من و دلنوشته هام

دو روز پرمشغله
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦
 

صبح شنبه از خواب بیدار میشی و مثل خیلی از شنبه های خیلی ها

احساس میکنی چون اول هفته است باید شروع خوبی داشته باشی هرچی دورو برت رو نگاه میکنی چیزی پیدا نمیکنی که با انجامش احساس مفید بودن بهت دست بده .

میشینی پای تلویزیون ،چیزی از احساست رو تغییر نمیده شاید دلیلش این باشه که ازهفته قبل فکر میکردی قراره امروز بری ثبت نام دانشگاه ولی وقتی جمعه میری توی سایتش میبینی اعلام کرده ثبت نام ده روز عقب افتاده و برنامه شنبه ات رو بهم ریخته.

یادت میفته که بابا دوسه روز پیش گفته شدیدا مشغول داوریه یه جشنواره مربوط به جهانگردی هستند که برای اولین بار توی ایران برگزار میشه و خیلی حساسه البته حساسیتش رو خودت هم متوجه شده بودی چرا که بابا هرروز ساعت 8 صبح میرفت و 11 شب میامد .

میدونی که حتما میتونی کمک حالش باشی . بهش زنگ میزنی و به حرف خودت میرسی چرا که بابا خیلی بیشتر از حد انتظارت استقبال میکنه و میگه فردا صبح ساعت 7.5 دم خونه شون باشی .

نفسی به راحتی میکشی چرا که میدونی هفته ات رو ساختی . شب هرکاری میکنی خوابت نمیبره اینم مرضیه که بعد از خانه نشین شدنت هراز چند گاهی اذیتت میکنه .

ساعت 4 صبح به زور چشمهات رو میبندی و به خودت هشدار میدی بخواب بچه فردا کلی کار داری.

صبح ساعت 7 از خونه میزنی بیرون . با خودت فکر میکنی نیم ساعت زمان خوبیه برای اینکه خودت رو برسونی خونه بابا اینا ولی وقتی با ترافیک اتوبان مواجه میشی دلشوره ای که ماهها بود یادت رفته بود میاد سراغت . با هر جون کندنی بود 7.45 دقیقه خودت رو میرسونی دم خونه میبینی بابا و همکارش و راننده اش توی ماشین منتظرتن کلی عذرخواهی میکنی و میشینی توی ماشین و حرکت.

از لحظه ای که وارد شرکت مذبور میشی مشغولی، هیئت ‍ژوری شدیدا مشغولند ظاهرا جشنواره خیلی مهمیه که فقط توی 5.6 تا کشور دنیا برگزار می شده و اینجا برا ی اولین بار داره یه همچین اتفاقی میفته . چه گروه پرباری هم هستند و تو که اماده کاری میدونی که ناخودآکاه بار خیلی سنگینی رو از رو دوشهاشون برداشتی و احساس خوبی بهت دست میده .

گذشت ساعات رو متوجه نمیشی و فقط احساس مفید بودن میکنی . ساعت 2 دخترک کلاس داره پدرش قراره ببرتش ولی دیگه برگشتش رو نمیتونه چون خودش باید بره سرکار، یه اجازه یک ساعته میگیری و بدوبدو میری سراغ دخترک و منتظر میمونی کلاسش تموم بشه و میگیریش و میبریش خونه مامان.

 فکر میکنی نهایتا قراره تا عصر اینجا باشی ولی نه انگار خبری از خونه رفتن نیست این گروه هیچ زمانی ندارند و باید همه مستندات تا فردا

آماده بشه و برای جمع و جور کردن کارها فقط تو هستی .

ساعت 9 میشه شام سفارش داده میشه همه کارکنان اون شرکت رفتند و فقط بابا و دو تا دوستاش و تو موندی .

دلت برای دخترک و آقای همسر تنگ شده ولی صدات در نمیاد خودت خواستی مگه نه؟

ساعت 10 شبه شام خوردین و دوباره مشغولین آقای همسر چند بار زنگ زده که پس کی میایی و تو هردفعه گقتی نمیدونم .

ساعت از 12 شب گذشته و توهنوز مشغولی . ساعت یک شب دیگه به وضوح تنت داره از خستگی میلرزه ولی صدات در نمیاد . ساعت دو همه پا میشن که دیگه بریم و دوباره 8 صبح برگردیم وای خدای من .

شب 2.5 میرسی خونه دخترک هنوز بیداره میدونستی بیداره تا تورو میبینه همونجور درازکش بغلت میکنه و شیرین زبونی میکنه میدونی دلش برات تنگ شده ولی به زبون نمیاره تا ساعت 3 شب باهات حرف میزنه و میگیره میخوابه و تو میری توی تخت تا ساعت 6.5 پاشی که مثل روز قبل دیر نکنی.

صبح دوشنبه به موقع میرسی دم خونه بابا اینا و ایندفعه تو منتظر میمونی تا راننده بیاد.

دوشنبه هم به همون منوال میگذره و تو که فکر میکنی مثل روز قبل باید تا نصف شب کار کنی وقتی میبینی ساعت 8 شب کار تموم شده خوشحال میشی مخصوصا وقتی احساس رضایت رو توی چشمهای بابا و دوستش میبینی همه خستگیت از بین میره.

شب که میرسی خونه دخترک هنوز از خونه مادر بزرگش نیومده ،تند تند خونه ای رو که دوروز بوده نبودی رو مرتب میکنی و ماشین ظرفشوئی رو راه میندازی و میشینی منتظر که پدر و دختر از در بیان تو.

وقتی دخترک میاد اینقدر میبوسیش و میچلونیش که جبران این دوروز رو داشته باشی.

وقتی شب قبل ازاینکه  خستگی بیهوش بشی به دوروز گذشته ات فکر میکنی ،خیلی از نظر جسمی خسته ای ولی فکرت راحته حست خوبه ،خیلی مفید بودی چقدر با بابا کار کردن بهت لذت داده چقدر دوست داشتی گروهی که باهاشون درگیر بودی همه شون قشر تحصیلکرده و باسوادی بودند .

 آره خسته هستی ولی خوشحالی .