من و دلنوشته هام

من گم شده ام
نویسنده : آي تك - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦
 

روزها از پی هم میگذرند و من در پس روزها مینگرم

 مینگرم به روزهای از دست رفته و کاری از پیش نمیبرم دلم میخواهد بالای یک کوه بلند بایستم و به پشت سرم نگاه کنم به روزهایی که گذشته اند و برنمیگردند ،بالای یک کوه بلند بیاستم و جلوی رویم را ببینم روزهایی که مانده ،آینده ، کجا بودم ،کجا هستم ،کجا خواهم بود؟آیا کسی جوابم را نمیداند؟

 گذشته ام را میدانم چه اشتباهاتی کرده ام ،چه بردهایی داشته ام،آیا واقعا برد داشته ام؟نمیدانم گیجم گیج هرچه بوده گذشته هرچه بوده گذشته؟مگر نه اینکه گذشته آینده را می سازد؟

اگر چنین است وای بر من نمیدانم گیج گیجم

15 سال پیش چه بودم؟دخترکی در اوایل سن بلوغ شکننده و حساس و مضطرب تنها فکرم نمره خوب آوردن بود آن هم نه برای نمره برای فرار از داد و بیدادهای مادر

10 سال پیش چه بودم ؟دختری در اوایل جوانی چقدر دلهره داشتم دلهره رضایت مادر در مورد انتخابم وای که چقدر زود قدم در این راه گذاشته بودم

5 سال پیش چه بودم؟زنی شاغل که هرچه درآمد داشتم خرج زندگیم میشد دریغ از پس اندازی اندک هنوز هم آن دلهره ناخوشایند را داشتم این بار ترس از آینده نامعلوم هم اضافه شده بود

 و حالا زنی با یک فرزند که شاغل نیست ولی دلهره اش صد چندان است مادر دیگر نگرانم نمیکند چرا که خودش میگوید : تو سرخانه و زندگیت هستی من نگران پدرت و سلامتیش و انتخاب نادرست خواهرت هستم ولی خودم سرشار از نگرانی هستم ترس از آینده دخترکم ترس از سلامتی همسرم ترس از احساس پوچی خودم ترس از بی پولی ترس از ...... مادر دیگر نگران من نیست؟آیا باید خوشحال باشم یا نگران؟یعنی دیگر به فکر من نیست؟مگر می شود؟

نمیدانم نمیدانم فقط میدانم که جنس نگرانیهایش را حالا میفهمم مادر یعنی نگرانم نیستی؟یعنی آرزوهایت برایم رنگ باخته اند

 آرزو؟واقعا آرزو چه معنائی دارد من معنایش را گم کرده ام.آیا آرزو با خواسته فرقی میکند ؟ خیلی آرزوها داشته ام که وقتی بهشان رسیده ام لذتی را که فکر می کردم به من نداده شاید به این دلیل که برای دستیابی به آنها تمام توانم گرفته شده و وقتی رسیده ام چیزی از من باقی نمانده

5 سال بعد چه خواهد شد؟نمیدانم آیا از این بالای کوه نمیتوانم به هیچ طریقی آینده ام را ببینم

آی مردم کمکم کنید من زنی هستم در قله کوهی که احساس قله بودن به من نمیدهد زنی هستم که بالای قله بودن مغرورم نمیکند فقط یک نگرانی به باقی نگرانی هایم اضافه میکند نگرانی مبهم بودن آینده آیا اصلا بالای قله هستم یا خیال میکنم؟

 کاش میدانستم 5 سال دیگر ،10 سال دیگر،15 سال دیگر در چه پله ای قرار دارم چرا هرچه میگذره بجای کم شدن دلشوره ها ،با کوهی از نگرانی ها مواجهم؟ دخترکم چه خواهد شد؟همسرم چه؟پدرم؟خواهرم ؟مادرم؟و خودم ؟خودی که گاهی فراموشش میکنم خودی که چند روز دیگر 31 ساله میشود ولی به دنبال حس 15 سالگیش در کوچه پس کوچه ها گم شده است

کاش میشد جنس همه دلشوره ها از جنس دلشوره های 15 سالگی بود.