من و دلنوشته هام

چشم و همچشمی
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 

هیچوقت توی زندگیم حسود نبودم یا میشه گفت زندگیم بر مبنای چشم و همچشمی استوار نبوده

یه موقعهایی مامان بهم میگه فکر نکن که حسود نبودن یا حس رقابت نداشتن همیشه هم خصلت مثبتیه همین روحیه باعث میشه که تو زندگیت پیشرفتی نداشته باشی ولی من مثل همیشه مخالف این حالت بودم .

 آخه میدونی همیشه از اینکه حرص زندگی یکی دیگه رو بخورم بدم میاد . اگه چیزی رو دوست داشته باشم سعی میکنم بهش برسم ولی هیچوقت بخاطر اینکه مثلا یکی تلویزیون ال سی دی فلان اینچ داره و ما هنوز تلویزیون 21 اینچ قدیمی نقره ای داریم که سه ماهه خراب هم هست و ما مجبوریم از ویدئو کانالهای تلویزیون رو ببینیم ناراحت نشدم چون میدونم منم توی زندگیم یه چیزی ممکنه داشته باشم که تو نداری اصلا مگه مهمه؟ من وسایلم رو دوست دارم چون دونه دونه شون رو با یه خاطره ای توی ذهنم همراهی میکنم و اگه چیزی به زندگیم اضافه کنم و یا کاری انجام بدهم فقط بخاطر اینه که احساس کردم لازمه که فلان کار رو انجام بدهم .

نمیدونم چرا خیلیها این حس من رو ندارن حتی مادر خودم هروقت بهش میگم میگه اگه دخترم نبودی و نمیشناختمت فکر میکردم شعار میدی .

خیلی وقت بود که میدونستم نسبت به زندگی من چشم و هم چشمی داری ولی برام عجیب بود خیلی وقت بود که دیگران بهم تذکر میدادن که اسرار زندگیت رو پیشش نگو ولی من اصلا توی زندگیم سری ندارم همه میدونن چیکار دارم میکنم .

از بچگی همین جور بودم از پنهانکاری بدم میاد چه ایرادی داره اطرافیان ایده های ذهنی من رو بدونن . همیشه برام عجیب بوده که مثلا یکی 6 ماه پنهان کنه کنکور شرکت کرده و الان که قبول شده اعلام میکنه که بله ایهالناس من 6 ماهه دارم درس میخونم که کنکور شرکت کنم  وحالا قبول شدم .

نه من نمیتونم نه که دهن لق باشم نه ولی دلیلی نمیبینم که مسائل زندگیم رو موذیانه پنهان کنم که چی بشه .

وقتی بهت گفتم میخوام دخترک رو سه روز در هفته صبحها بذارم مهد کودک چون دیگه سه سالش شده و لازمه که توی محیط اجتماعی قرار بگیره و با بچه های همسن و سالش باشه یادته چه عکس العملی نشون دادی؟داد زدی نههههههههههههه نکنی این کاررو ها آخه مریض میشه فکر کردی توی مهد کودکها چی یاد میدن؟مگه بچه سه ساله چه آموزشی میبینه ؟ مگه دختر من که همسن دخترک توئه چی کم داره؟توی دلم گفتم هیچی کم نداره ماشالله ولی بچه سه ساله وقتی تو میری دستشوئی فریاد میزنه و گریه میکنه که من تنهام ولی دخترک من تصمیم میگیره امشب رو پیش مادربزرگش بمونه و تفریح کنه .دختر تو همه چیز رو با گریه کردن ازت میخواد ولی دخترک من با منطق و صحبت خواسته اش رو میخواد . وووو خیلی تفاوتهای شخصیتی دیگه

فقط بهت گفتم قرار نیست توی مهدکودک فرمول اتمی یاد بچه بدن که عزیزم بچه با مهدکودک اون بعد شخصیتی اجتماعی اش شکل میگیره و ادامه ندادم

وقتی فرداش صبح اول وقت زنگ زدی و بدون مقدمه راجع به مهد دخترک سوال کردی تعجب کردم ولی طولی نکشید که منظورت رو متوجه شدم :

تا بهت گفتم دخترک رفته مهد کودک گفتی منم از شنبه دخترکم رو میذارم مهد!!!!!!!!!!!!!

