من و دلنوشته هام

عاقبت رفیق بد
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
 

هیچوقت ادم مذهبی نبودم ،هیچوقت مثل آدمهایی که روزی 5 بار نماز میخونن و روزه میگیرن نبودم (نمیخوام در مورد درست یا غلط بودم کارشون حرف بزنم)

‌ولی همیشه یه سری اصول اعتقادی داشتم که بهشون پایبند بودم

 

یکی از اون اصول اعتقاد به این بوده که اگه کسی رو آزار بدم یا اینکه حق کسی رو ضایع کنم یا بقولی دل کسی رو بشکونم حتما جوابش رو به زودی زود خواهم دید و بنا براین سعی کردم حق کسی رو ناحق نکنم یا اینکه آزارش ندهم ، حالا یه موقعی هست که واقعا آدم متوجه نمیشه یه همچین کاری کرده اون هم فلسفه خودش رو داره

.جالبی قضیه اینجاست که وقتی کسی در حق خودم یه همچین کاری کرده باشه و دلم واقعا ازش شکسته باشه میدونم که شکستش رو خواهم دید شاید این یه موهبته

 

سالها پیش یه بنده خدائی (که الان بنا بدلایلی بخشیدمش) یه ناحقی در حق من کرد اون موقع یه دختر 18-19 ساله با هزاران آرزو بودم خیلی دلم شکست چون کاری که با من کرد چند سال زندگی من رو حروم کرد نمیخوام راجع بهش حرف  بزنم فقط اینو بگم که اون روزها مطمئن بودم جلوی چشم خودم این آدم زمین میخوره بدجور هم زمین میخوره درسته شکستش هم برای خودم هم برای خانواده اش خیلی سنگین تموم شد ولی به وضوح انگار یکی تو گوشم میگفت جواب دل شکستن توئه هرچند حتی اون موقع هم راضی به اینکه یه آدم با اون سن و سال زمین بخوره نبودم ولی همیشه میگن خدا خوب جائی نشسته

 

روزی که اون رفیق بد (که قبلا توی دوسه تا پست راجع به نامردیهاش نوشته بودم) نارو میزد هم میدونستم نتیجه اش رو خواهد دید ولی متاسفانه ادمها خودشون نمیفهمن از کجا دارن ضربه میخورن بار اول که طلاق گرفت گفتم شاید خودش رو جمع و جور کنه و به گذشته اش فکر کنه ولی دریغ ، روزیکه اون ماشین لکنته اش رو به منی که دوران سخت بارداری رو میگذروندم انداخت و اون بلاها و ضررهای مادی رو بهم زد باز هم یکی تو گوشم گفت صبر کن نتیجه اش رو میبینه

 

هرچند خدای من شاهده من باز هم راضی نبودم ضربه سختی بخوره ،‌درست مثل همون بنده خدایی که گفتم ولی میدونستم خدا خوب جائی نشسته

 

وقتی دوهفته پیش توی یه جمعی بودیم که فکرش رو هم نمی کردم ازش خبری داشته باشن (آخه دو سه سالی بود که هیشکی ازش کوچکترین خبری نداشت یعنی تقریبا پنج ، شیش ماه بعد از اون رسوائی مالی که توی محل کارمون به بار آورد ) همینجوری بی هوا سراغش رو گرفتم و شنیدم که همون موقعها یعنی تقریبا دو سال پیش از شوهر دومش هم طلاق گرفتی ،‌یهو قلبم فرو ریخت ،‌نمیخوام بگم من امامزاده ام نمیخوام بگم  خیلی دلم صافه ولی باز یه ندای درونی بهم گفت دیدی نتیجه نامردی کردن رو؟

.

.

الان دوهفته است دوباره همه اون دو سه تا پستی رو که در مورد تو نوشته بودم جلوی چشمهام رژه میره

الان دوهفته است دوباره همه اون سالهایی که من با صبوری به احترام دوستی 12-13 ساله مون در مقابلت سکوت میکردم جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره همه اون فخر فروختن هات بعد از اینکه شوهر دکتر و پولدار گیر آورده بودی و فکر میکردی من خیلی بدبختم که شوهرم یه مهندس ساده است جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره قیافه هیز و پدرسوخته شوهر دکترت جلوی چشمام رژه میره

الان دوهفته است دوباره یاد پز دادنهایت در مورد اینکه خونه بالاشهر و ماشین و سفر خارج رفتن هایت رو به من میدادی جلوی چشمهام رژه میره

نمیدونم چه اتفاقی برای زندگیت افتاده ،‌گاهی اوقات وسوسه میشم بهت زنگ بزنم ولی از ترس اینکه دلت رو بشکنم سریع فراموشت میکنم شاید اون ندای درونی مواظب منه

فقط

کاش ،کاش ایندفعه یه ندای درونی به داد تو هم برسه

کاش ، کاش ایندفعه بفهمی چرا اینهمه سختی میاد سراغت

کاش ، کاش دیگه بفهمی همه زندگی پول و تحصیلات و پز و سفر خارج نیست

نمیخوام بهت فخر بفروشم چون که یکی همیشه مواظب رفتارهای من بوده ولی من یک لحظه آرامش زندگیم رو ،‌یک تار موی همسرم و دخترکم رو با خونه قیطریه تو ( که خیلی فکر میکردی بالاشهره)

عوض نمیکردم و نمیکنم

شاید خونه من بالاشهر نباشه ،‌شاید همسرم یه مهندس ساده باشه ولی توی خونه من صداقت و عشق حرف اول رو میزنه شایدم چون اون ندای درونی همیشه مواظبم بوده

هرچی  که هست :

خدایا شکرت  

خدایا به دوستم هم کمک کن

 

 

 

  

پ.ن: کسانیکه میخوان بدونن من دارم راجع به کی حرف میزنم میتونن مراجعه کنن به پستهای با عنوان رفیق بد توی تیرماه همین امسال

توصیه میکنم وقت بذارین و بخونینش تا کاملا متوجه بشین حس این روزهای من چیه شاید کمکی به همه مون باشه تا حواسمون رو جمع تر بکنیم

 


,