من و دلنوشته هام

نوستالوژی ما بچه های اون زمان
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥
 

کامنتی که شیلا جون توی پست قبلی گذاشته بود دوروزه که فکر من رو مشغول کرده دلم نمیخواست بعد از اون پست دلنشین یه همچین پستی بذارم ولی بالاخره این نوستالوژی هم جزوی از زندگی همسن و سالهای منه

 

آره شیلا جون شاید تو بخاطر اینکه دوران کودکی ات که توی ایران نگذشته حسرت نوستالوژیهایی از جنس گربه های اشرافی و خاله سوسکه و امثالهم رو داری ولی گوش کن ،گوش کن به حرفهایم که همه کودکی بچه های ایرانی هم سن و سالت بود

 

 اون دوران به این نوستالوژی ها ختم نشده که صد البته خیلی خوشحالم که حداقل بعنوان یه کودک ایرانی این سعادت رو داشتی که این خاطرات رو توی قلبت و دلت نداری چون یه بچه حق دار حسرت نکشه ،حق داره استرس نداشته باشه ،‌حق داره زندگی آرمی رو تجربه کنه

 

میدونی چه دورانی رو میگم ؟ اون دوره ای که من و امثال من توی سن هفت ،هشت ، ده سالگی با صدای آژیر قرمز تمام تنمون میلرزید و ناخودآگاه خیلی حرفه ای به سمت پناهگاه های زیر زمینی میرفتیم و صدای تق و تق شلیک گلوله و موشک رو میشمردیم و منتظر صدای آژیر سفید می موندیم یادمه کاملا تفاوت آژیر قرمز و سفید رو میدونستم ،سفیده کمی ممتدتر بود

 

اون دوره ای که وقتی سر جلسه امتحان ثلث آخر نشسته بودیم و یه خانم ناظم بداخلاق با یه خط کش 50 سانتی چوبی بالاسرمون رژه میرفت و تا به سرمیزمون میرسید قلبمون تند تر میزد و هرچی خونده بودیم از سرمون می پرید و تا از کنارنیمکت چوبی سه نفره زوار دررفته ای که پشتش نشسته بودیم رد میشد و تو ضربان قلبت سرجاش برمیگشت صدای آژیر بلند میشد و با جیغ و داد و گریه ورقه ها رو ول میکردیم و میرفتیم به طرف پناهگاهی که توی حیاط مدرسه کنده بودند و موقعی که با اون بیل مکانیکی های گنده و پرسروصدا در حال حفاری زمین بودند هیچ حواسی برای هیچ بچه ای توی کلاس نمیموند نمیدونستیم که آیا دوباره خانواده هایمان را خواهیم دید یا نه

 

مطمئنم میدونی که یه بچه 7 ساله حق داره با آرامش زندگی کنه

 

یادمه یه شب که مثل اکثر شبها با صدای بمباران وحشتناک تا صبح به خودم لرزیده بودم اصلا نخوابیده بودم و خواب آلود خودم رو رسوندم مدرسه میدونی چه صحنه ای دیدم؟

شب قبلش چند تا بمب نزدیک مدرسه مون زده بودند و همه جا هنوز گرد و خاک بود ،دوست صمیمیم که اسمش الهام بود اون روز نیومده بود مدرسه همیشه بغل دست هم مینشستیم فرداش که رفتم مدرسه جاش گل گذاشته بودند ،خودش و خواهر برادرش و مادر حامله اش مرده بودند بعدها شنیدیم پدرش سر از تیمارستان درآورده ،هنوز هم بعد از اینهمه سال قیافه اش جلوی چشمامه

میدونم میدونی که برای یه بچه ده ساله یه همچین مسئله ای چه ضربه روحی به همراه داره.

ناراحت نباش دوست گلم تو اگه خاطره ای از خاله سوسکه و گربه های اشرافی نداری ولی خاطره شیشه های پنجره های چسب زده  رو هم نداری ، خاطره جیغ و فریاد و آژیر و ... هم نداری ، خاطره اینکه خواهر دوساله ات از شدت ترس از صدای بمبی که بغل خونه تون زده بودند و سه ماه لکنت گرفت رو هم نداری ، خاطره تعطیلی مدرسه و آوارگی توی شهرستانها رو هم نداری

تازه ما جزو خوش شانسها بودیم که خونمون زیرزمین داشت و شبها رو میتونستیم اونجا با همسایه ها بخوابیم هنوز هم بوی گازوئیل موتور خونه نزدیک زیر زمین خونه توی مشاممه ،هنوز هم صدای رادیو . م.جاهد توی گوشمه ،هنوز هم استرسی که تا برگشت بابا و دیدن اونکه هنوز نمرده و از سرکار سالم برگشته باهامونه

تازه ما جزو خوش شانسهاش بودیم که خونمون توی شهرهای مرزی نبود

فکر میکنی چرا همسن و سالهای من افسردگی زودرس دارن؟هان؟

هنوز هم یادآوری جمع شدنهای دسته جمعی خونه عمو و عمه هام که توی شهرستان بودند و یه ایل 40 نفره مجبور بودیم دور هم باشیم و گوشمون به رادیو باشه  تنم رو میلرزونه

هنوز هم یادمه که تفریح اون موقع مردم جمع شدن توی پشت بومها وردیابی هواپیماها و موشکها بود چه تفریحی بهتر از این نه؟!

هوز هم یادمه دستمال کاغذی نبود ،موز نبود،جامدادی دوطبقه نبود،هرچی بود مرگ بود و شهادت و استرس و صدای بمب و آژیر و نبود پدرهای خونه و گریه های مادرها و درآغوش گرفتن های بچه ها

میدونی بیشتر از همه چی یادمه؟

آغوش لرزون پدرم و نجوای توی گوشم که خیلی سعی داشت ماها رو آروم کنه ولی اصلا موفق نمی شد

کاش ما گربه های اشرافی و خاطراتش رو نداشتیم ولی بمب و آژیر هم نمی شد نوستالوژی ما بچه های اون زمان