من و دلنوشته هام

روز های نحس من
نویسنده : آي تك - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٦
 

چهار شنبه 8.5 صبح از بانک بهت زنگ میزنن که خانم شما 4 ماه قسطتون عقب افتاده . میدونستم و قرار بود توی همین هفته بریم و حداقل دو تا قسط رو بدیم ولی با اینحال حالم خیلی خراب شد

گوشی رو که قطع کردم  رفتم بالای سر دخترک به امید اینکه اون راحت خوابیده باشه و من از راحتی اش آرامش بگیرم دیدم توی تب داره میسوزه و نفس نفس میزنه باید تا عصر کنترلش میکردم که برسونمش دکتر

با تشنج اعصابی که تنهائی تا 4 بعد از ظهر که آقای همسر بیاد خونه دست و پنجه نرم میکردم که یه بنده خدائی بهم زنگ زد که دزد گوشی موبایل تولد دخترکت ما بودیم تا چند دقیقه گیج بودم از صبح با اون زنگ کذائی و تب دخترک حالم دگرگون بود این یکی دیگه آخرش بود

توضیح داد که چرا گوشی دستش بوده ولی من گیج بودم تلفن رو که قطع کردم یاد دخترک مریضم افتادم و با هول و ولا بغلش کردیم و بردیمش دکتر

توی راه کلی سر این قضیه و توجیهی که اون دوستم داشت با هم صحبت کردیم و بقولی اصل رو طبق معمول بر برائت گذاشتیم و تصمیم گرفتیم بریم با اون همسایه مامان اینا که گوشی شون دزدیده شده بود صحبت کنیم و ازشون بخواهیم که شکایتشون رو پس بگیرن و گوشیشون رو تحویل بگیرن چون به نظرمون یه اتفاق بود نه دزدی

دخترک مریضم رو گذاشتم خونه مامان اینها و رفتم طبقه بالا خونه همسایه دزد زده تنم میلرزید از خجالت آخه هرچی بود این دزدی توی مهمونی من و به گفته ایشون توسط دوست من اتفاق افتاده بود

خانمه خونه نبود به دخترکش توضیحاتی خیلی دوستانه دادم و گفتم اگه گوشیتون رو میخواهین دوستم میگه همین الان میارم میدم بهتون و من منتظر میمونم تا شما اگه صلاح میدونین دوستانه تمومش کنیم اگه نه که هر کاری دلتون میخواد بکنین و  خیلی خوش و خرم اومدم پائین به انتظار نشستم که به من خبر بدهند که چیکار کنم اونم در حالیکه دخترکم توی تب میسوخت و هر مادری درک میکنه من چه حالی داشتم ولی به احترام مال باخته و اثبات معرفتم به دوستم تا 1 شب اونجا موندم ولی دریغ از یک خبر .

پیش خودمون گفتیم خب اینها میخوان قضیه قانونی طی بشه ما هم تلاشمون رو کردیم بیشتر خودمون رو درگیر کنیم مسئله پیچیده تر میشه و بقولی اگه اون دوستان ما دلیل موجهی دارند میتونن خودشون رو تبرئه کنند .

تا شنبه خبری نبود و ما داشتیم زندگیمون رو میکردیم . من از اینکه دخترک خوب شده بود آرامش داشتم هرچند قسط خونه جور نشده بود و نگران بودم ولی نمیتونستم و نمیخواستم که این نگرانی رو به کسی منتقل کنم .

شنبه صبح با  آقای همسر رفتیم یک سری کارهای بانکی مون رو انجام بدیم که تلفنم زنگ خورد :

 افسر تجسس بود که خانم مالباخته پیشش بود و میخواست بدونه چرا دوست من نرفته کلانتری خودش رو معرفی کنه نمیدونستم چی بگم باز هم سعی کردم یه جورایی مراقب دوستم باشم ولی بعد از قطع کردن تلفنی که حداقل 10 دقیقه طول کشید و من آخرش نفهمیدم چرا از من سوال میکردند که چرا دوستم نرفته با دوستم و شوهرش حرف زدم اینها هم دلایلی برای خودشون داشتند نمیدونم درست بود یا نه ولی هرچی بود من این وسط هیچکاره بودم درگیر شده بودم با اینکه تنم میلرزید سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم این دوسه روزه خیلی بهم فشار اومده بود به هیچ وجه راضی نبودند که برن کلانتری .

شنبه عصر رفتم خونه مامان اینها آقای همسر سر کار بود داشتم ورقه های امتحانی شاگردهام رو تصحیح میکردم که دیدم در باز شد و خانم مال باخته با دخترش اومدن تو اونم چه اومدنی بداخلاق و اخمو و با اینکه ازشون خواسته بودم که پدرو مادر من رو درگیر نکنند بدون اینکه من رو نگاه کنند رو به اون دوتا شروع کردند توضیح دادن که کجا ها رفتند و چه ها دیدند و ... حالا دوست آی تک نیومده و این حرفها

خیلی خودم رو کنترل کردم چیزی نگم فقط گفتم ببخشید این وسط من چیکار باید بکنم؟ گوشی شما دزدیده شده شما هم که میگین پیداش کردین منم که میخواستم گوشیتون رو براتون بگیرم خودتون خواستین روال قانونی اش طی بشه حالا چرا دوباره دارین این مسئله رو مطرح میکنین ؟

