من و دلنوشته هام

خیابان خاکی زندگی من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦
 

چشمانم را می بندم و نفس عمیق میکشم و دوباره بازشان میکنم و در دلم میگویم همینه فعلا کاریش نمیشه کرد نه تقصیر توئه نه تقصیر اون نه تقصیر کس دیگه ای باید صبوری کرد !

البته صبوریی که نمیدانم چقدر زمان می برد نمی دانم نتیجه اش چیست؟ نمیدانم اصلا نتیجه ای هم دارد یا نه فقط این را میدانم که فعلا کاری از دست کسی بر نمیاید و من از اول می دانستم راهی که در پیش گرفته ام راهی آسان نیست مثل یک خیابانی است که خاکی بوده ولی مستقیم است و من باید با اندک امکاناتی که در اختیارم خواهم داشت باید ذره ذره آسفالتش کنم نمی دانم تا کی قرار است آسفالت این جاده با من باشد حتی نمی دانم تا کی قرار است مواد اندک اندک به من برسد ولی می دانم که باید صبوری کنم.

این را میدانم که باید تحمل کنم راهی است که خودم انتخابش کرده ام ولی دلم نمی خواهد دخترکم هم در این سختی همراهم باشد .

این را هم می دانم که از انتخاب راهم پشیمان نیستم ولی از تصور اینکه کسی پیدا شود که گذشته تو را نمی داند و نیمه راه تو را شناخته و تازه تو فکر میکنی تازه نفس هست بخواهد به تو فخر بفروشد اذیت می شوی نه برای خودت چون تو می دانی داری چه می کنی برای اینکه نمی خواهی با چنین آدمی ارتباط داشته باشی ولی معذوریاتی نمی گذارد .

تا الان پیش رفته ام ، هرکه شرایط گذشته و زحماتت را دیده متوجه شده تا اینجای کار را هرچند کند ولی درست پیش رفته ای ،نگذار کم بیاورم ،کمکم باش تا بتوانم راهی را که با هم شروع کرده ایم به ثمر برسانم ، کمک کن تا در این راه دخترکم صدمه نخورد ،نگذار در مقابل دیگرانی که هیچ وقت برایمان مهم نبوده اند سرافکنده شویم همانجور که تا الان نبوده ایم .

من می دانم دارم چه می کنم امیدوارم تو هم این را فهمیده باشی ،‌برایم مهم نیست دیگران چه فکر می کنند برایم تو مهمی ، برایم این مهم است که تو هم ایمان داشته باشی که من می دانم چه می کنم .