من و دلنوشته هام

صدایت را شنیدم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
 

سر سفره هفت سین امسال وایسادی و هرچی زور میزنی که آرزوهایی رو که توی ذهنت ردیفشون کردی رو از خدای خودت توی لحظه تحویل بخوای چیزی به فکرت نمی رسه کلافه میشی و چشمها یت رو باز میکنی و به دو رو برت یه نگاهی میکنی کل دو خانواده خودت و آقای همسر دورت وایسادن و در حال تمرکز روی آرزوهاشون هستند کمی عمیق تر نگاه میکنی به تک تک شون دقیق میشی چقدر همه شون رو دوست داری ، آخه تو از زندگی چی می خوای دختر؟ یک لحظه دقیقا چند ثانیه قبل از تحویل سال نو تنها آرزویت جرقه میزنه و چشمهایت رو میبندی : خدای من ،‌هیچی ازت نمی خوام غیر از سلامتی تک تک همه این آدمهایی که الان دور این سفره وایسادن

همین

چشمات رو باز میکنی سال تحویل شده و تو احساس سبکی میکنی و اشکهایت مثل همه سالهای قبل سرازیر میشه

عیدی هایت رو توی اون شلوغی تبریک و بخور بخور نان برنجی هایی که خودت پختی میگیری و میدی همه رو میبوسی تبریک امسال یه فرقی هم با سالهای قبل کرد اونم این بود که با تمام وجودت دستهای مهربون پدرت رو میبوسی و میذاری اشکهای هردوتون با هم قاطی بشه

 

هفته ای را با هم خوش میگذارنید ولی از روز پنجم به بعد، بعد از سوار شدن کشتی صبای کنار دریا که یکی از کارهای محبوبته و دوست داری از اون بالا عظمت دریا رو بفهمی گلو درد عجیبی میاد سراغت اولش هیچی به کسی نمی گی ولی روز بعد متوجه میشی که این درد دقیقا مثل گلو درد یک ماه پیشته که کاملا صدات قطع شد و دوهفته درمان کردی و پدرت در اومد آروم به آقای همسر میگی و اونم سریع و طبق معمول شروع کرد به غر زدن و انداختن تقصیرات به گردن تمام آلوچه های نازنین عالم و می بینی که حرفی را که آروم در گوشش گفته ای همه خانواده متفق القول دارند تکرار میکنند حرصت میگیره ولی حرفی نمیزنی نمیخوای تو باعث بشی مسافرت خراب بشه ولی هرلحظه دردت بیشتر میشه و ناراحتی که کاش حداقل کمی آلوچه خورده بودی که دلت نسوزه

 

شب بعد از رسیدن به تهران درد گلویت بیشتر شده احساس می کنی که درد عادی نیست ،‌درد معمولی گلو درد خیلی کشیده ای ولی این یکی فرق میکنه انگار از بیرون درد داری انگار یک سیخ از بیرون در سمت چپ گلویت فرو می رود توئی که اینهمه تحمل درد داری تمام توانت در این چند روز از بین رفته طوری که نه توانسته ای وسایل مسافرت را جمع کنی نه توانسته ای به چند نفری که باید تبریک عید را می گفتی زنگ بزنی نه توانسته ای بازدید عید بروی و فقط در خانه مثل ارواح راه رفته ای ولی ناله نکرده ای فقط توی فکر هستی

توئی که توان تحمل هرنوع دردی را داری و سکوت میکنی به یکباره درهم شکستی و شروع به گریه کردی از ساعت 12 شب تا 2 صبح آنهم با چه سوزی می دانی برای چه گریه میکنی شاید بیشتر گریه ات مال این است که دیشب سالگرد فوت مادربزرگ نازنینت بوده و شما در راه شمال بوده اید و تو نتوانسته ای به موقع سرخاکش برسی شاید به این دلیل که دردی که میکشی دردی است که دقیقا مادربزرگت سالها داشت و در نهایت هم با تشخیص کانسر لنف رفت . یک آن بغضت میترکد نکنه من هم همین درد را گرفته ام ؟ برایت این ذهنیت جدید و عجیب است تا به الان همچین فکری هیچوقت در مورد خودت نداشته ای .چرا نمی توانی گردنت را تکان بدهی ؟

 

خدایا منکه امسال از تو غیر از سلامتی هیچ چیز دیگری نخواسته ام؟ شاید به خاطر اینکه برای خودم سلامتی نخواسته ام ؟‌راست میگی من گفتم سلامتی همه اینهایی که سر سفره هستند را می خواهم؟

 

شاید میخواستی به من بفهمانی که باید سلامتی خودم و همه آدمهای دنیا راهم میخواستم؟ خدایا به این سرعت داری جواب آرزوی ناقصم را میدهی؟

 

چقدر قاطی کرده ای

 

