من و دلنوشته هام

این روزها
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

یه روزهایی پیش میاد که آدم پر از حرفه ولی وقتی میخواد حرفهاش رو توی صفحه روبه روش تایپ کنه همه چیز از ذهنش میپره چرا که فکرش مشغول تر از این حرفهاست

 

توی روزهایی که باید آماده بشی برای پذیرایی از یه دوست عزیز و مهربون که 7 ساله ندیدیش و برات حکم خواهر شوهر یا خواهر رو داره ولی با مریضی که برای دخترکت پیش میاد که در نوع خودش یه بیماری خیلی سخته دیگه رمقی برای فکر کردن و نوشتن نمیمونه

 

توی روزهایی که فکرت کاملا معطوف اینه که چه جوری از عزیزت پذیرائی کنی که توی مدتی که پیشته بهش خوش بگذره ولی باید همزمان به کادوی مامانت و خواهرت که دقیقا توی روزهای اول ورود مسافرته هم باشی تازه یه بیماری عجیب و غریب هم بیاد سراغ دخترکت دیگه نائی برات نمی مونه

 

وقتی بعد از دو روز مریض داری که همه انرژی و توانت رو گرفته و افسرده ات کرده دخترکت از خواب بیدار بشه و مثل روزهای عادی شیطنت بارش بیاد یه ماچ گنده ات بکنه و بگه میخواد پیراهن گل گلی اش رو بپوشه و تو میبینی سلامت دخترکت برگشته چنان نیرویی بهت برمیگرده که انگار نه انگار دیشب از خستگی داشتی وا میرفتی

 

 همیشه همین طور بوده علامت بهبود بیماری دخترک شروع چک و چونه زدن هاش در مورد نوع پیراهنی بوده که هوس کرده بپوشه

 

و تو الان خوشحالی برای اینکه فردا شب دوستت میاد ،‌برای اینکه پس فردا تولد مامانته ،برای اینکه پنجشنبه تولد تنها خواهرته ،‌برای اینکه از جمعه مهمونی هایی که به افتخار خواهر شوهرت ترتیب داده شده شروع میشه  

 

چون دخترکت بهتر شده

 واقعا مادر بودن خیلی عجیبه با یه مریضی همه غمهای عالم میزیره تو سرت با بهبودش همه شادیها رنگ دیگه ای برات میگیره