من و دلنوشته هام

رفیق بد قسمت چهارم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

تو از روز اول متوجه شدی که نه من نه آقای همسر از شوهرت خوشمون نیومده بود .اون یه آدم از خود راضی خودخواهه و فکر میکنه  چون شغل مهمی داره و دکترا داره همه ازش کوچیکترن و همه باید ستایشش کنن ولی نمیدونه اون چیزی که من توی چشمهاش دیدم برای من کافیه که ازش خوشم نیاد تو چشماش فقط یه مرد پررو و هیزه که فکر میکنه چون مدیر یه شرکت خیلی مهمه پس همه خرند و اون آدمه

با اینحال به یه ارتباط دورادور و اونم فقط توی محیط کارمون بسنده کردم

یادته اولین باری که من سوار ماشینتون شدم شوهرت چیکار کرد؟شماها صدقه سر شرکت شوهره یه پرشیا زیر پاتون بود و فکر میکردین که دیگه مهمترین ماشین دنیا زیر پاتونه ( آخی چقدر دنیاتون کوچیکه) یادته تا من نشستم توی ماشین دو کلمه با شوهرت خوش و بش کردم چه جوری زد زیر خنده؟یادته چرا اون لهجه من رو مسخره کرد و نیم ساعت ترک بودن من رو مسخره کرد ( حالا هم تو ترکی هم پدر و مادر خودش) تازه لهجه تو تا اونموقع خیلی خیلی غلیظ تر از من بود البته اینش مهم نیست چون من همه جا با افتخار میگم آذری هستم ولی همونجا توی دلم گفتم به تازه به دوران رسیدگیش ببخشش

یادته همون روز دوباره سر ریزه میزگی ام مسخره ام کرد گفت به همسرت بگو تورو توی گلدون بکاره بهت آب بده شاید بزرگ بشی کوچولو!!!!

فکر کنم متوجه نشدی من چقدر عصبی بودم چون تو هم همراه شوهرت هر هر میخندیدی . وسط میدون ونک در ماشین رو باز کردم و یه خداحافظی خشک و خالی کردم و پیاده شدم.

 

شماها صدقه سری محل کار شوهرت یک کیلو گوشت نمیخریدین چون بن داشتین یک کیلو میوه نمیخریدین چون بن داشتین اینها که چیزی نیست یه دونه مسواک یه دونه دستمال کاغذی یه دونه .... البته اینها چیزی نیست متوجه شده بودم همه مهمونهات رو باشگاه محل کارش دعوت میکردین که پول ندین باز اینها مهم نیست چون ممکنه هرکسی یه همچین امکاناتی داشته باشه و استفاده کنه و راحت باشه ماهم خوشحال میشیم ولی اینکه پز بدی و بگی ما همیشه همه مواد غذائیمون رو از فلان جا میخریم و .... خیلی زور داشت .

هیچوقت دوست نداشتی با کسی رفت و آمد کنی چونکه فرشهای تبریزت و مبلمان استیلت خراب میشد و من که فقط یه بار خونه تون دعوت شدم شوکه شدم چون دقیقا سبک خونه ات و وسایلت عین خونه های مامانهامون بود مبلمان استیل طلائی با فرشهای 12 متری مسی رنگ اونم تو خونه 110 متری !!!

یادته اون شب بهمون شام چی دادی؟درسته که میدونستی ما درویشی زندگی میکنیم و تعارفی نیستیم ولی خب اولین بار بود میامدیم خونه تون و با توجه به پز دادنهای مکررت توقعمون رو برده بودی بالا 8 نفر بودیم البته با خودتون و تو یه سوپ جو درست کرده بودی و 8 سیخ کوبیده فوق العاده بدمزه از بیرون سفارش دادی (که بعدا فهمیدم همون 8 سیخ هم از باشگاه مربوطه اومده بود) یادمه شبش که برگشتیم خونه من و آقای همسر یورش بردیم به یخچال خونه مون و خودمون رو سیر کردیم. حالا بماند که من تا اونموقع سه بار دعوتتون کرده بودم و چه جوری ازت پذیرائی کرده بودم.

از اونجائیکه من همیشه ساده اندیش بودم کم کم قبول کرده بودم که شوهرت کارش درسته و یه موقعهایی به شانسی که توی زندگیت آورده بودی فکر میکردم وقتی از مسافرتهای سه ماه یه بار به خارجت حرف میزدی توی دلم میگفتم الحق که درست تصمیم گرفتی!!!!

