من و دلنوشته هام

حالم بده خیلی بدتر از اونی که فکرش رو بکنی
نویسنده : آي تك - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
 

حالم اصلا خوب نیست

نمیدونم چرا اینقدر قضیه موبایله کش میاد و این وسط به من توهین میشه نمیدونم شاید هم چون شوک سختی دیدم عکس العمل هرکسی برام سنگین تموم میشه

برای اولین بار توی زندگیم تا یه مدتی دوست ندارم هیچ کسی رو ببینم !!!! احساس میکنم این وسط هر دو طرف به خواسته شون رسیدن و این منم که دارم له میشم در واقع شخصیتم از بین رفته .

 حتی مامان چیزهایی که هیچ وقت نشنیده بودم رو بارم کرده تا یه مدت دلم نمیخواد مامانم رو هم ببینم .

دوباره امروز با یه دلخوری و داد و بیداد با آقای همسر سر این قضیه برخورد کردم و بعد از ظهر که رفت سرکار دخترک رو بغل کردم و خوابیدم خواب دیدم آقای همسر از دستم فرار کرده و من گمش کرده ام و عین مجنونها توی خیابونها پابرهنه دنبالش میگردم و گریه میکنم و هیچ کس نه از خانواده من نه از خانواده اون همراهیم نمیکنه وقتی از خواب پریدم پشت سرم دوباره مثل پریشب درد میکردو صورتم خیس اشک بود و نفسم درنمیامد

خدا باعث این آشفتگیهای من رو لعنت کنه

من الان دوهفته مونده به کنکورم و باید آرامش داشته باشم هنوز درسهام رو تموم نکرده ام این موضوع هم باعث شده مغزم هنگ کنه

امروز احساس میکردم از همه متنفرم همه دارند شخصیت من رو زیر سوال میبرند از خانمه که اونجوری باهام برخورد کرده تا مامانم که با توجه به چیزهایی که من شنیدم باز بخاطر منافع خودش داره باهاشون همکاری میکنه تا آقای همسر که با اونهمه حرفی که من و خودش شنیدیم بخاطر مامانم من رو زیر پا گذاشت و باهاشون وارد عمل شد تا دوستم که بجای اینکه بیاد و معرفتش رو ثابت کنه و من رو که بخاطر اون کلی حرف شنیدم و خودم رو دخالت دادم نجات بده.

نمیدونم فقط میدونم اگه باز هم کش بیاد یا من سکته میکنم یا روانه تیمارستان میشم

گور بابای هرچی رفاقت و دوستی  کردند