من و دلنوشته هام

نوستالوژی شیرین من
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳
 

این روزها یه حس شیرینی زیر پوستم وول میزنه

این روزها بخاطر زنده شدن یه سری خاطرات شیرین کودکی ام حس خوبی دارم

 

وقتی بعد از چندین ماه آقای همسر با یه فلش مموری پر از آهنگها و قصه های کودکیت میاد تو خونه نمیدونه چه خوشحالی رو برام به ارمغان آورده درسته که در ظاهر بخاطر دخترک این کاررو کرده ولی در باطن برای شادی منه

 

وقتی اولین قصه رو روی سی دی میریزه تا دخترک توی اتاق خودش هم بتونه گوش کنه و با مخالفت دخترک که من نمیخوام و من فقط کارتون میخوام مواجه میشه سریع میانجیگری میکنم که عیب نداره من که میخوامشون اون لحظه واقعا نیت و هدفم از این حرف همین بود من میخواستمشون ولی خصلت بچگی دخترک گل میکنه و میگه نه خیر مال خودمه

 

بالاخره توی ضبط دخترک میذاریمش و من عمدا کمی صداش رو بلند میکنم و میام بیرون ،پشت سرم دخترک هم میاد بیرون

 

روی نزدیکترین مبل به اتاق دخترم میشینم تا صدا برام واضح تر بشه وقتی گوینده میگه مجموعه داستانهای 48 داستان ، شرکت سوپر اسکوپ و آهنگ مخصوصش پخش میشه دلم هری میریزه پائین وقتی میگه گربه های اشرافی دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و یه قطره اشک از گوشه چشمم سرازیر میشه آقای همسر با تعجب نگام میکنه ولی حرفی نمیزنه دخترک توی هال پیش خودمون داره بازی میکنه ولی با اولین آهنگ پامیشه یواشکی میره تو اتاقش یه ربع بعد میبینیم نشسته روی تختش و چشمش رو دوخته به ضبط سیاه رنگ دوران مجردی آقای همسر که حالا متعلق به دخترک شده و حتی پلک هم نمیزنه

 

نمیدونم این سری داستانها چی داشتن که همه رو جادو میکنن

 

حالا از اون روز دخترک باید شبها با گربه های اشرافی یا سه بچه خوک یا حسنی و خانم حنا بخوابه ،‌حیف که بقیه 48 داستان رو پیدا نکردیم

 

ولی همین سه تا قصه من رو برد به :

 

اون دورانی که من شاید 5 سال بیشتر نداشتم و بابا بهم ضبط خبرنگاریش رو که یه ضبط توی ابعاد 20 در 15 داشت داده بود با یه دونه کیف چرمی سبز ارتشی مثل این این سامسونت ها  ولی مخصوص کاست بود یعنی توش رو که باز میکردی با یه ورقه محکم پلاستیکی مشکی شبکه شبکه شده بود که اندازه این شبکه ها درست به اندازه عرض یه دونه کاست بود و من با ذوق و شوق نوارکاستهای خودم رو توش چیدم بیشترین خوشحالیم وقتی بود که برام یه دونه از همین داستانهای 48 داستان رو با کتابش برام میخریدن سریع نوارش رو میذاشتم توی اون ضبط خبرنگاریه که یه بند بلند هم داشت میتونستم بندازمش روی شونه ام و هرجا میخواستم باهاش برم و کتاب مربوط به همون کاست رو جلوم باز کنم و ساعتها مشغول میشدم .

همه این سری نوارها رو داشتم ( البته ۴٨ تا نبود یعد از یه مدتی دیگه تولید نشد متاسفانه ) شاید اگه اینهمه اسباب کشی نکرده بودیم الانم اون کیف سبز رنگ چرمی رو که هنوز بوی خاصش تو مشاممه رو داشتم آخه وقتی بازش میکردم که نوار از توش بردارم یه بویی مثل بوی چرم و کاغذ و نوار میزد بیرون

ذره ذره که با صدای آهنگ گربه های اشرافی میرفتیم جلو و هیچ صدایی غیر از راوی قصه تو خونه پخش نشده بود حتی رنگ تک به تک نوارهام یادم میفتاد : همین گربه های اشرافی جلدش یه سبز خوشرنگی بود ،پری دریایی زرد رنگ بود، سفید برفی ،سفید رنگ بود،گرگ بد گنده و سه بچه خوک یشمی رنگ بود،علیمردان خان سرمه ای بود، حسنی و خانم حنا ،نخودی رنگ بود

منی که همیشه فکر میکردم زیاد خاطرات دوران کودکی یادم نمیاد حتی رنگ نوارهام یادم مونده

تازه یادمه اون ضبط خبرنگاریه که اصلا با این ضبط کوچولوهایی که این روزها دست خبرنگارهاست قابل مقایسه نیست سمت راستش یه دگمه قرمز برای ضبط داشت که من هی یه نوار مارک عصمت گل بهی رنگ رو توش میذاشتم  و اون دگمه قرمزه رو فشار میدادم و صدام رو ضبط میکردم و هردفعه با صدای ضبط شده خودم تعجب میکردم آخه به نظرم صدای من اون ریختی نبود و تغییر کرده بود

میدونم لاشه چند تا دونه از اون نوارها رو هنوز باید تو انباریمون داشته باشم ولی خب نوار سالم نمیمونه که مخصوصا بعد از اینکه خواهر کوچیکه هم به سن های 5.6 سالگی رسید یه جورایی حسابی حال نوارهای نازنین من رو جا اورد .

ولی این شبها یه موقعهایی که حالم خوبه مثل دیشب ،‌وقت خواب از دخترک اجازه میگیرم و میرم یه دونه از این سی دی ها رو میذارم تو ضبطش و پیشش روی تختش دراز میکشم و یه ساعتی خودم رو میسپرم به اون دوران وقتی یه ساعت تموم میشه دخترک دستش توی گردن منه و خوابه ولی من شدم دخترک 5 ساله اون موقعها با همون شادی های کودکانه که وقتی از اتاق پر از عروسک و اسباب بازی میام بیرون تا برم توی اتاق خواب خودمون اولش برام اون تخت دونفره و مردی که عاشقشم و خوابش نبرده تا من برم ÷یشش عجیب به نظر میاد. 

مرسی آقای همسر این حال خوب رو از تو دارم ممنونم