من و دلنوشته هام

درد دلهای درگوشی
نویسنده : آي تك - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
 

چرا وقتی کسی مثل من پیدا میشه که به جای غر زدن و پرتوقعی از همسرش در مقابل نیازهای معمولی و واجبش فقط سکوت میکنه ، بجای درک متقابل حتی با یک جمله ،همه نیازهایش فراموش میشه و به مرور زمان نخواستن هاش طبیعی جلوه میکنه.

اصولا از خانمهایی که بلای جون همسرانشون میشن که مثلا به یه خواسته شون برسن بیزارم ولی انگار اگه تو خانمی کنی و سکوت کنی نمیگن طرف خانمه و با شخصیته در واقع چون تو نیازت رو مطرح نکردی طرف مقابل نفهمیده که اصلا توهم نیازی ممکنه داشته باشی . حالا اون نیاز مادی باشه یا معنوی اصلا فرقی نمیکنه حالا اگه یکی مثل من هم پیدا بشه که خدای غرور هم باشه که کلاهش پس معرکه است .

یه زمانی وقتی آدمهای دورو برم رو نگاه میکردم حداقلش این بود که میدیدم چیزی ازشون کم ندارم ولی وقتی الان نگاه میکنم میبینم از خیلی جهات چند پله پس روی کردم چرا؟ وقتی به خودم مراجعه میکنم دلیلش رو نخواستن چیزهایی بوده که حق طبیعی من بوده . اصطلاحا فداکاریهایی توی زندگیم کردم که طرف مقابلم اصلا اونها رو ندیده چون به زبون نیاوردم و عملا وظیفه ام تلقی شده .

قبول دارم هرکسی وظایفی داره که باید نسبت بهشون تعهد داشته باشه ولی بیشتر از اون چی؟

اینکه هردفعه مهمونیی دعوت شدم سعی کردم با لباسهای چند سال قبلم حفظ آبرو کنم که آقای همسر بخاطر بی پولی خجالت نکشه ،اینکه وقتی فریزر خالیه یه جوری با نداشته های توی یخچال و فریزر غذایی سرهم کنم که آقای همسر متوجه نشه هیچی توی فریزر نیست تا مبادا فکرش مشغول بشه ، اینکه وقتی دانشگاه قبول میشی برای اینکه آقای همسر سردرد نگیره اولین چیزی که به زبونت میاد بگی نگران نباشیا برای این ترم سکه دارم بفروشم ، اینکه نتونی دوستهایت رو که قبلا رفتی خونه شون و دین دعوتشون به گردنته دعوتشون کنی ولی اصلا به روی خودت نیاری که ناراحت نشه ،اینکه نه خودت و نه خودش نه دخترک هیچ لباس مناسب گرمی برای پائیز و زمستون نداشته باشین و چون میدونی وضع مالی خوب نیست صدات در نیاد اینکه مدتهاست دلت میخواد بری رانندگی یاد بگیری ولی نمیشه اینکه وضع موهات خیلی ناجوره و نمیتونی بری کوتاهشون کنی و میدونی که موهایی که یه زمانی زبانزد همه بود داره داغون میشه و تو کاری از دستت برنمیاد اینکه وقتی یکی میگه پاشو بیا خونمون تو ساعتها جلوی کمد پر از لباس کهنه های چندین سال پیشت وایستی و ندونی دیگه چه جوری حفظ آـبرو کنی و و و و

و بغرنج ترین قسمت قضیه هم این باشه که اصلا ربطی به سرکار نرفتن تو نداره چرا که از اول ازدواجت این رعایت ها بوده و هست و توئی که سالهای تا قرون آخر درآمدت رو آوردی توی این خونه خرج قسط کردی و هیچی برای خودت نکردی فقط به امید یه نگاه تشکر آمیز میدونی که همسرت ارزشش رو داشته و داره میدونی که ته دلش شرمنده است میدونی که دوست داره شماها راحت باشین ولی این رو هم میدونی که نمیدونه چه چیزهایی نیاز توئه که اینم تقصیر خودته اگه مثل بقیه میتونستی عنوان کنی که چه چیزهایی لازمه شاید این وضیعتت نبود.میدونی که زیاد تلاشی برای داشتن یک کاربهتر نمیکنه چون تو با همین درآمد خنده دارش ساختی و صدات در نیومده پس مقصر اون نیست توئی .

وقتی توی خونه بخاطر همین مسائل سکوت میکنی و تازه وقتی میبینی اون ناراحته سعی میکنی بزنی به بی خیالی طرف مقابلت نمیفهمه که تو داری حفظ ظاهر میکنی فکر میکنه که تو حالیت نیست و داره خیلی هم بهش خوش میگذره . این مسئله دوسه روز پیش کاملا برام ملموس بود.

نمیدونم چه جوری میتونم شرایط رو تغییر بدم ، فقط میدونم که توی این سالها من مقصر بودم اگه از همون 13 سال پیش اینهمه درپوش روی خواسته هام نمیذاشتم تو عادت میکردی که به خواسته های من توجه کنی شاید اصلا دلیل عدم پیشرفتت توی کار من باشم که چه بسا اگه احساس خطر میکردی بیشتر تلاش میکردی .ولی متاسفانه با تربیتی که من شدم حاضرم بمیرم ولی غرورم رو زیر پا نذارم . البته بارها امتحان کردم و بقول تو چیزهایی رو که میخواستم به زبون آوردم ولی نتیجه چی بود؟هیچی فقط من غرورم رو زیر پا گذاشتم و با برطرف نشدن خواسته ام فقط و فقط پیش خودم کوچکتر شدم .

من میفهمم ، من توی این جامعه زندگی میکنم پس میفهمم که چقدر سخته ولی اینو به من بگو اون موقع که من سرکار میرفتم و در آمد بیشتری داشتیم برای من چه فرقی میکرد؟ من خیلی فداکار بودم و هیچوقت منتی نداشتم چون زندگیم رو دوست داشتم و دارم

 ولی همیشه دلم میخواست تو فقط تو بدونی من از خیلی چیزها برای سرپا نگه داشتن این زندگی گذشتم .

زندگیمون رو به بهترین شکلی که در توانم بوده سرپا نگه داشتم ولی دیگه پاهای خودم لرزونه خیلی هم لرزونه احتیاج به درک دارم احتیاج به فهمیده شدن دارم احتیاج دارم حداقل تو هم به زبون بهم بگی میفهمی من چه کارهایی کردم .دلم میخواد رودررو تمام این سیزده سال رو به تصویر بکشم تا بفهمی وظیفه ام نبوده فقط عشقم بوده که من رو سرپا نگه داشته.

تو خیلی خوبی این رو من همیشه پیش همه عنوان کردم ولی درونت چیزهایی داری که کسی نمیدونه و فقط من دارم اذیت میشم حتی توی این زمینه هم رعایتت رو کردم به خودت هم نگفتم که دارم اذیت میشم .خیلی حرفها توی این سالها توی دلم قلنبه شده و کسی رو نداشتم که سرم رو روی شونه هاش بذارم و گریه کنم و عنوان کنم حتی توی این وبلاگ هم دارم حرفهام رو سانسور میکنم .

 خسته ام خیلی خسته