من و دلنوشته هام

ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
 

از در دانشگاه کذایی میایی بیرون در حالیکه بغض گویت رو گرفته و حالت بده

 

مجبورمیشی کاری رو بکنی که اصلا دلت نمیخواسته :

 

قضیه از این قراره که یکی از اقوام دور مامانت یکی از کله گنده های پیام نوره ( آقای دکتر.. )ولی از اونجائی که خیلی غد (قد؟) تشریف داری اصلا دلت نمیخواست که بهش رو بندازی ولی دیگه ای انگار چاره ای نداری ، امروز روز آخر ثبت نامه و تو هیچ مدرکی دستت نیست که ثبت نام کنی

 

از همون توی خیابون به مامانت زنگ میزنی و با حال نزار داستان رو تعریف میکنی اونم بیچاره دلداریت میده و میگه غصه نخور من درستش میکنم!!! تو دلت میخندی که ای بابا یه هفته است تو نتونستی درستش کنی مامانت میخواد چیکار کنه ؟ و فکر میکنی که دیگه دانشگاه رو از دست دادی و باز اشکت درمیاد

 

میایی سرخیابون و سوار تاکسی میشی که مامانت بهت زنگ میزنه که آقای دکتر ... گفته یه زنگ به من بزن !!! هنوز ده دقیقه نیست که با مامانت حرف زدی!!! میگی من نیم ساعت دیگه میرسم خونه تون ا زاونجا زنگ میزنم

 

تا میرسی خونه مامان اینا مامانت گوشی تلفن رو میگیره طرفت و میگه همین الان منشی آقای دکتر ...... پشت خطه میخواد ازت بپرسه مشکلت چی بوده؟

 

داری شاخ درمیاری ولی گوشی رو میگیری و شرح ماوقع رو ریز به ریز بهش میگی و در کمال تعجب ایشون کاملا گوش میکنن و ابراز تاسف میکنند و میگن تا ما رو دارین غم ندارین

 

بهش توضیح میدی که همیشه از پارتی بازی بدت میاد و میخواستی بدون زحمت دادن ، خودت ثبت نامت رو انجام بدی و میشنوی که ایشون آهی میکشن و میگن که ای بابا خانم ن مگه توی این مملکت میشه کاری رو بدون پارتی بازی انجام داد؟ تازه شما منتی سرما ندارین  آقای دکتر ... دستور دادن کار شما رو باید هرچه سریعتر راه بندازیم !!! و در ادامه میگه بله امروزروز آخر ثبت نامه ولی اگه شما شماره دانشجوئی داشته باشین و در کامپیوتر بعنوان ثبت نامی ها اسمتون رد بشه مابقی کارها رو میتونین فردا تحویل بدین!!!

 

تلفن رو قطع کردی و توی شوک شیرینی هستی که دوباره تلفن زنگ میخوره و یه شماره بهت میدن و میگن این شماره دانشجویی شماست نمیدونی با چه زبونی تشکر کنی

 

بهت میگن که فردا بعد از تحویل مدارکت باید بری دوباره ساختمان کوهسار و بهشون تحویل بدی ولی خیالت راحت که توی کامپیوتر ثبت شدی

 

خب این قدم بزرگی بود

 

پ.ن  : من شرمنده ام که اینقدر طولانی داره میشه ولی خودتون رو یه لحظه جای من بذاریم ببینین این روزها چی کشیده ام

 

پ.ن : قول قول میدم که دفعه بعد تمومش کنم  آخه هنوز دردسرهام تموم تموم نشده