اونم دقیقا با شرایطی که من دخترکم رو گذاشتم مهد : سه روز در هفته روزهای زوج

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بهت گفتم واااااااا مگه دیروز سر من داد نزدی که صحیح نیست و بچه توی این سن باید تا لنگ ظهر بخوابه و منکه اعتراض کردم که بدم میاد بچه تا ظهر تو رختخواب باشه گفتی چقدر به بچه ات فشار میاری ؟ مِن مِن کردی و گفتی هنوزم همین عقیده رو داری ولی خب شوهرت گفته شما کار صحیحی میکنین منم گذاشتمش دیگه . موضوع رو کش ندادم اصلا به من چه هرکسی صلاح زندگی خودش رو میدونه حتما فکرهاتو کردی دیگه ( البته معلوم بود عجولانه تصمیم گرفتی چون یه کمتر از 24 ساعت پیش اون عکس العمل کذایی رو داشتی )

سه چهار روزی گذشت تو دوباره زنگ زدی و گفتی مهدکودک قبول نمیکنه سه روز در هفته ببریش و کل شهریه رو میخواد  من بهت گفتم نکن این کار رو ( دوستانه گفتم چون برام دوستهام خارج از هر نوع غرضی مهم هستند ) دلیلی هم که آوردم این بود که بچه ای که حتی تو نمیتونی تا دستشوئی بری و تنهاش بذاری سخت میتونه تحمل کنه هفته ای شش روز بره مهد کودک اونم بچه ای که عادت داره تا 12 ظهر بخوابه و تو میخوای هرروز 8 صبح ببریش ضمنا وقتی گفتی مهد کودکش برای نصف روز میخواد 170 تومن ازتون بگیره با توجه به اینکه میدونم شوهرت یه کارمند بانک معمولیه بهت گفتم شهریه این مهد خیلی برات سنگین نیست ؟آخه میگی اینقدر قسط دارم که بیشتر از 50 تومن در ماه نمیتونم شهریه بدم . من برای مهد دخترک نصف این مبلغ رو هم نمیدم . گفتی محل ما خیلی بالاتر از محل شماست برای همین اصلا شهریه پائین نداریم!!!!!!!!!!!!

بهت گفتم خب چه کاریه تو که میگی من فقط این ماه رو میتونم پرداخت کنم و ماه بعد دیگه پول ندارم بچه نامنظم بار میاد یه ماه میره یه ماه نمیره . چیزی نداشتی بگی چون من داشتم حرف حق میزدم.

خلاصه که دیروز بهم زنگ زدی با عصبانیت جلوی دخترت میگی  لیاقت نداره و کلی دم مهدکودک کولی باز ی در آورده که من مهدکودک دوست ندارم و میترسم و تازه از پریشب سرما خورده و تب داره با شوهرت هم سر این قضیه دعوات شده چون اون میگه به چه دلیلی بچه توی سن رو آواره مهدکودک کردی !!!!!1بهت گفتم مگه نمیگی شوهرت اصرار کرده بذاریش مهد؟ سکوت کردی و گفتی نه اون میگه بذارش کلاسهای متفرقه نه مهد !!!!!!( فهمیدم چرا این حرف رو زدی چون من دخترک رو کلاس موسیقی اسم نوشتم)

 غرغرکردی و گفتی دیگه نمیذاریش مهد و خدا من رو چیکار نکنه که دخترکم رو گذاشتم مهد!!!!!!!!!!!!

یعنی در واقع علنا گفتی که روی چشم و همچشمی من میخواستی این کاررو  بکنی و وقتی در جواب سوالت که پرسیدی دخترک کجاست و من گفتم رفته مهد ، گفتی ولی من هنوز هم اعتقاد دارم بچه باید تا لنگ ظهر بخوابه!!!!!!!

نمیدونم آخه واقعا یه همچین چیزی رو میشه گفت حسادت یا نه ولی هرچی هست خیلی بده . بچه ات رو آزار دادی با شوهرت دعوات شد اعصاب خودت خورد شد که چی بشه؟

خدا رو شکر که من از این خصلتها ندارم تصمیم گرفت برای حفظ سلامت روحی دوستانم هم که شده زیاد راجع به اهداف زندگیم با کسی صحبت نکنم .