من و دلنوشته هام

آرزو
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
 

از بچگی همیشه دلم میخواسته یه مادربزرگی داشتم که یه خونه کاملا سنتی با افکار سنتی داشت که مثلا مراسم خاص رو برم خونه اش و بتونم بوی قدیمی بودن رو توش استشمام کنم ولی هیچوقت این آرزوی من برآورده نشد چرا که پدر و مادربزرگ پدری ام خیلی قبل از بدنیا اومدن من فوت کرده بودند و پدر بزرگ مادری ام هم همینطور و من بودم و یه دونه مادربزرگ بسیار مهربون و شیرین که تا چهارسال پیش هم داشتمش ولی بدی قضیه این بود که این مادربزرگ مهربون که مامان مامان محسوب میشد بدلیل یکی یه دونه بودن مامانم از همون اول ازدواج مامان و بابا ،همه بار و بندیلش رو میبنده و میاد باهاشون زندگی میکنه بنابراین ما هیچوقت معنی خونه مامان بزرگ رو متوجه نشدیم

اون موقعها چون بچه بودم زیاد این قضیه برام مهم نبود و راستش یه جورایی از اینکه توی یه خانواده نسبتا امروزی زندگی میکردم ته دلم خوشم هم میامد

از طرف مادری که فقط من و خواهرم نوه محسوب میشدیم و از اونجائیکه خانواده پدری ام هم خیلی با ما فاصله سنی داشتن و در واقع پدرم ته تغاری خانواده اش بود توی فامیل پدری هم همسن و سال نداشتم و وقتی دوستانم از دور هم  جمع شدن های آخر هفته خونه مادربزرگهاشون حرف یزدن برام بی معنا بود و البته برام اصلا جذابیتی نداشت برای من توی اون دوران آخر هفته ها ختم می شد به رفتن به رستوران خارج از شهر با مامان اینا و مهمونی های شبانه دوستانشون که حالا شاید یه بچه ای هم همسن ما داشتن

ولی این چند سال اخیر وقتی دوستان و آشناها یا آقای همسر از خاطرات دوران کودکی شون ، از کرسی های خونه مادربزرگها،از خوابیدن توی بالکن خونه هاش پدربزرگها ، از بیدار شدن های صبح جمعه اونم با صدای قل قل سماور سفره های مادربزرگهاشون با نون سنگک داغ و حلیم که وقتی دور سفره مینشستند حداقل 20 نفر  بزرگ و کوچیک میشدند از خاله و دائی گرفتن تا دختر دائی و پسرخاله،از بازی توی کوچه و و و و حرف میزنند من چیزی ندارم که بگم چرا که نه خونه مادربزرگی داشتم نه خاله و دائیی الان که خودم صاحب خونه زندگی هستم بیشتر کمبود این قضیه رو متوجه میشم

شاید باورتون نشه من تاحالا یه کرسی از نزدیک ندیدم شاید اونهائی که دیدن بگن خب حالا چیزی رو از دست ندادی آره شاید چیزی رو از دست نداده باشم ولی کمبودش رو حس کردم.

مامان خودم هم با اینکه 60 سالش هست ولی اونهائی که دیدنش اگه فقط چروک زیر چشمش رو فاکتور بگیرن اصلا نمیتونن حدس بزنن که 60 سالش هست چه از نظر تیپ چه از نظر قیافه و چه از نظر طرز فکر

پدرم هم همینطور

یعنی میخوام بگم من توی یه خانواده تقریبا امروزی بار اومدم

با کسی هم ازدواج کردم که دقیقا خانواده اش همین شرایط رو دارند

بنابراین وقتی مراسم خاصی مثل همین شب یلدای پریشب پیش میاد دلم میخواد واقعا یه جائی برم که کرسی باشه و رویش یه عالمه آجیل و هندوانه و انار دون کرده و ... بذارند و یه ادم مسنی بشینه فال حافظی بگیره و لذت ببرم ولی یه همچین آرزوی تبدیل به یه شب نشینی که با شب نشینی های دیگر شبها فرقی نمیکنه و با اینکه بهت خوش میگذره ولی حس یلدایی بهت دست نمیده میشه 

 خنده داره ولی یکی از آرزوهام اینه که یه روزی از نزدیک پشت یه کرسی واقعی بشینم و اگه بشه تا صبح هم زیرش بخوابم .

نمیگم دوست دارم خودم اینجوری زندگی کنم اصلا خوشم نمیاد سنتی زندگی کنم ولی دوست داشتم یه پیری توی خانوادمون بود که مثلا روزهای خاص رو بتونم برم و حس کسائی رو که با لذت از گذشته های اینچنینی شون حرف میزنن خودم درک کنم و