من و دلنوشته هام

مهربونترین راننده پایتخت
نویسنده : آي تك - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
 

صبح یه روز از اواسط بهاره تو باید قاعدتا سرحال باشی ولی از لحظه ای که بیدار شدی یه حس مرموزی توی وجودت احساس میکنی یه حس سردرد مخفی،یه حس نا امیدی،یه حس عصبی....

یادت میفته که کلاس هم داری اصلا حوصله نداری اه عجب کاری کردی آخه چرا نخواستی کمی به خودت استراحت بدی با این فکر ادامه تخصیل تمام خوشی هایی رو که میتونستی توی این دوران بیکاری داشته باشی و تبدیل کردی به یه استرس ناجور

یه نسکافه میخوری و میری سراغ دخترک با هر مصیبتی هست بیدارش میکنی و آماده اش میکنی و دو تائی توی گرمای ظهرز میزنین بیرون وای چقدر گرمه کاش آژانس گرفته بودین

مرسین خونه مامان اینا و خنکی کولر خونه تنبلت میکنه ده بار توی دلت تصمیم میگیری کلاس رو بی خیال بشی و از خنکی کولر لذت ببری و به چرت بعد از ظهری ات برسی

ولی یه حس خاصی بهت نهیب میزنه پاشو پاشو برو سر کلاست اینقدر هم خودت رو لوس نکن

به سختی از خونه کنده می شی و دخترک و میبوسی و میزنی بیرون ، شیب تند سرپائینی خونه مامان اینا رو با قدمهای خسته و وارفته ات میری پائین کمی که سر خیابون اصلی می ایستی یه تاکسی سمند زرد رنگ خیلی تمیز وایمیسته جلوی پات میشینی روی صندلی عقب و در واقع لم میدی میبینی یه آقای کچل سمت چپت نشسته و یه دفر دستشه و یه چیزی مینویسه و راننده هم که یه پیرمرده داره باهاش حرف میزنه در نگاه اول فکر میکنی اون اقای کچل هنر پیشه ای چیزیه کمی که با بی حوصلگی به حرفهاشون گوش میکنی یهو یه انرژی خاصی میاد سراغت وای این آقای راننده همونیه که چند بار توی اینترنت و وبلاگ دوستان و روزنامه ها در موردش خوندی ((مهربانترین راننده پایتخت )) تا میاد باهات صحبت کنه صاف تر میشینی و پیشدستی میکنی و میگی میشناسیش و شروع به صحبت میکنی

برخورد مردم خیلی برات جالبه آدمهایی که پیاده و سوار میشن عکس العملهای متفتوتی دارن یه عده با دیدن اینکه یه راننده اینقدر خوش اخلاقه با تعجب نگاه میکنن خب حق دارن این موضوع واقعا توی تهران کیمیاست یه عده وقتی میبینن این آقا با انگلیسی دست و پاشکسته باهاشون هم کلام میشه فکر میکنن این اقای راننده مشکلی داره یه عده  در جواب سوالهای این پیرمرد مهربون فقط سکوت میکنن ولی هیچکدومشون مثل تو ذوق زده نشده اند

دفترش رو میگیری و نگاه میکنی خیلی ها براش متنهای زیبائی نوشتم برات خیلی خوندنش لذت بخشه

به جائی که باید پیاده بشی  و سوار یه تاکسی دیگه بشی رسیدی ولی دلت نمیخواد پیاده شی این رو پیرمرد مهربون فهمیده و میگه بشین میرسونمت و تو یه لبخند تحویلش میدی

دلت میخواد باهاش حرف بزنی ازش میپرسی واقعا چه جوری با وجود این شغل سخت و ترافیک میتونه خوش اخلاق باشه آخه از زمان سوار شدنت هنوز لبخند روی لبش محو نشده میگه دخترم آدمها اگه به کارهایی که دارن انجام میدن ایمان داشته باشن و سعی کنن همیشه به هدفشون فکر کنن و قشنگی های کارشون رو ببینن همیشه خوش اخلاق میمونن این جمله پیرمرد و با تمام وجودت میبلعیش و بالاخره تصمیم میگیری تو هم توی دفتر خاطراتش بنویسی:

مهربونترین راننده پایتخت امروزن رو بد شروع کرده بودم ولی تو با حرفهای زیبایت بقیه روزم رو خوب کردی و بهم انرژی دادی

موقع پیاده شدن آدرس وبلاگش رو میگیری و میری سر کلاس خیلی هم حالت خوبه و تمام 6 ساعت درس رو به حرفهای پیرمرد مهروبن و لبخندش فکر میکنی