من و دلنوشته هام

یه روز من
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٢
 

صبح با یه خستگی خاصی از خواب بیدار میشی اونم چه ساعتی؟ 10 صبح!!! خب معلومه وقتی تمام هفته گذشته رو زودتر از 2 نصف شب نخوابیدی همه توانت رو از دست دادی تازه کجای کاری اگه کارهات تلنبار نشده بود و دخترکت هم بالاسرت واینستاده بود همینجور دلت میخواست توی تخت ولو باشی

پامیشی قربون صدقه دخترک میری که باشیرینی داره بهت لبخند میزنه

طبق معمول هرروز صبح که ازت خواهش میکنه اول یه سی دی ببینه و بعد بره دست و صورتش رو بشوره و کارهای اول صبحش رو بکنه قبول میکنی و براش سی دی انتخابی اش رو میذاری هنوزم معتقدی تربیت جای خودش اعصاب راحت هم جای خودش

توی این فاصله میری سراغ فریزر و یه بسته گوشت و دفریز با مکروویو

 واقعا عجب اختراع باحالی بوده ها خیلی سریع در عرض 15 دقیقه گوشت آماده پخت داری خب خیلی عالیه

توی این فاصله 15 دقیقه ای مرتب کردن خودت و تختت و مابقی کارهای روزانه ات تموم میشه

میری سراغ لباسشوئی و یه سری لباسها رو میریزی توش و روشنش میکنی

میری سراغ ماشین ظرفشوئی و روشنش میکنی

توی این فاصله دو تا تلفن میزنی و کامپیوترت رو روشن میکنی حین صحبت با تلفن گردگیری ات رو هم تموم میکنی

میری سراغ اینترنت و کارهای اول صبحت رو چک میکنی و توی همین فاصله که داره برات صفحه ها رو باز میکنی دو تا بلوزهای دخترک که باید توی دست بشوری رو میندازی توی سینک دستشوئی و پودر رو میپاشی روش و آب رو باز میکنی

دخترک سی دی اولش رو دیده و بالاسرت وایستاده تا بری کنار و اون دست و صورتش رو بشوره و دستشوئی اش رو انجام بده میائی بیرون وصبحانه اش رو آماده میکنی و میذاری روی میز

 با فنجون نسکافه ات و یه نون سوخاری پنیر زده میری سراغ کامپیوتر

دخترک بهانه میگیره که امروز نون سوخاری پنیر زده نمیخواد و شیرکاکائو میخواد از جلوی کامپیوتر پامیشی و براش شیرکاکائو درست میکنی و میری سراغ لباسها میشوریشون و پهنشون میکنی و میایی سراغ کامپیوتر یهو یادت میفته که گوشتها توی مکروویو منتظرتند دوباره پامیشی و میری آشپزخونه و گوشتها رو با پیاز رنده شده مخلوط میکنی و میذاری روز گاز تا میخوای دوباره بری سراغ کارت میبینی دخترک پشت سرت با دو تا عروسک وایساده و میخواد که باهاش خواهر بازی !کنی ( به خاله بازی میگه خواهر بازی یعنی ما دو تا خواهریم یکی یه دونه هم دختر داریم)

یادت میفته نسکافه ات یخ کرده ولی به روی خودت نمیاری کمی باهاش بازی میکنی ، به وضوح متوجهی که بزرگتر شده و چنان توی سناریو سازی استاده که نیازی نیست توی بازی تو فکر کنی که قراره چی بگی

ازش اجازه!میگیری به غذات سربزنی و ایشون در کمال بزرگواری اجازه رو صادر میکنند بعد از یه ربع میبینی سرش گرمه خوشحالی که فراموش کرده و میری سمت اتاقت که پای اینترنت بشینی میبینی روی تخت نشسته و عروسکهاش رو چیده و کارتهای بازی اش رو هم از جعبه اش در آورده و این یعنی بیا بشین با من کارت بازی کنیم بعد سه دور کارت بازی رضایت میده و میره سراغ کارش

 

نیم ساعت بعد وقت ویتامین های دخترک میشه و همزمان ناهارش رو هم بهش میدی و این یعنی یه ساعت وقتت پر میشه

نیم ساعت باهاش پیانو تمرین میکنی و توی سر خودت و نتهایی که دخترکی که هنوز لوحه نوشتن بلد نیست ولی باید نت ها رو بنویسه میزنی

ساعت رو که نگاه میکنی میبینی ساعت 3 شده و باید تا نیم ساعت دیگه همه کارهات آماده باشه چون ساعت 4 باید خودت رو آماده کنی برای رفتن به یه همایش که رفتنش برات ضروریه

تو می مونی و غذای نیمه تمام و خونه ای که توی این دو-سه ساعت کاملا پر شده از اسباب بازی هایی که تو باید جمعشون کنی و کوله باری از کارهایی که حتما باید امروز انجامشون بدی و  کامپیوتری که هرگز نتونستی با اینترنتش مشغول باشی

یعنی من تحت هر شرایطی کار دارم که انجام بدم

یعنی چند ساله که حسرت یه روز بدون هیچ برنامه ای رو دارم می کشم؟ این خوبه یا بده آیا ؟ نمیدونم خودم هم نمیدونم