 

یادته من 7 ماهه حامله بودم؟

 سرمای زمستون خیلی اذیتم کرده بود و چون ماشین نداشتیم خیلی در عذاب بودم باهات دردل کردم .اونموقع شوهرت برای کادوی تولدت یه 206 ثبت نام کرده بود(البته مجانی ) و برای اینکه راننندگی ات خوب بشه تا زمان تحویل ماشینت یه رنو برات خریده بود و تو که دیگه ماشینت رو تحویل گرفته بودی حاضر شدی اون رو به ما بفروشی ما اون موقع اصلا پول نداشتیم یعنی خودمون رو میکشتیم 1.5 میلیون داشتیم .

هیچوقت اونروزیکه برای صحبت و خرید ماشین اومدیم خونه تون یادم نمیره  :مسیر خونه تون اصلا تاکسی خور نبود و ما هم دسترسی به آژانس نداشتیم (یادم نیست دلیلش چی بود)مجبور شدیم سوار مینی بوسهای تجریش به سمت خونه شما بشیم جا برای نشستن نبود و من با اون شکم گنده ام با امید به اینکه ماشین دار میشیم جلوی جلو سرپا وایساده بودم مینی بوس تازه توی سراشیبی شریعتی نیفتاده بود  که  راننده فریاد زد یا ابوالفضلللللللللل تا به خودم بیام ببینم چه خبره دیدم مینی بوس به جدول کنار خیابون و درخت و چند تا آدم کوبید و افتاد توی جوب من تازه فهمیدم ترمز بریده هنورم یادم میفته تنم میلرزه یه زن حامله توی مینی بوس ترمز بریده!!!!!!!!!!

با هر بدبختی بود خودمون رو رسوندیم خونه تون ،ماشین توی پارکینگ بود نشونمون دادین ولی ما که سررشته ای نداشتیم آقای همسر صادقانه بهتون گفت من از ماشین سر در نمیارم شماها که بیگانه نیستین اگه هرچیز خاصی باید بدونیم بهمون بگین

یادته شوهرت چی گفت؟والله راستش من بخاطر اینکه قرار بود این ماشین زیر پای زنم باشه کارمندم رو فرستادم بالاسر تعمیرش وایسته که خیالم راحت باشه همه چیزش رو هم نو کردم خیالت راحت باشه باز آقای همسر صادقانه گفت : خوبه مرسی آخه خب بالاخره خانم منم بارداره هم اینکه شاید پولی که داریم میپردازیم ناچیز باشه ولی تهیه اش برای ما سخت بوده و شماها اطمینان دادین حتی تو پاشدی گفتی اصلا بذار فاکتور همه تعمیراتش رو بهتون بدم و رفتی توی اتاقت ولی چند دقیقه بعد برگشتی و گفتی نمیدونم کجا گذاشتمش فردا میارم سرکار بهت میدم اون فردا هنوز نرسیده ما که فاکتوری ندیدیم

موقعی که نصف پول رو همون شب دادیم یه چک برای مابقی پول ازمون گرقتین و بعد کلید رو دادین بهمون وما خوشحال از خرید اولین ماشین زندگیمون اومدیم بیرون همونجا دم در شوهرت گفت البته یادتون باشه از رنو به اندازه رنو انتظار داشته باشینا فردا اگه ماشین طوریش شد نیان سراغم و ما چون ذوق زده بودیم به حرفت توجه نکردیم

یادته سر قیمت حتی حاضر نشدین یه قرون بخاطر دوستیمون تخفیف بدین؟روزیکه رفتیم محضر بعد از اینکه دو میلیون و سیصد بهت دادم توی برگه خرید و فروش ماشین دیدم تو 9 ماه قبلش از یکی دیگه یک میلیون و 400 هزار تومن خریده بودیش

اون ماشین فقط 3 ماه برامون کار کرد یه روز توی خیابون فرمونش پاره شد یه روز دیگه صندلیش شکست یه روز دیگه نمیدونم کجاش کج شد وووو تا اینکه آقای همسر عصبانی شد و انداختش گوشه حیاط و گفت دیگه سوارش نمیشیم دنده مون نرم که فکر کردیم دوست آدم کلاه سر آدم نمیذاره اون ماشین دو سال گوشه حیاط موند و پوسید و فقط یک میلیون ازمون خریدنش

اون موقع من حامله بودم یه روز که وسط خیابون دوباره خراب شد من گریه کردم خیلی خسته بودم از سر کار میامدم و دقیقا همون روز قسط وامی رو که از محل کارم گرفته بودم بابت ماشین رو پرداخت کرده بودم حرصم گرفت گفتم آخه من بخاطر این ماشین لگن مجبور شدم وام بگیرم و یک سال پرداخش کنم ولی سه ماه هم درست کار نکرد  فقط همون روز از ته دل آه کشیدم و گفتم خدا لعنتت کنه اولین بار بود که خیلی از دستت دلم شکسته بود

به یه ماه نکشید که جوابم رو گرفتم

.

.

.

.

یک قسمت از این داستان مانده است