من و دلنوشته هام

بی احترامی تا چه حد ؟
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

برای خرید یه اسباب بازی خاص سر از خیابون نادری در میارین هر سه تاتون از خرید اسباب بازی خوشحالین

 

ماشین رو توی خیابونی پارک کردین که نزدیک رضا لقمه باشه تا برگشتنی بتونین یه دلی از عزا دربیارین آخه هرسه تاتون غذاش رو دوست دارین

 

توی این خیابون دوسه تا مدرسه و ساختمان مربوط به اقلیتها هم هست که همیشه توجهت رو جلب میکنه مخصوصا که یه مدرسه مربوط به زرتشتی ها هست که درست روبه روی یه مدرسه ارامنه قرار داره و همیشه برای تو  نزدیکی این دو تا به هم برات جالبه همیشه هم از خودت سوال میکنی یعنی وقتی مدارسشون تعطیل میشه بینشون دعوای مذهبی پیش نمیاد؟! یا مثلا شعاری چیزی روی دیوار مدرسه هاشون نمینویسند؟ ولی میبینی دیوار مدرسه ها خیلی تمیزبود!!

 

از جلوی در باز یه ساختمون که احتمالا کلیسایی چیزی بود که رد میشین چون روی درهاش دوتاصلیب کار شده ، میبینی که دو تا درخت کاج نورانی خوشگل روشنه و یهو یادت میفته امشب شب تولد حضرت مسیحه و تازه میفهمی چرا اینقدر اسباب بازی فروشیها شلوغ بوده

ولی یه صدای عجیب میخکوبت میکنه :

درست دیوار به دیوار کلیسا یه مغازه باند و بلندگو و اینجور چیزها هست که یه باند ضبط بزرگ بیرون درست کنار در کلیسا گذاشته و با صدای بلند داره نوحه پخش میکنه اول فکر میکنی که اشتباه میکنی همینجور میخکوب به باند نگاه میکنی که صدای حسین حسین کردنش تو رو به یقین میرسونه با تعجب به آقای همسر نگاه میکنی و غر میزنی که حداقل یه امشب رو به احترام مسیحی ها نمیتونستند این صدا رو خفه کنند ؟

آقای همسر تورو به سکوت دعوت میکنه ولی یه چیزی توی دلت داره به جوش میاد آخه تا کی باید بی احترامی کرد؟آخه تا کی باید از موقعیت اکثریت بودنمون سوءاستفاده کرد ؟ آقای همسر میگه میخوای به چه نتیجه ای برسی ؟

و تو سکوت میکنی ، به هیچی مگه چیکار میتونی بکنی راه میفتین

انتظار داری توی یه مغازه با یه پیرمرد ریشو مواجه بشی ولی در کمال تعجب یه پسر جوون موسیخ سیخی میبینی دوباره شیر میشی بری توی مغازه و اعتراضت رو عنوان کنی بخصوص که خودت هم مسلمونی و شاید راحت تر بتونی توجیهش کنی چون بالاخره مسلمونها فقط مسلمونها رو قبول دارند!!!آخه بالاخره فقط مسلمونها هستند که همه چیز رو حالیشونه و اقلیتها حق ندارند روی حرف مسلمونها اظهار نظر کنند .

آقای همسر به آرومی بهت یادآوری میکنه که فایده ای نداره و خودت رو خسته میکنی

 

نمیدونی چرا شاید بخاطر سرما ، شاید بخاطر اینکه نمیخوای خوشی خرید اسباب بازی محبوب دخترک از بین بره ( این هم شاید یکی از خصلتهای خودخواهانه مسلمونها باشه ) شاید ترس از برخورد اون جوون و یا هزاران شاید دیگه به حرف آقای همسر گوش میدی و میری سراغ رضا لقمه و خوشی های خانوادگی خودت ، ولی از اون روز یک لحظه صدای حسین حسین در کنار دو تا کاج نورانی از جلوی چشمت کنار نمیره و تبدیل به یه غده توی گلویت شده شاید نباید به حرف آقای همسر گوش میکردی و حرف دلت رو به اون جوون احمق میزدی نمیخواست بکشتت که حداقل بهش میفهموندی خیلی بیشعوره و بی احترامی کردن به یه روز محترم برای یه مذهب چیزی از دینش کم نمیکرد خیلی احساس افسوس داری طوری که دلت میخواد یه بار دیگه اون وری بری تا بتونی با اون جوون موسیخ سیخی حرف بزنی