من و دلنوشته هام

رفیق بد قسمت سوم
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
 

هرچی سعی میکنم این داستان رو کوتاهش کنم میبینم اینقدر نامردیهای تو وسعت داره که کمتر از این نمیشه در موردش نوشت . هرچی بزرگتر میشدی نامردیهات هم بزرگتر می شد

یادمه کمتر از یه ماه بود که اومده بودی سرکار ولی یهو به خودم اومدم دیدم مدیرمون که یه آقای با شخصیت و متین بود و همه ماها خیلی دوستش داشتیم و به مردونگی اش اطمینان داشتیم یک دل نه صد دل عاشقت شده !!!!

من واقعا حیفم میامد که این مرد با خصوصیات اخلاقی فوق العاده حروم تو بشه ولی نمیتونستم کاری کنم اون به من اطمینان کرده بود و حرف دلش رو پیش من بازگو کرده بود و ازم خواسته بود با تو صحبت کنم . وای که چه ماموریت سختی بود .

وقتی به تو گفتم عکس العملت خیلی جالب بود . انتظار داشتم منطقی تر برخورد کنی ولی فقط سکوت کردی و یه لبخند شیطنت آمیز زدی نمیدونستم چه نقشه ای تو کله ته فقط بهم گفتی من زمان میخوام فکر کنم!!!!!

تو یه قیافه تقریبا خوشگل البته از نظر آقایون داشتی (سفید و تپل مپل یعنی شیک نبودی ولی جذابیت جنسی داشتی این رو بعد ها از چند نفر عینا شنیدم ) و لیسانس زبان انگلیسی گرفته بودی ولی دریغ از یه کلمه دانش انگلیسی !!

یه خانواده متوسط رو به پائین از نظر فرهنگی و مالی

یادته اون موقع چون تنهائی اومدی تهران زندگی کنی و مامانم دلش برای تو سوخت یه خونه زیر زمینی خیلی کهنه و درب داغون نزدیک خونه مون برات گیر آورد چون پولت در همین حد بود ولی چون نزدیک ما بودی مامانم میخواست بازم بهت برسه؟

خلاصه من سکوت کردم ببینم تو نقشه ات چیه ؟ یادته چی شد؟من حدود دو سال سابقه کار داشتم اون موقع مثل خر هم کار میکردم ولی یه کارمند ساده بودم و یه روز که تازه تو دو ماه بود اومده بودی سر کار و هنوز من یواشکی گندهای کاریت رو بدون اینکه مدیرمون که همون آقا پسر عاشق بود بفهمه درست میکرد یه جلسه داخلی برگذار کرد و اعلام کرد تو از امروز سرپرست قسمت ما هستی!!!!!!!!!!!!!!!!! برای اولین بار میخواستم داد بزنم آخه این مرد احساساتی برخورد کرده بود و میخواست با اینکار توی دل این خانم جا بشه  و با اینکه میدونست من این آدم رو آوردم و رشته درسی ام هم مرتبطه و .... اون رو سرپرست اعلام کرد و منی که 6 ماه بود درخواست ارتقای شغلی ام رو داده  بودم رو دیوونه کرد البته تنها چیزی که باعث شد خودم رو کنترل کنم این بود که خود من بصورن مستقل کار میکردم و سرپرستی اون به من کاری نداشت ولی خیلی دلم سوخت .

لعنتی میدونی کی بیشتر داغون شدم ؟ روزیکه اومدی گفتی اون پسره احمق که توی یه سمیناری که توی محل کار ما برگذار میشد بهت پیشنهاد دوستی داده و تو جواب مثبت دادی!!!!!!!!آخه من فکر میکردم با این اتفاقاتی که افتاده دیگه تو حتما زن مدیرمون میشی هرچند که میدونستم تو براش خیلی کمی خیلی کم درسته اون مرد زشتی به حساب میامد پولدار هم نبود ولی فوق لیسنانس داشت و یه خانواده خوب و از همه مهمتر انسان بود انسان میفهمی؟ نه نمیفهمی اگه میفهمیدی اون بلا رو سرش نمیاوردی البته اون چیزی رو از دست نداد چون اینقدر از نظر شخصیتی آدم خوبی بود که خدا همیشه پشتش بود و شانس آورد .

بهت گفتم تو چه شناختی از این پسر داری؟یه بار اشتباه کردی دوباره تکرار نکن یادته چه جوابی بهم دادی؟ من که خیلی خوب یادمه

گفتی یه بار احساسی برخورد کردی ضرر کردی اینبار میخوای با آینده ات معامله کنی یه معامله همه جانبه

گفتی مدیرمون فوق لیسانس داره این پسره دکترا داره

گفتی این یه خونه 60 متری داره اون یه خونه 100 متری

گفتی خونه این توی شهر آرا ست خونه اون قیطریه است

گفتی این 12 سال بزرگتر از منه اون 4 سال

گفت خب همه اینها که میگی درست ولی اخلاقا چی؟ تو میشناسیش؟ ما این رو میشناسیم میدونیم مرد زندگیه انسانه مهربونه شخصیت داره خانواده داره حروم و حلال سرش میشه دزد نیست زحمتکشه زن و بچه دوسته و ....

خندیدی و گفتی من یه بار احساسی رفتار کردم بسه تو هم چون الان خودت عاشقی یه همچین حرفهایی رو تحویل من میدی

گفتم خود دانی ولی این حرفها رفتی به احساسی بودن نداره به نظر من برای یه مرد این چیزها مهمتره تا پول ولی تو کاملا مادی برخورد کردی

 بگذریم از اینکه وقتی به مدیر بخت برگشته مون گفتی چه حالی شد چقدر گریه کرد مرد گنده افسردگی گرفت که اگه من و بقیه به دادش نرسیده بودیم قاطی کرده بود و تو که به دفت رسیده بودی و توی محیط کارت و سمتت جای پات رو محکم کرده بودی به دوست پسر جدیدت رسیدی و خوش گذروندی

در عرض کمتر از شش ماه همه چیز تغییر کرد روحیه تو، طرز حرف زدنت،طرز خرید کردنت، خونه ات ، تو حتی آرایشگاهی که میرفتی رو هم عوض کردی

 

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد