من و دلنوشته هام

مادر بزرگ مهربونم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥
 

چند وقت پیش خونه مامان اینا بودم با خواهرم داشتیم توی آشپزخونه حرف میزدیم و نسکافه مون رو میخوردیم یهو هوس سیب زمینی سرخ کرده کردیم رفتم سراغ کابینتی که مامان قابلمه ها و ماهیتابه هاش رو توش میذاره یه ماهیتابه درب داغون پیدا کردم که از موقعی که یادمه داریمش

 

داشتیم همینجور غر میزدیم که این مامان ما هم با اینهمه ماهیتابه نونوار و درست و حسابی چرا این یکی رو نگه داشته و نمیندازه دور که مامان اومد تو و وقتی خواهرم گفت میخوام این ماهیتابه درب داغون رو بندازم دور

 

مامان جیغی کشید و گفت نه اون یادگاریه مال موقعیه که انگلیس زندگی میکردیم و من ازش خاطره دارم( مامان و بابا حدود 37 سال پیش بلافاصله بعد ازدواجشون برای تحصیل یه چیزی نزدیک 5 سال انگلیس زندگی کرده اند )

 

من و خواهرم نتونستیم جلوی انفجار خنده مون رو بگیریم و سر اینکه یه ماهیتابه داغون چه جوری میتونه یه یادگاری محسوب بشه مسخره بازی درآوردیم و اصلا توجه به نگاههای مامان که هم خنده اش گرفته بود و هم از اینکه درک نشده بود و حرص میخورد نکردیم.

 

این قضیه مال سه چهار ماه پیشه ولی یه ماهی میشه که خودمم دچار همین قضیه شده ام و حالا میفهمم که مامان چه حسی داشته و داره .

 

آره مادر بزرگ عزیزم هنوز که هنوزه نتونستم مرگت رو بپذیرم هنوز که هنوزه با داشتن چند سری قابلمه مارک دارو خوشگل و تروتازه فقط دلم میخواد توی همون سه چهار تا قابلمه و ماهیتابه ای که تو بهم هدیه داده بودی غذا بپزم آخه وقتی توی اونها غذا میپزم صدات توی گوشم پیچیده که میگی آی تک اول حسابی بذار پیازها سرخ بشه و قبل از ریختن گوشتها حتما نمک و زرد چوبه و ادویه ات رو با پیاز سرخ کن

 

همه فامیل هنوزم یاد غذاهای معرکه تو میفتند یاد آشها و خورشتهای خوشمزه ات

وقتی مامان خورشتها و پلوهای من رو میخوره و میگه چیکار کردی که اینقدر لوبیا پلوت خوشرنگه یا چیکار کردی قورمه سبزی ات خوش عطره و خوب جا افتاده نمیتونم جواب بدم چون بغض گلوم رو میگیره نمیتونم بگم بابا معلم آشپزی من کسی بود که همه فامیل پشت سرش قسم می خوردن

 

عجب آشپزی بودی و شاید تنها چیزی که در مورد تو حسرتش توی دلم نموند این بود که این یه مورد رو تا جائیکه تونستم ازت یاد گرفتم

 

خیلی حسرت ها توی دلم گذاشتی که هنوزم وقتی یادم میفته درست مثل الان مثل ابر بهار گریه میکنم وای که من چقدر شرمنده ات موندم .

اصلا میدونی چیه غذاهای من توی اون قابلمه ها خوشمزه میشه

 

دارند کم کم خراب میشن و من نگرانم آخه نه میتونم توشون آشپزی نکنم نه میتونم بذارمشون کنار که خراب نشن .

 

هرروز با اون قابلمه ها صدات میپیچه توی گوشم هرروز وقتی شروع به آشپزی میکنم احساس میکنم  پشت سرم وایسادی و راهنمائیم میکنی .

