من و دلنوشته هام

اعتراف
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩
 

وقتی یه دختر 10 ساله بودم هیچی از زندگیم نمیخواستم چرا که هرچی یه دختر 10 ساله نیاز داشت من داشتم :

پدری مهربون ،‌مادری دلسوز و البته مقتدر ، مادربزرگی که من رو از جونش بیشتر دوست داشت ،‌یه خواهر کوچولوی دوست داشتنی ،‌یه اتاق پر از اسباب بازی و لوازم التحریرهای رنگارنگ، یه کمد پر از لباسهای خوشگل و ........

 

وقتی یه دختر 18 ساله بودم همه موارد بالا رو داشتم ولی خیلی چیزها هم میخواستم :

یه رشته خیلی خوب دانشگاهی (ترجیحا داروسازی) ، یه دوست پسر خوش تیپ و تحصیلکرده (هیچوقت پول نمیخواستم ) ، سفرهای خارج از کشور ، اسکی و.....

 

وقتی 20 ساله بودم :

رشته لیسانسم رو که بخاطر نزدیکی به رشته های پزشکی (میکروبیولوژی ) انتخاب کرده بودم و کلی برای قبولی اش زحمت کشیده بودم به خاطر عدم علاقه بهش و برگزاری اولین دوره رشته ای که هم علاقه داشتم هم بخاطر شغل پدر آشنائی هم داشتم ولش کردم و رضایت دادم به فوق دیپلم رشته مورد علاقه ام (مدیریت هتلداری)

توی این مقطع هم هیچ چیزی نمیخواستم جز:

فارغ التحصیلی توی این رشته و انتظار برای گذراندن مقاطع بالاتر این رشته که اون زمان وجود نداشت ، و ÷یدا کردن شغل مرتبط و رسیدن به کسی که همه زندگیم رو تشکیل داده بود و من همه تلاشهایم رو برای رسیدن بهش میکردم همه تلاشم رو و هیچی ،هیچی دیگه نمیخواستم

 

وقتی 25 ساله بودم:

به عشقم رسیدم البته با برنامه و آرزوهایی که داشتم فرسنگها فاصله داشت ولی من بهش رسیده بودم و میخواستم آینده رو در کنارش بسازم

شغل خوبی داشتم

فوق دیپلمم رو با یه معدل خیلی بالا تموم کرده بودم ولی هنوز مقطع بالاتری وجود نداشت و منی که خیلی نسبت به رشته ام تعصب داشتم حاضر به شرکت توی رشته دیگه ای نمیشدم

هیچ چیز دیگه ای از خدا نمیخواستم

 

وقتی 28 ساله شدم :

شغل بدی نداشتم

میخواستم مادر باشم و شدم

میخواستم خونه داشته باشم و خریدیم

همین

 

وقتی 30 ساله شدم:

با وجود بچه و حقوق کم دیگه شغلم رو دوست نداشتم

دیگه فوق دیپلمم ارضا کننده نبود چون دانشگاه آزاد لیسانش رشته ام رو گذاشته بود ولی من چه از نظر روحی چه از نظر مالی توان کنکور دادن نداشتم

تصمیم گرفتم نرم سرکار

تصمیم گرفتم کتابی رو که مربوط به رشته تحصیلی ام بود بنویسم و نوشتم و چاپ شد (هرچند اینقدر محدودم کردند که فقط خود اون سازمان میتونن ازش استفاده کنند و نصف پول تالیفم رو هم بهم ندادن )

تصمیم گرفتم یه مادر خوب باشم و از لحظه به لحظه با بچه بودنم لذت ببرم ،چیزی که اطرافیان درکش نمیکردند!!!!

دلم میخواست موقعیتی برای تدریس برام پیش بیاد که با حمایت پدرم در کمال ناباوری با مدرک فوق دیپلم به لیسانسیه ها درس دادم( البته توی رشته ما تجربه مهمتر از مدرکه ما تو دانشگاه استادانی داشتیم که حتی دیپلم رو هم به زور داشتند ولی خدای هتلداری بودند ولی ورود به تدریس خیلی سخته )

میدونستم ممکنه به مشکل بخورم ولی وقتی به گذشته پرتلاش خودم و اهدافم فکر میکردم توانش رو پیدا میکردم تا کارم رو بعد از ١٠ سال ول کنم

دیگه از گذروندن لیسانس رشته خودم ناامید شدم و توی یه رشته مرتبط دیگه ای شرکت کردم

 

و حالا توی 31 سالگی :

من یه زن خانه دارم

سعی میکنم مادر خوبی هم باشم

تمام اون حسرتهای خانه داریم رو دارم رفع میکنم

دانشگاه قبول شدم

دارم رانندگی ام رو تمرین میکنم

ولی

وقتی به گذشته ام برمیگردم میبینم آرزوهای اون موقع هام خیلی بزرگتر و ارضاکننده تر از الان بوده

چرا من اینجوری شدم؟ اون قدیمها دوست نداشتم یه آدم معمولی باشم ولی الان دوست دارم معمولی باشم دوست دارم کسی کاری به پیشرفت من نداشته باشه اصلا نمیخوام پیشرفت کنم دلم میخواد همینی که هستم باشم نه اینکه از وضعیت الانم راضی باشم نه ، فقط دلم میخواد یه مدتی توی رکود جسمی و فکری فرو برم ولی دلیلش رو نمیدونم این حس با من واقعی ام فرق میکنه

توی این شرایط روحی بعد از 10 سال باید دانشگاه قدیمی خودم رشته لیسانسمون رو که آرزو شو داشتم رو بذاره و من رو دوباره مثل همیشه توی دوراهی لعنتی قرار بده

نمیدونم چیکار کنم

تنها آرزویی که از قدیمها برام مونده اینه که یه روزی بتونم بصورت کاملا حرفه ای استاد بشم

 

نمیدونم سردرگمم منی که توی 18 سالگی سرشار از امید و آرزو بودم الان دلم میخواد یه آدم معمولی باشم در حالیکه هنوز به خیلی چیزها که معیار من بوده نرسیدم

امیدوارم این روحیه ام مقطعی باشه و من 5 سال دیگه وقتی به این روزها فکر میکنم جهشی رو توی زندگیم حس کرده باشه