من و دلنوشته هام

امروز من
نویسنده : آي تك - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
 

صبح که از خواب بیدار میشم ساعت رو نگاه میکنم وای ساعت 5/9 شده و من هنوز خوابم یادم میفته دخترک دیروز مونده خونه مامان اینا

 دو سه ماهی میشد بهش اجازه اینکاررو نمیدادیم چون آخرین بار خونه دوستم شروع به گریه و زاری کرد که بمونه و ما از این رفتارش حسابی جا خوردیم و توی راه برگشت باهاش برای اولین بار تند برخورد کردیم و توضیح دادیم که نمیتونه غیر از خونه مادربزرگها جای دیگه ای بمونه و دخترک مغرور ما از اون روز حتی برای یک بار و حتی برای خونه مادربزرگها ازمون خواهش نکرده بود

 دیشب که بهش گفتم اجازه داری بمونی برق چشمهاش و بوسه هایی که محکم روی لپهای من میکرد نشان از این داشت که خیلی مشعوفه.

میخواستم صبح برم کمیته امداد وسایلی که برای پسرکم رو خریده بودم تحویلشون بدهم آخه به شکرانه قبولی توی کنکورم براش کوله پشتی و وسایل مدرسه (امسال رفت کلاس اول ) خریده بودم هرچی حساب کردم دیدم تا برم و بیام خیلی طول میکشه ضمنا اصلا آدرس کمیته رو هم بلد نبودم هربار هم رفته بودیم با آقای همسر رفته بودیم بنابراین یه زنگ به پیک سرکوچه مسئله رو حل کرد.

پنجره اتاقم رو باز کردم کاری که تمام سه ماه تابستون وقتهایی که هوا کمی خنک بود میکردم و لذتش رو میبردم.

دو تا خونه قبلی ما اصلا امکان لذت بردن از پنجره رو نداشت و همین دلخوشی کوچک در این خانه برام خیلی زیباست .

هوا خنکتره و دلچسب تر ، صدای گنجشکها و کلاغها با صدای دوتا فنچ توی خونه آمیخته و این هوا رو دلچسب تر میکنه ولی یه چیزی ته دلم میلرزه .

زنگ میزنم به مامان که مطمئن بشم دخترک خوبه ،تصمیم داشتم تا عصر خونه بمونم و با اقای همسر برم اونجا ولی وقتی صدای خوشحالی دخترک رو که با رنگهای انگشتی داره با مامان بازی میکنه رو میشنوم دلتنگتر از اونم که بتونم تا عصر صبر کنم به مامان میگم من خونه رو کمی جمع و جور میکنم و وقت ناهار خودم رو میرسونم اونجا.

اتاق دخترک مرتبه دیروز باهم جمعش کردیم و عصر که نشست پای نقاشی در کمال تعجب دیدم خودش مداد شمعی هایش رو توی جعبه اش گذاشته و با دفترش جمع کرده و جای خودش گذاشته ازش تشکر کردم که بدونه برام مرتب بودنش باارزشه.

اتاق خودمون هم مرتبه و خونه فقط احتیاج به گردگیری و جارو داره پس وقت دارم کمی وبلاگ بازی کنم .

 یه نسکافه روبروی مونیتور و با پنجره باز اتاق خواب خیلی میچسبه مخصوصا وقتی تبریکات دوستهایت رو بابت قبولی میبینی .

 

گلها را آب میدهم ، یک سری لباس توی ماشین لباسشوئی میریزم ،ملافه ها را عوض میکنم ، قفس پرنده ها را تمیز میکنم ، دگمه ماشین ظرفشوئی را که پر از ظرفهای کثیف شده رو میزنم ،یک سی دی آهنگهای هایده را هم میچپانم توی دستگاه دی وی دی تا تنهائی ام را صدادار کند .

 

این وسط هی از جام پامیشم و یه تیکه از خونه رو گردگیری هم میکنم وای که چقدر من از اینکه وسط وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی پاشم خونه رو هم مرتب کنم خوشم میاد .

 الان همه خونه گردگیری شده فقط باید خونه رو جارو کنم و پر بزنم خونه مامان اینا تا دخترکم رو بغل کنم .