من و دلنوشته هام

یه روز صبح
نویسنده : آي تك - ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
 

صبح ساعت 8 چشمانت را باز میکنی و نگاهی به ساعت می اندازی هنوز نیم ساعتی وقت داری بهتره کمی توی جایت غلت بزنی کاری که همیشه عاشقش بودی و چندین ساله که بخاطر کمبود وقت نتونستی

چقدر لذت بخشه که بتونی نیم ساعت توی جایت اصطلاحا خان کیفی کنی ولی از اونجائیکه این قضیه به یک چشم بر هم زدنی تموم میشه تا چشمهات رو میبندی و باز میکنی میبینی ساعت 8.5 شده .

پامیشی و میری سراغ تلوزیون و پیدا کردن کانالی که آهنگ های شادی داشته باشه کاری که باعث میشه دخترک بدون نق و نوق از جاش بپره و بیاد وسط خونه به قر دادن ، کاری که این روزها تبدیل شده به یه جور لذت برای تو .

دخترک بر خلاف هرروز صبح نمیپره وسط خونه !!! میری بالای سرش یهو یادت میفته که دیشب مهمونی بودین و دخترک ساعت 1.5 شب خوابیده ولی باید پاشه چون کلاس داره تا میری کنار تختش میشینی و شروع میکنی به نوازش با چشمهای بسته میگه من پیراهن میپوشما و تو می خندی و میگی اول چشمات رو باز کن بعد باز با چشمهای بسته میگه نه دیگه حتما شلوار اوردی و تو با خنده به شلوار بالای تختش که دیشب برای امروز گذاشتی  نگاه میکنی و پامیشی از کمد براش پیراهن میاری باز با چشمهای بسته میگه دامنی باشه که تکون تکون بخوره ها دوباره لبخند میزنی و پیراهن راسته ای رو که د رآوردی برمیگردونی توی کمد و یه دامن چین چینی با بلوزش در میاری برمیگردی و میبینی دخترک با چشمهای باز و لبخند قشنگی داره ازت تشکر میکنه .

یاد او.ن جمله توی کافه ÷یانو میفتی که میگفت خانما یه چشم سوم هم دارن آخه تمام مدت چشم دخترک بسته بود .

چه میشه کرد دخترک امروز دوست داشته اینجوری از خواب بیدار بشه اینهم یه جورشه و تو خوشحالی از اینکه دخترکت هم مثل خودت خردادیه و تو این تفاوتها رو کاملا درک میکنی .