 دخترش که یه دختر تقریبا 37 ساله است گفت میدونی چیه تو چهارشنبه اومدی بالا شروع کردی به دفاع از دوستت و توجیه کردن اون و این خیلی بد بود ما هم تصمیم گرفتیم ادامه اش بدیم من با تمام قوایی که توی خودم سراغ داشتم جواب دادم اولا من توجیهشون نکردم چون واقعیت رو نمیدونم من فقط گفته های ایشون رو منتقل کردم تازه فکر میکردم که دارم خوشحالتون میکنم ثانیا الان بحث من اینه که چرا این مسئله رو دارین الان مطرح میکنین . دختره دوباره ادامه داد که میدونی چیه من امروز یه جلسه مهم اداری رو بخاطر دوست تو از دست دادم؟من باز باآرامش گفتم خب وقتی آدم شکایتی میکنه میدونه یه عواقبی هم داره

هردوشون آتیش گرفتن به من نگاهی کردن و گفتن میدونی چیه اون روز که گوشی ما اینجا گم شد همه ناراحت شدند و دنبال گوشی میگشتند ولی تو و شوهرت دست به سینه وایسادین و شوکه نشدین ما هم رفتیم شکایت کردیم و در ادامه اش دختره میگه این وسط همه ماها متضرر شدیم الا تو چون تو دوستهات رو شناختی و دیگه میدونی با کیا معاشرت کنی که اینجا پدرم گفت  شما نباید دختر من رو دخالت بدین مامان هم گفت مسئله معاشرت اینها با دوستهاشون به خودشون ربط داره و منم که مامانشم به خودم اجازه اظهار نظر نمیدم

کلی دری وری توهین آمیز شنیدم که توی عمرم نشنیده بودم هیچ چیزی من رو به اندازه اینکه کسی به شخصیتم توهین کنه عذاب نمیده

پاشدند و رفتند ولی در درون من یه آی‌تکی بیدار شده بود که خودم هم نمیشناختمش

برای اولین بار توی عمر 31 ساله ام داد زدم فریاد زدم و گریه کردم توی همون حالت هیستیریکم تعجب هم کردم چون من این موجود وحشی درونم رو تا امروز نمیشناختم .

همه ترسیده بودند یکی آب میاورد یکی شونه هام رو میمالید یکی دخترک مریضم رو از زیر دست و پا جمع میکرد

تمام پنج طبقه ساختمون صدای عربده های من و فحشهایی که به خودم و همسایه مامان اینها و بدشانسی خودم میدادم رو شنیده بودند

الان 24 ساعت از اون قضیه گذشته تارهای صوتی ام آسیب دیده چون عادت به این جیغها نداشته ، گردنم گرفته ،  سرم هنوز درد میکنه ، شرمنده ام از اینکه یه آدم دیگه از درونم به جای من داد زده ولی یه چیزهایی رو میدونم :

که هنوز نفهمیدم تقصیر من این وسط چیه ؟

چرا وقتی ازشون پرسیدم که یعنی من رو شریک جرم میدونین سکوت کردند؟

من هرچیزی رو تحمل میکنم غیر از تهمت

چرا روز اولی که شکایت کردند به من چیزی نگفتند و حالا دوست من نرفته کلانتری اینها اومدند سروقت من؟

چرا به حرمت پدر من نخواستند این قضیه رو به خونه اونها نکشونن و حداقل فقط به خودم بگن که شرمندگیش فقط برای من بمونه؟

 

چرا اینقدر من رو تحقیر کردند که وقتی داشتند راجع به این قضیه حرف میزدند توی روی من نگاه نکردند و روبه پدرم حرف میزدند  دقیقا مثل کسائیکه اومده بودند دزد بودن من رو به پدرم گزارش بدن

 

چرا توجهی به لرزش تن مادر من توجهی نکردند ؟

 

چرا با اینکه خانواده ما رو 3٠ سالی میشه که میشناسند و میدونن چه جور آدمهایی هستیم توجهی به آبروی خانواده من نکردند؟

 

چرا دوست من به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم و با توجه به اینکه خودش رو محق میدونه و دلایلی داره نخواست که بره موضوع رو تمومش کنه که حداقل من درگیر نشم منی که این وسط گناهم مهمونی دوستانه دادن بوده

دوستی که برای خودش بی احترامی میدونست که بره کلانتری ولی توهین هایی که من تحمل کردم و خیلی مسائل برام پیش آورده رو در نظر نگرفته چرا به حرمت من فکر نکرد

چرا فکر نکرد برا ی اینکه من رو توی دردسر نندازه بهتره موضوع رو فیصله بده

 

ازش دلگیر نیستم اصلا اصلا از خودم دلگیرم بنا به هزاران دلیل

 دیگه هم نمیخوام  از کسی راجع به این موضوع کوچکترین خبری بشنوم اگه دوست من کاری نکرده خب دلایلش رو میگه و بی گناهیش ثابت میشه اگه این خانم هم حکم جلب داره بره تا آخرین مرحله اش قانونی اقدامش رو بکنه من این وسط ناخواسته  وارد شدم ولی خواستم که به هردوطرف حسن نیتم رو ثابت کنم نتیجه اش این شد .

 

تصمیم گرفتم خودم رو همه جوره بکشم کنار و بایستم نتیجه رو ببینم هرچند خانم همسایه انتظار داره من پاشم برم در خونه دوستم و دستش رو بگیرم ببرم کلانتری

  بقولی من نه سر پیازم نه ته پیاز خیلی خیلی بیشتر از حقم هم شنیدم و مشکل پیدا کردم وقتی به عواقبی که برای خانواده ام داشت فکر میکنم میبینم نمیتونم هیچوقت خودم رو ببخشم من تا آخر عمرم شرمنده شون شدم من آی‌تک دریده رو که 31 سال پنهان بود رو دیشب کشف کردم و شرمنده خودم و پدرومادرم و همسرم و کل اون پنج طبقه ای که صدام رو شنیدند هستم .