 وقتی آقای همسر بهم میگه غذام از غذای همه خوشمزه تره یه حسی بهم میگه بهش بگم این غذا رو من نپختم مادربزرگم اومده بود پیشم و کمکم کرده بود ولی بغض نمیذاره

این روزها خیلی دلم برات تنگه نه همیشه دلم برات تنگه چی میشد زمان 10 سال به عقب برمیگشت تا من جبران بی مهری هایی که در قبالت مرتکب شدم رو بکنم .

یاد اون روزها که از ما در مقابل دعواهای مامان که تمومی نداشت حمایت  میکردی میفتم و دلم آتیش میگیره

یاد تمام دوران دبستانم که هرروز صبح اون مسافت طولانی من رو میبردی مدرسه و ظهر میامدی دنبالم میفتم و گریه ام میگیره

یاد تمام تنهائی هات و گریه کردنهایت میفتم

یاد بی محبتی تنها برادرت میفتم

یاد بی مهری های مامان نسبت به تو

یاد بی اهمیتی های من و خواهرم به نیازهایت

یاد آرزوهایی  که داشتی

یاد اینکه چقدر دلت میخواست بچه من رو که اولین نوه ات بودم رو ببینی و ما بخاطر خواسته تو تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم و در کمال ناباوری وقتی من 7 ماهه حامله بودم برای همیشه رفتی

یاد آخرین دیدارمون که توی بیمارستان لعنتی شریعتی ساعتهای آخر عمرت رو سپری میکردی ولی نمیتونستی حرف بزنی و با چشمهات من رو دعوا کردی که چرا با اون شکم بالا اومده ام رفتم بیمارستان حتی اون لحظات هم به فکر من و سلامتی ام بودی

یاد تمام دوران نوجوونی ام که مامان درکم نمیکرد و همیشه خدا دعوام میکرد و من خودم رو توی اتاقم حبس میکردم و تو یواشکی برام غذا میاوردی که گرسنه نباشم و خودت رو آماده دعواهای مامان که شاکی بود که تو دخالت توی روابط مادر و دختر کردی میکردی

یاد خیلی چیزها ، خیلی چیزها که وقتی یادم میفته میشینم تنهائی به تو و تنهائی هات گریه میکنم ولی دیگه فایده ای نداره دیگه تو نیستی ولی همه یادگاری هات رو میبینم و توی تنهائی بوشون میکنم

تو الان دیگه نیستی بیشتر از چهار ساله که نیستی ولی من خیلی چیزها ازت یادگاری دارم

اون گردنبد الماسی که سر عقدم بهم دادی هر جواهر فروشی که دید ترسید بهش دست بزنه از بس که با ارزش بود

اون گردنبند کارتیه ای که روز آخر به مامان گفته بودی کادوی زایمان منه

اون پولی که روزها ی آخر به مامان سپرده بودی که برای دخترک من سرویس خوابش رو بعنوان کادوی تولدش برام بخرن و من هروقت سرویس خواب دخترک رو میبینم و آقای همسر میگه دیگه برای باید عوضش کنیم غم عالم روی دلم میشینه

اون سمعکت

اون سرویس چایخوری ام که بار آخری که اومدی خونه ام برام آوردی

اون فنجون نعلبکی ها که آوردی برام و غر زدی که همه فنجونهایت کوچیکه اگه یکی بخواد توی فنجون بزرگ چائی بخوره میخوای چیکار کنی

اصلا چرا راه دور برم دخترکم رو هم از تو دارم تو بودی که ازمون خواستی بچه دار بشیم هروقت یه وری میشینه دقیقا شبیه تو میشه و داغ دل من رو تازه میکنه

ولی قابلمه ها یه چیز دیگه است فکر کنم منم مثل مامان هیچوقت حاضر نباشم بندازمشون دور

وای که وقتی یادم میفته چقدر دوست داشتی بشینم به خاطرات تکراری ات از گذشته ها گوش بدهم و من اکثر اوقات حوصله شنیدنشون رو نداشتم میفتم میخوام سرم رو بکوبم به دیوار کاش زنده بودی و ساعتها حرف میزدی و من گوش میکردم نوازشت میردم

 

کاش قدرت رو میدونستیم کاش