من و دلنوشته هام

رفیق بد قسمت اول
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
 

خیلی وقته که دلم میخواد از تو بنویسم از توئی که تقریبا از 15 سالگیم تا همین چند سال پیش میشد گفت به ظاهر دوستم بودی ولی حیفم میامد . چرا حیفم میامد؟ خب چون تو دوستم نبودی و من مثل همیشه َعمرم که ادمها رو دیر میشناسم تو رو هم دیر شناختم .و دلم نمیخواست چند تا پست از وبلاگم رو به تو اختصاص بدم ولی فکر کنم برای تنبیه خودمم هم شده باید بنویسمش . باید بنویسم تا یادآوری حماقتهام باعث بشه دیگه حواسم رو جمع کنم .

 

کاملا یادمه سال دوم دبیرستان بود که با هم دوست شدیم .همیشه معلمها از دستمون شاکی بودن چون که بغل دست هم مینشستیم و با هم حرف میزدیم یا اینکه گوشه کتابهامون چرت و پرت مینوشتیم و کرکر میخندیدیم . این چیزها به نظر همه عادیه ولی توی کلاس ما که فقط 18 نفر بودیم خیلی تابلو بازی بود وقتی مدیر مدرسه مون جلوی چشم من به بابا گفت که نذارین دخترتون با این دختره دوستی کنه خیلی حرصم گرفته بود مگه ما چیکار میکردیم وقتی بابا هم حرف خانم مدیر رو تائید کرد بیشتر ناراحت شدم.

چند ماهی که گذشت و تو با م دوست شدی خیلی تعجب کردم آخه تو مدعی بودی که اصلا از دوستی با پسرها خوشت نمیاد ولی خودت با یه الف بچه که همسن خودمون بود دوست شده بودی اونم کجا توی راه مدرسه!!!!!!

با اینحال توی دلم گفتم به من چه و به دوستیم با تو ادامه دادم . الان که به اون موقعها فکر میکنم میبینم ارتباطاتت با من از روز دوستیت با م عوض شد خونه ما میامدی فقط به خاطر اینکه م همسایه ما بود و با اینکارت میتونستی اون رو هم ببینی . با من تلفنی حرف میزدی که هر از چند گاهی به بهانه حرف زدن با من به م زنگ بزنی . با من معاشرت میکردی که گاهی اوقات به جای دیدن من بری دیدن م و همه اینها به این دلیل بود که پدر فوق العاده متعصب و بد اخلاقی داشتی.

وقتی به اون موقعها فکر میکنم میبینم من ِاحمق چه ریسکهایی رو بخاطر تو انجام دادم که هیچوقت برای خودم جرات انجامشون رو نداشتم .

 

سال سوم دبیرستان بخاطر جو سنگین درسیی که توی مدرسه ما بود تصمیم گرفتیم که با همدیگه معلم خصوصی کنکور بگیریم همون اولش با یه زرنگی خاصی گفتی که چون خونه ما یه طبقه مجزا برای درس خوندن داره و خونه شما کوچیکه بهتره برای بالا بردن راندمان کاریمون خونه ما درس بخونیم خانواده منم از خداشون بود چرا که من هیچوقت توی اون سن اینقدر آزادی عمل نداشتم که هفته ای سه روز به تنهائی از خونه برم بیرون و از اینکه خودشون بالاسر من بودن راضی تر بودن . هفته ای سه روز اونم به مدت دو سال مامان بیچاره من از معلمهامون و تو پذیرائی کرد اونم نه پذیرائی معمولی تورو که هر سه شب شام نگهت داشت . معلمهامون هم که همیشه با شیر کاکائو و قهوه و میوه و عصرونه و اسنک و .... پذیرائی شدند و این یعنی اینکه مامان من دو سال تمام هفته ای سه روز در خدمت بود .

 

یادمه آخرهای سال چهارم بودیم که عموی من فوت کرد و چون یه شهر دیگه زندگی میکردن و با توجه به اینکه من سال آخر و حساسی رو میگذروندم بهم اجازه ندادن برم مراسمشون و مامان من از تو خواهش کرد که فقط یه هفته  معلمهامون خونه شما بیان و مامانت ازشون پذیرائی کنه. یادته چه عکس العملی نشون دادی؟ گفتی شرمنده مامانم قبول نکرده میگه من شنبه که دوره زنونه دارم دوشنبه هم عرسی دعوتم چهار شنبه رو هم خودتون یه کاریش بکنین آخه مامانم حوصله پذیرائی کردن نداره!!!!!!!!!!!!!!!!

همون موقع بابای من برای بار چندم به من تذکر داد که این دوستی به درد نمیخوره و دوستیهای بدون کلک و ریای خودش با دوستهاش رو به من یادآوری کرد ولی من احمق باز هم جوونی کردم.

 

باز یادم میاد روزهای حساس درسی مون بود و امتحانات معرفی آخر سال بود [ خونه شما و خونه ما نهایتا اگه پیاده میخواستیم طی کنیم 10 دقیقه راه بود .] یادمه دوروز مونده به یه امتحان حساس همه جزوه های مربوطه به همون امتحان رو ازم گرفتی و گفتی دو ساعت دیگه کپی میگیری میدی یادته؟چقدر بابای بیچاره من حرص خورد تو تمام اون دوروز رو غیبت زد حتی بابای من اومد در خونه تون و بابات گفت خونه نیستی و من فقط از استرس اشک ریختم آخرش هم 11 شب رفتم در خونه یکی از بچه ها و جزوه اش رو گرفتم اون موقع شب دربه در دنبال جائی برای کپی گشتم و پیدا نکردم تا بابای بیچاره من اون موقع شب رفت در اداره شون رو باز کرد و برام کپی گرفت و من اون شب تا صبح در حالیکه مامان و بابام بیدار موندن که من خوابم نبره درس خوندم . یادته فرداش وقتی سر جلسه من رو دیدی چقدر شوکه شدی انتظار داشتی من نیام سر امتحان البته اون موقع این رو نفهمیدم ولی الان حالتت رو درک میکنم .

.

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد

پ.ن1: آدرس وبلاگ اون پیرمرد مهربون رو خواسته بودین :taxiran.blogfa.com

البته خودش گفت فقط پنجشنبه ها آپ میکنه ولی به خوندنش میارزه

 

پ.ن2:نسترن جون اگه ولاگش رو بخونی متوجه میشی که اکثر روزنامه ها و نشریه ها باهاش محاسبه داشته اند