر دل مامانش خوب بشه
كاش كاش