من و دلنوشته هام

شخصیت اصلی داستانم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
 

با شخصیت اصلی داستانی که در ذهنم دارم و باید به زودی شروع به نوشتنش کنم درگیرم ، نمی خواهم از او پیرزنی مظلوم و توسری خور بسازم، می خواهم شخصیت داشته باشد،می خواهم برایش احترام قائل شوم ولی نا خودآگاه ذهنم می رود به سمت بدبخت جلوه دادنش .از اینکه داستانم سراسر غصه و ناراحتی یک زن تنها باشد می ترسم  ولی فکر کنم باید خودم را بسپارم به جریان داستان تا خودش من را هرطرفی دلش می خواهد  بکشاند

 شاید هم چون برای نوشتنش مجبور به الهام گرفتن از زندگی واقعی دیگران هستم  این  بلا سر شخصیت زن داستانم می آید چرا واقعا نمی دانم

شاید دلیلش این است که آدمها  دیگران  را  شریک شادی هایشان نمی کنند ولی همیشه شریک غنهایشان هستیم و منی که می خواهم داستانی را با زنی محکم و قوی و صبور بسازم او را تبدیل به زنی مظلوم و تنها می کنم.

هرچه هست تا زمانی که به روژی کاغذ نیاورمش نمی دانم چه سرنوشتی خواهد داشت شاید در ذهنم زنی تنها و بدبخت است ولی در کاغذ تبدیل به بانوئی موفق و قوی شود .

شاید دوستش داشته باشم و از موفقیتهایش برای خودم هم الگویی بسازم .

شاید مایه افتخارم شود و شاید استفاده از تجربیاتش برای من مفید باشد.