من و دلنوشته هام

رفیق بد قسمت دوم
نویسنده : آي تك - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩
 

اون روزها من خیلی ساده بودم

یادمه همون موقعها بود که ارتباط تو و م قوی تر شده بود جوری که به بهانه خونه ما میرفتی خونه اونها و من تا از خونه شون بیائی بیرون و بری خونه تون نصف عمر میشدم از ترس اینکه بابات بفهمه و بیاد در خونه مون صد دفعه می مردم و زنده میشدم در حالیکه اون لحظه ها تو در کنار دوست پسر محبوبت کیف میکردی

یادته یه روز دو تائی از کلاس برمیگشتیم و تو گفتی یه دقیقه بیا بریم دم خونه م یه چیزی باید ازش بگیرم ؟ من اولش قبول نکردم آخه اونها توی محله ما زندگی میکردند و اگه یه موقع در و همسایه من رو میدیدند و به مامانم میگفتند من چه جوابی داشتم بدهم؟ یا نه اگه مامانم از اون طرفها رد میشد چیکار میکردم؟ولی از اونجائیکه هیچوقت بلد نیستم نه بگم بالاخره قبول کردم . نمیدونستم تو میدونی م توی خونه تنهاست نمیدونستم قرار داشتی که بری خونه شون و حالا به چه دلیلی من رو هم میخواستی ببری الله اعلم .

یادمه رفتیم از باجه تلفن دم خونه شون زنگ زدیم و اون در خونه رو باز کرد یادته؟من گفتم چرا نمیاد بیرون و تو گفتی آخه جلوی در ضایع است همه میبینن بیا یه دقیقه توی حیاط زود میریم و من احمق قبول کردم.

یادته رفتیم توی حیاط داشتین با هم حرف میزدین و من برای اینکه مزاحم شما نباشم سر خودم رو با درخت پر از گیلاس حیاطشون گرم کردم یهو دیدم شما دو تا یه تکونی به خودتون دادین و در رفتین و رفتین توی توالت گوشه حیاط؟ من اولش هاج و واج موندم بعدش فهمیدم که پدر م کلید انداخته توی در و اومده تو و شما دو تا بی معرفت بدون در نظر گرفتن من رفتین قایم شدین؟ هنوز هم که هنوزه یادم میفته تنم میلرزه وقتی یادم میفته که پدرش چه جوری من رو نگاه میکرد خجالت میکشم یعنی در مورد من چی فکر کرد؟ درسته که هردوتون اومدین بیرون و ضایع شدین ولی قایم شدنتون نهایت نامردی بود .

یه بار دیگه هم همین بلا رو سر من آوردی یادته؟ امتحان فیزیک داشتیم و هردومون مشکل داشتیم گفتی م میتونه یادمون بده الحق هم این م مخ ریاضی و فیزیک بود گفتم خب چه جوری میخواهیم یاد بگیریم کجا؟ گفتی یه روز که نامادریش خونه نبود میریم باز هم اول قبول نکردم ولی بعد تسلیم شدم یادته؟داشتیم توی آشپزخونه درس میخوندیم در باز شد و نامادریه اومد تو . وای من چه حالی شدم مردم و زنده شدم یادته چیا بارمون کرد؟ اون شد که دیگه توی این زمینه گولت رو نخوردم .

یادته یه بار که مثل همیشه به بهانه خونه ما رفته بودی اونجا بابات فهمیده بود و با چاقو اومد در خونه ما ؟ نمیدونی چه چیزهایی به من گفت و من ا حمق برای اینکه به دوستم خیانت نکنم فقط گوش کردم و لرزیدم و حرفی نزدم تا پدرم اومد دم در همه چیز رو از پشت آیفون شنیده بود . خیلی محترمانه گفت  اقا به دختر من ربطی نداره دختر شما به شما دروغ گفته دیگه هم حق نداری با چاقو بیائی دم خونه ما . دختر من از گل نازکتر نشنیده بعد شما چاقو میکشی بچه من اینجوری تربیت نشده شاید اگه منم چاقو به دست بودم دخترم به من هم دروغ میگفت من باز هم به حرف پدرم گوش نکردم و اون با یه چشم غره تنبیهم کرد.

هی دختر من از دست تو چه ها که نکشیدم یادم میفته میخوام سرم رو بکوبم به دیوار

یادته اونروزها که منم حس میکردم سری توی سرها دارم و با ع دوست شدم و ع که نهایت نجابت یه پسر بود گفت م رو میشناسه و خیلی دختر باز و دغله و من از سر دوستی و دلسوزی و اینکه فکر میکردم ما باهم صمیمی هستیم بهت گفتم چی گفتی؟گفتی چون سطح خانواده ع از م پائین تره از حسودی این حرف رو میزنه من چقدر احمق بودم که سکوت کردم نباید اجازه میدادم یه همچین حرفی بزنی آخه م با داشتن یه پدر معتاد با دو تازن و یه نامادری معلوم الحال که توی شهر معروف بود چه حسودی داشت؟

همون سال ما اومدین تهران و ارتباطم باهات کم تر شد

یه روز با خوشحالی زنگ زدی و گفتی پدرت رضایت داده زن م بشی سکوت کردم درسته که م توی یه دانشگاه معتبر یه رشته خوب قبول شده بود ولی به نظرم ضعف شخصیتی داشت ولی اینبار سکوت  کردم تا محکوم به حسودی نشم.

بعد از عقدتون ارتباطمون کم و کمتر شد و من امیدوار بودم که خوشی

تا اینکه یک سال بعد تقریبا بعد از اینکه 6 ماه ازت بی خبر بودم بهم زنگ زدی که با م به بن بست رسیدی چون اون دختر بازه و دست بزن داره و افسردگی شدید داره و اهل کار کردن نیست و ..... و من گفتم صبر داشته باش اون حالا دیگه دوست پسر تو نیست ولی فایده نداشت و تو طلاق گرفتی

یادته دوباره ارتباطت با من صمیمی تر شد دعوتت کردم تهران بدون تعارف اومدی و دو هفته خونه مون موندی اون موقعها تقریبا مصادف شده بود با آشنائی من با آقای همسر اینبار آقای همسر هم با پدرم هم رای بود و میگفت این دختر یه چیزیش میشه ولی من وظیفه خودم میدونستم که به دوست قدیمی ام که طلاق گرفته و ناراحته کمک کنم لاغر شده بودی اونم نه یه ذره و دوذره  و من غصه ات رو میخوردم

گفتی نمیخوای تبریز بمونی و هرروز م و پدر معتاد و نامادری هرجائیش رو ببینی و ازخانواده  خودت طعنه بشنوی التماسم کردی که برات کار پیدا کنم با هرجون کندنی بود همون جائی که خودم کار میکردم و دقیقا توی دفتری که خودم بودم برات کار گرفتم اینجوری میتونستم پیشت باشم و توئی که تجربه کار نداشتی رو راهنمائی کنم .

.

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد