من و دلنوشته هام

اندراحوالات روزهاي گذشته 2
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
 
شنبه

شنبه صبح كه بيدار شدم اصلا خسته نبودم با خودم فكر كردم امروز تفريح تعطيل بعد از كار يه راست ميايي خونه . اين خونه رو بايد به محل سكونت تبديل كني .
سركار هم شارژ بودم

ساعت  4 :
از در محل كار اومدم بيرون ديدم بله نيروانا خانوم به همراه پدر محترم دم در منتظرن كلي ذوق كردم

ساعت 4:30 :
رسيديم خونه و من فقط سريعا ياد قولي كه به خودم داده بودم افتادم و فقط يه نسكافه براي رفع خستگي خوردم

ساعت 4:45:
شروع كردم به كار
اول از همه مثل هميشه دستشوئي ( نميدونم چرا هميشه وسواس تميز بودن توالت رو دارم تقريبا يه روز درميون شستشوي حسابي داريم اصلا هم دوست ندارم كه آقاي همسر اين كاررو بكنه هميشه هم اصرار ميكنه كه بذار من بشورم ولي با اينكه به كارش اطمينان دارم انگار بهم مزه نميده شايد به اين دليله كه خيلي دوست دارم طولاني مدت اون تو باشم دلم ميخواد دوروبرم رو ببينم و لذت ببرم ببخشيد البته )
بعد اتاق نيروانا
بعد اتاق خودمون
بعد حموم
بعد آشپزخونه
بعد هال
بعد جارو برقي
كه اينجا ديگه داد همسر در اومد كه بابا چرا يه كارم به من نميگي ( هميشه همينجوره دوست داره كمكم كنه ولي من بهش بگم كه چيكار بايد بكنه )
گفتم باشه پس جارو و تي با تو
رفتم سروقت درست كردن شام
بعد تند تند گردگيري
انگار يه چيزي بهم نيروي مضاعف ميداد يكريز كار ميكردم
بعد ميز رو چيدم و غذا رو آوردم
موقع خوردن غذا دوروبرم رو نگاه ميكردم و لذت ميبردم
تا من برم دستشوئي دندونام رو مسواك بزنم نيروانا هم خوابيد
اومدم بيرون كتاب چراغها را من خاموش ميكنم رو كه خيلي وقت بود دلم ميخواست بخونم رو كه پنجشنبه براي خودم خريده بودم برداشتم كه دوباره همسر عزيز گفت اي بابا من بهت گفتم زري خانوم بياد كمكت لج كردي حالا بعد از اينهمه كار ميخواي كتاب بخوني؟
گفتم تو كه ميدوني من حتمابايد چند خط بخونم تا راحت بخوابم حالا مگه ساعت چنده منكه اصلا احساس خستگي نكردم و يواشكي زيرچشمي ساعت رو ديدم :
ساعت 1 شب بود :

و من احساس خوبي داشتم