من و دلنوشته هام

طفلکی تو
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
 

صبح ساعت 9 از خوا ب بدی که دیدی از خواب میپری کلی نگران خوابتی ،یعنی چرا این چند وقته خوابهای عجیب و غریب میبینی؟ ریشه اش چیه؟چقدر بده آدم صبح با یه همچین حالی بیدار بشه هنوز توی جات وول میخوری و به خوابت فکر میکنی که صدای دخترک  که صدات میکنه به خودت میاره یه نگاه دیگه به ساعت میکنی نیم ساعته که توی جات خوابیدی و فکرهای ناجور میکنی

میری سراغ دخترک و میبوسیش و بلندش میکنی همونجوری با ناز و نوازش مییاری توی خونه

کارتون محبوبش رو میذاری و ازش در مورد صبحانه میپرسی ازت صبحانه ای رو میخواد که چند وقتیه براش درست میکنی و دقیقا مثل بچگیهای خودت که مادربزرگت این صبحانه رو اماده میکرد و تو لذت میبردی برق شادی توی چشماش میبینی تو هم خوشحال میشی چون با این روش حداقل تخم مرغی رو که باید به دخترک بخورونی میدی دخترک از اینکه خودش توی درست کردنش کمک میکنه و همزن رو توی دستانش میگیره خوش اشتها تر هم میشه

دخترک رو به حال خودش میذاری و میایی توی اتاق خودتون وای که امتحان هفته دیگه ات اینقدر سخته که حتی نمیتونی تمرکز کنی چرا همه کارهای عالم هم توی این یه هفته ریخته روی سرت

امروز دخترک کلاس موسیقی داره ،‌همسر مدیرعامل محل کار قبلی ات هم فوت کرده و باید مراسمش رو هم بری

یه سری از همکلاسیهای سابق دانشگاهت هم به خاطر اومدن خواهر شوهرت میخوان این هفته یه شب برای شام بیائین خونه ات که کلی باید تدارک ببینی آخه اولین بارشونه میان خونه ات

 

تازه جمعه هم کنکور اون یکی رشته است و تو باید وقتی هم بذاری کمی دروس عمومی ات رو مرور کنی وا مگه میشه ؟؟؟؟؟؟؟

دخترعموت هم آخر هفته میره آلمان برای دیدن برادرزاده جدیدش باید یه وقتی هم بذاری بری برای دو تا بچه ها کادو تهیه کنی

چرا؟چرا همه کارهای عالم توی این یه هفته ریخته سرت؟ نمیخوای موج منفی بدی ولی واقعا نمیدونی میرسی 600 صفحه کتاب به اون سختی رو بخونی یا نه؟

حالا این وسط دوسه نفری هم از اطرافیان هستند که ازت کارهایی خواستند که باید انجامشون بدی نمدونی میتونی موکولش کنی به بعد از پایان امتحانات یا نه ولی میدونی که آدمها فقط موقعیت خودشون رو درک میکنند و هیچ اصراری ندارن تو رو هم بفهمند

چرا؟چرا همیشه وقت کم داری؟طفلکی تو

دوباره با صدای دخترک که داره نقاشیی رو که کشیده به خودت میایی و میبینی یک ساعته بجای درس خوندن نشستی و رفتی توی فکر و درست همون صفحه ائولی که باره مونده و باید بری غذا درست کنی و به کارهای دخترک برسی و به سوالهای بی ÷ایانش جواب بدی

طفلکی تو