من و دلنوشته هام

شاید وقتی دیگر
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
 

زن  از زبان  مسئول آزمایشگاه کلمه مبارکه را شنید زانوهایش لرزید

 نمی خواست الان وقتش نبود ،‌نمی توانست یک موجود بی گناه را به  دنیا بیاورد وقتی میدانست نمیتواند از پس مسئولیتش بربیاد

تمام مسیر را لرزید شاید بدترین خبر زندگیش بود ولی  تصمیمش را گرفته بود

 

مرد به زن حق می داد ولی نمیتوانست به قاطعیت زن باشد  مثل همیشه تسلیم زن بود

 

زن احساس میکرد درتمام مسیر خانه تا مطب  ، ترافیک باعث شده جنین زمان بیشتری را برای رشد داشته باشد

.

.

.

 

مرد دستان لرزان زن را که گریه می کرد نوازش می کرد و در سکوت نگاهش میکرد غمی عمیق در چشمانش موج می زد

 

زن دردی را تحمل کرده بود که تا مغز استخوانش درکش کرده بود ،ولی از کارش راضی بود چرا که باعث نشده بود مردش سختی بیشتری را تحمل کند

 

مرد پولها را شمرد و روی میز منشی مطب گذاشت ، شرمنده بود میدانست زن بخاطر چه اینکار را کرده بود

 

شاید وقتی دیگر  فرزندشان را در آغوش بگیرند  

 

 

پ.ن1: اینم شرکت توی مسابقه ای که دعوت شده بودم ( داستان مینیمال 150 کلمه ای)

شاید تنها مسابقه وبلاگی بود که شرکت کردم چون خیلی از موضوعش خوشم اومد

شما ها هم هرکدوم دوست داشتین یه داستان کوتاه حداکثر 150 کلمه ای بنویسین جالب بود

 

پ.ن2 : اینم یه قصه دیگه فکر کنم دیگه دانلود کردنش رو هم یاد گرفتین دیگه نه

 

آوازه خوان های شهر قصه :

 

 

AvazeKhanhaye_Shahre_Ghese.wma

http://rapidshare.com/files/188536746/AvazeKhanhaye_Shahre_Ghese.wma