من و دلنوشته هام

اندراحوالات روزهاي گذشته 1
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩
 
تا حال شده از صبح يه برنامه ريزي براي كل روزتون كرده باشين ولي آخر شب ببيني كلا روزتون يه چيز ديگه از آب دراومده؟

جمعه
از شب قبلش كلي تصميم گرفتم كه صبح خونه رو از حالت جنگلي در بيارم خيلي وحشتناك شده بود
صبح كه از خواب بيدار شدم ( حدود ساعت 11 ) بعد از صبحانه مفصلي كه سه تائي خورديم اول رفتيم شهروند خريد كلي يه ماهمون رو انجام بديم
بعد از برگشتن ( ساعت 3 )تو دلم گفتم اول اينا رو جمع كنيم و ناهار بخوريم تا شب كلي فرصت داريم
بعد از ناهار ساعت رو نگاه كردم ديدم ساعت 5 شده ديگه بايد شروع كنم به تميز كردن خونه
كه يهو تلفن زنگ خورد يكي از دوستامون كه ميخواستن بيان خونمون و آقاي همسر روش نشد بگه ماكارداريم . اگه بدونين چه حالي شدم ؟
خلاصه تند تند ظاهر خونه رو مرتب كردم.
بدون بچه ها اومده بودن ( يه دختر 11 ساله و يه پسر 10 ساله دارن كه نيروانا عاشقشونه )
يه ساعت كه موندن گفتن بريم خونه ما ( فعلا براي مدتي خونه مادربزرگش زندگي ميكنن كه يه خونه 50 ساله با يه حياط پراز دارو درخت و حوضو آلاچيق و ايناست )
بزور مارو بردن كه نيروانا هم با بچه هاباشه
من اصلا حوصله نداشتم چون كلا برنامه ام تغيير كرده بود ولي تو رودرواسي رفتيم
تو حياط نشستيم آقايون جوجه كباب رو منقل درست كردن و ما هم شوخي و خنده و اينا ( برادر و خانوم برادرش هم بودن كه تازه ازدواج كردن و من از خانومش خيلي خوشم مياد دختر باحاليه )
بعد از جوجه كباب نشستم رو به حياط تو بالكن قليون كشي و مسخره بازي
 بچه ها هم دور حوض بدوبدو كردن

 ( يادتونه دلم پنجره ميخواست دقيقا همون چيزي كه ميخواستم بود و.لي از نزديكتر نه پشت پنجره كاش از خدا چيز دييگه اي خواسته بودم )
پدر بزرگش از تو حياط يه عالمه ياس سفيد كند و اومد داد بهم كه كلي بهم مزه داد
آخر شب كه اومديم خونه اصلا عصباني نبودم خيلي هم سرحال و سبك بودم
برنامه ام بهم ريخت ولي حس خوبي داشتم

خونه رو ميشد فردا هم تميز كرد مگه نه؟