من و دلنوشته هام

ماجراهای من و دانشگاه
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
 

چرا همه تون فکر کردین ثبت نام من تموم شد ؟ نه بابا تازه اول کار بود!!!!!!!!!!!!!!

بقیه اش رو بشنوین :

 

فردای دیروز پنجشنبه بود و اتفاق خاصی نیفتاد ولی جمعه ساعت 8 صبح وقتی هر سه تاتون توی خواب ناز یه روز تعطیل هستین موبایلت زنگ میخوره توی این جور مواقع قلبت از جاکنده میشه و بدترین فکرها میاد به ذهنت

 

یه اقای جوونی پشت خطه که تورو با اسم و فامیل صدا میکنه !!!!!!!!

 

-         بفرمائید ؟

-         ببخشید خانم میخواستم بدونم شما مطمئنید که قبول شدید؟

-         بله ؟ منظورتون چیه ؟ کجا قبول شدم؟

-         پیام نور دیگه

-         بله آقا منکه دیروز همه مدارکم رو دادم بهتون !!! تازه کارنامه قبولی پرینت شده رو هم تحویل دادم

-         بله میدونم مدارکتون جلوی چشممه ولی آخه اسمتون توی لیست قبولی های اینجا نیست

-         یعنی چی؟

-         ماداریم بررسی میکنیم شما هم در دسترس باشین لطفا

 

در آن واحد انگار تمام سنگهای  آسمون پرتاب میشه رو سرت و به آقای همسر که دیگه از سروصدا پاشده تو جاش نشسته نگاه میکنی

 

فرداش یه مهمونی داری که مثلا میخواستی سنگ تموم بذاری ولی اینقدر که حالت خرابه دست و دلت به کار نمیره و دائما داری به این فکر میکنی که یعنی چی؟ حالا چیکار میخوای بکنی؟

 

آبروت هم که پیش همه رفت .اینمه زحمت کشیدی اینهمه نقشه کشیدی اینهمه ....

 

طبق معمول همیشه یک آن تبدیل میشی به اسکارلت و میگی فعلا که باید صبر کنی و موضوع رو بسپاری به فردا پس فکرش رو نکن

 

با همون حال نذارت برای مهمونی فردا شب تدارک میبینی و نا خودآگاه دو قلم از غذاهایی که میخواستی درست کنی و از لیستت حذف میکنی واقعا اگه توان داشتی به کل مهمونی رو حذف میکردی ولی نمیشه

 

فردا صبح شنبه اشت ولی یه روز تعطیله دیگه است و تو میخوای که از صبح  کارهای نهائی مهمونی ات رو انجام بدی

 

دوباره ساعت 8 صبح تلفنت زنگ میخوره

 

 

 

 

پ.ن : اصولا من توی تمام مراحل زندگیم برای رسیدن به هدفم باید چند بار قلبم بیام تو دهنم و برگرده سرجاش ، شما نگران نباشین نمیدونم این دیگه چه حکمتیه