فردا صبح که بیدار میشوی پدر و مادرت به همه کلینیک های تهران زنگ میزنند هیچ دکتر متخصصی تا 15

 فروردین وجود ندارد آماده میشوید و به دیدار مادربزرگ مهربانت میروی یک دل سیر بالای سرش گریه میکنی و به مظلومیتش فکر میکنی و معذرت خواهی میکنی که نتوانسته ای به موقع به دیدنش بروی چقدر کاجی را که بالای سرش کاشته اید زیبا شده چقدر دورو برش سرسبز شده ،‌چقدر تو عوض شده ای چقدر به چیزهایی که قبلا برایت مهم نبوده فکر میکنی؟

 

بالاخره پدرت کسی را پیدا میکند که حاضر شده اورژانسی تو را معاینه کند با پاهای لرزان به سمت کلینیک میروی و بعد از معاینه می گوید نیاز به یک سی تی اسکن گردن دارم تا تشخیص بدهم احتمالا یک غده یا یک سنگ وجود دارد

 

نگاهی به پدرت که میدانی در درونش چه خبر است میکنی و لبخند می زنی از دیروز بعد از دیدار مادربزرگت آرامتر شده ای شاید هم به خاطر این است که ساعتی بین قبرهای شهدا راه رفته ای و برای جوانهای بیچاره مملکتت اشک ریخته ای وای که چقدر عوض شده ای

 

برای فردا صبح وقت سی تی اسکن میگیری

 

صبح که بالای سر دخترکت میروی تا بیدارش کنی طبق عادت که همه چیز را برایش بصورت واقعی توضیح میدهید با آرامش میگویی باید بیدار شود چون تو وقت دکتر داری و باید چند ساعتی خانه مادربزرگش باشد برخلاف همیشه که از شنیدن خبر رفتن به خانه مادربزرگ ذوق زده میشود بغضش میترکد و در حالیکه با هق هق صورتت را نوازش میکند میگوید: آخه چرا خوب نشدی ؟ چرا خدا صدای من را نشنید من به خدا گفتم تو رو خوب کنه و تو هم میشکنی بغلش میکنی و خودت را کنترل میکنی حرفهای خوب میزنی و تشویقش میکنی که بخندد ولی تا موقعی که نگفته ای که خوب شده ای لبخندی نمی بینی

 

وقتی زیر تونل سفید رنگ دراز کشیده ای فقط و فقط چشمهای تر دخترک جلوی رویت است و از ته دل با خودت میگویی چیزی نیست من باید به خاطر دخترک زندگی کنم چیزی نیست دختر تو که اینجوری نبودی قوی باش به چیزهای خوب فکر کن و برای خودت نقشه هایی را که برای دخترک داری تصور میکنی و همان زیر تصمیم میگیری کمی از واقعیات تلخ زندگی را از دخترک پنهان کردن اشتباه نیست برای دخترک زود است که این چیزها را تحمل کند میخواهی دخترکی شاد و بی غم داشته باشی

 

وقتی داروی گرم تزریقی را در گلویت حس میکنی لبخندی میزنی و به اینکه به خاطر دخترک باید زندگی کنی فکر میکنی

 

در خانه کاملا متوجه چشمهای نگران همسر ،مادر ،‌پدر،خواهر و بقیه هستی ولی در مورد گلودرد کذایی حرفی نمیزنی

شب در راه آزمایشگاه سکوت کرده ای ولی به این فکر میکنی که نباید چیزی باشد همه چشمها به در است که تو برگردی و خبر سلامتی ات را به همه بدهی و همین طور هم شد ،‌در جواب سی تی اسکن چیزی دیده نشده بود وقتی این خبر را میدهی همه به یکباره به جنب و جوش و خوشحالی می افتند تو هم خوشحالی ولی در سکوتی چون درسی را در همین اول سال گرفته ای

 

سلامتی و مریضی در یک قدمی آدمهاست ،‌تو اول سال دقیقا فقط وفقط همین را از خدایت خواسته ای ولی فهمیدی که همین اول سال خدا نشانه ای از خودش برایت فرستاد تا بفهمی چه چیز مهمی را ازش خواسته ای و به خودت مغرور نباشی که من که چیزی از خدا نخواسته ام نه تو مهمترین و سخت ترین مسئله را از او خواسته ای فقط یادت رفت خودت و همه آدمهای دنیا را هم بشماری و این هم نشانه ای بود که خداوند نشانم داد که اولا امسال خودم را در لابه لای دیگران فراموش نکنم ثانیا همیشه آرزوهای خوب را برای همه آدمها بخواهم نه فقط برای اطرافیانم  

ازت ممنونم که همین اول سال گذاشتی صدایت را بشنوم تا تکلیفم همین اول سالی روشن بشه

 

 

پ.ن: ببخشید که پست اول امسالم کمی تلخ بود ولی فکر کنم درسی که من گرفتم خیلی با ارزش تر بود نه؟