من و دلنوشته هام

کتاب
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳
 

(( بیوتن )) رو تمومش کردم ،‌میدونم خیلی کشش دادم راستش اعتراف میکنم یه جاهایی واقعا کسلم می کرد ،‌یه جاهایی از دست ارمیا حرص می خوردم ،‌یه جاهایی احساس می کردم داستان بالا و پائین نداره و یکنواخته ،‌یه جاهایی تعجب میکردم که چرا باید اینهمه این کتاب تجدید چاپ اونم توی این مدت کم داشته باشه ولی دقیقا صفحه آخرش میخکوبم کرد ، دقیقا صفحه اخرش دو روز فکرم رو مشغول کرد ،‌شاید دلیل معروفیتش هم همین بوده هرچی بوده پشیمون نیستم از خوندنش ولی هنوز متعجبم

 

در مقابلش (( چه دیر... )) برام خیلی جذاب بود اولش فکر کردم بخاطر اینه که نویسنده اش باهام یه آشنائی نه چندان دوری داره ، نویسنده اش دوست خانوادگییه که خیلی قبل تر از وجود من دوست جون جونی مامان بوده و حکم خاله نداشته ام رو برام بازی کرده کسی که اگه خاله ای داشتم میتوانم قسم بخورم باز هم این خاله بظاهر الکی برام عزیزتر بوده ، ولی هرچه که پیش رفتم و شخصیت و موضوع قصه رو ادامه دادم ،‌دیدم نه به واقع دور از تعصب دوستش دارم ،‌هم موضوع داستان ملموس بود هم جذابیتش فوق العاده بود شایدم چون می دانم که اگر زمانی من هم دست به قلم بشم برای داستانی، همینجور خواهم نوشت ، البته نه به این شیوائی که خاله نازنینم قلم توانائی دارد از نظر موضوع  جذابیت داستان ،

 

خلاصه به همه کتاب خوانها توصیه اش میکنم : کتاب چه دیر....  ، نویسنده: مه کامه رحیم زاده ، انتشارات ققنوس