من و دلنوشته هام

 
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤
 
ديروز تو محل كارم خيلي كار ريخته بود سرم

يه ارباب رجوع هم داشتيم كه اومده بود كلي دادو بيداد كه طبق معمول فقط من بايد مسئوليت جوابگوئيش رو بعهده ميگرفتم

بدليل مشكلي هم كه اينجا پيش اومده بود بايد به همه شركتهايي كه اون روز مهمون داشتن زنگ ميزدم يه خاليي مي بستم كه مهمونشون رو نيارن اينجا

تازه براي تك تك شون هم بايد فكر جاي ديگه رو ميكردم

كاراي روزانه هم كه بود .

يه سري آمار هم بايد تحويل ميدادم .

چند تا قرار داد هم بايد كاراش رو ميكردم

خلاصه روز پر استرس و پر كاري بود

ولي وقتي رفتم كل كارام رو هندل كرده بودم

صبح امروز با خيال راحت اومدم سركار و خوش و خرم و منتظر بودم مديرم بگه خانوم دستت درد نكنه ها خيلي ديروز تو زحمت افتادي

ولي


ديدم كارمند من رو كه بعد از ظهرها بايد تا 6 بمونه و كارا رو انجام بده ساعت 4 برده جاي يكي ديگه رو. پر كنه كلي كارا مونده براي صبح

تازه چند وقتيه كه تا ساعت 10 فرمودند بايد تنها شيفت رو بچرخونم چون نيرو نداره ( پيرو اخراجي هاي اول سال ديگه نيروي جايگزين نگرفتن و شديدا همه قسمتها كمبود نيرو دارن )

برگشته ميگه خانوم چرا مهمون فلان شركت نيومده ؟ ببين اگه بهش زنگ زده بودي اينطوري نميشد
بهش ميگم بابا من كف دستم رو بو نكرده بودم كه .
از كي تا حالا ما اينكاررو كرديم كه ديروز بايد انجامش ميدادم؟

ديگه دارم ديوونه ميشم از اين توقعهاي بي جا از اين سواري گرفتنهاي زيادي

هي به سرم ميزنه همه چيز رو بذارم زير پا و برم ولي آخه بخدا اولا حيفه من اينجا 6 سال كار كردم بعدشم نميتونم بابا